تورا من چشم در راهم

در باران

 

این روزها باز شاعر شده‌ام. شروع کرده‌ام به خریدن کتاب شعر؛ گزیده‌ی شعر شاعران مختلف. شعر زیاد می‌خوانم و کم و بیش هم شعر می‌گویم. این چند شعر را تازه گفته‌ام؛ بخوانید:

 

دوباره پنجره‌ای روشن است در باران

کسی به فکر عبور من است در باران

 

کسی دلش نگران است پشت پنجره‌ای

کسی که عاشق روییدن است در باران

 

کسی که عاشق شب‌پرسه‌های بی‌تشویش

و گل شنیدن و گل گفتن است در باران

 

بیا! نیاز نداری به چتر و بارانی

که هم‌کلام تو رویین تن است در باران

 

به سر پناه میندیش، جان پناه عزیز!

بیا! حضور تو خود مأمن است در باران

 

چراغ و پنجره خاموش می‌شود ناگاه

و مرد دل‌نگران زن است در باران

 

 برای رویاهای ناتمام دو دوست

۱

 خاطره‌هایت را چه می‌کنی

دست‌هایت را

در سرمای بی‌هیچکسی‌ها

صدایت را که می‌لرزد...

 

دیدی آخر

شیشه‌ی پنجره‌ای را شکستی

با دلت که سنگ شده بود!

 

۲

غریبه‌وار

پشت به هم ایستاده‌ایم

شانه‌هایمان برای آخرین بار

گرمای شانه‌های آن دیگری را چشید

با هر قدم

دورتر شدیم

حتی برنگشتیم

برای شلیک

مبادا یکی زودتر...

غافل که پیش از برداشتن گام اول

ماشه را کشیده بودیم!

 

آرزو

نه غولم

نه رهیده از چراغ جادو

انسانی هستم

کوچک کوچک

بی چراغ و بی‌جادو

که دوست دارد

تمامی‌ آرزوهای جهان را برآورده کند!

 

 چاقو

افتاده است روی زمین

با دهانی کف کرده

با نوک چاقویی

دور او را خط کشیده‌اند

و برایش پول می‌اندازند

به‌ آن پول‌ها نیازی ندارد

به‌ آن‌ها نیاز دارد

که دور او خط کشیده‌اند

با نوک چاقو

 

انتظار

انتظاری نیست، سودای بهاری نیست با من

هیچ‌کس را بعد از این‌ها، هیچ کاری نیست با من

 

من همین تنهای تنهایم که می‌بینید، اینم!

در غریبستانتان دستان یاری نیست با من

 

سرد چونان آتش صدها هزاران سال پیشم

دست بردارید از خاکسترم دیگر شراری نیست با من

 

دور از آبادانیم، متروک و دور افتاده راهی

جاده‌ام اما غباری یا سواری نیست با من

 

مهرتان و قهرتان را برده‌ام از یاد دیری

دیگر اما از شمایان یادگاری نیست با من

 

شاخه‌ای خشکیده‌ام در خارزارانی خزانی

سایه‌ی آسایشی، یا برگ و باری نیست با من

 

جنگتان و صلحتان را با شما وا می‌گذارم

سخت مغلوبم هوای کارزاری نیست با من

 

از همه آوازها و ساز های شاد و غمگین

گوش کن! جز بغض محزون سه‌تاری نیست با من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • مریم:

    غمگین بود. در همه شعرهایتان بغضی نهفته بود. بغضی از زمانه، بغضی از جامعه و .... اما روان و به یاد ماندنی اند.

    ۱۳۸۶/۰٩/۲۸ ساعت ۱۱:۵۸
  • نسیم:

    مثل همیشه زیبا و صمیمی . شعر اول خیلی به دل میشینه . شعر چاقو رو هم دوست دارم . یه جورایی دلگیره . آدم تصویر سازی می کنه توی ذهنش .

    ۱۳۸۶/۰٩/۲۷ ساعت ۱۵:۴۱
  • khabgard:

    باران قشنگ بود. خیلی قشنگ.قطعه اول "تمام رویاهای ناتمام دو دوست "هم همینطور.دومی هم تا دو سطر مانده به آخر همه خاطرات و رویاهای ناتمام دو دوست را در ذهن آدم مرور میکند. اما آنجا را که به یاد کشیده شدن ماشه افتادید و "آرزو" و "چاقو" را رک بگویم، شعار داده اید. مطلب خوب پرداخته نشده. اتنظار هم خوب بود.

    ۱۳۸۶/۰٩/۲۷ ساعت ۱۱:۲۰
  • بخشنده:

    سلام زیر باران بسیار زیبا با رویاهای اشک در آر و آرزوهای قشنگ و چاقو ی دردآور و انتظار بیرحم لحظه های شکفتن شکوفه های شعر و زمزمه زلال جاری کلام جاودانه باد. گویاهائی رک و دوست داشتنی.بازهم چشم براهیم.

    ۱۳۸۶/۰٩/۲۶ ساعت ۲۲:۳۲

ارسال ديدگاه

//:http