تورا من چشم در راهم

سال‌های پشت سر

 

   این ترم درس‌هایم را سبک کردم. فرصتی پیدا شد برای پرداختن به خودم. برای درنگ در گذشته. برای مروری بر گذشته. این یکی دو ماهه حسابی شعر گفته‌ام. حسابی شعر خوانده‌ام.  شعرهایم را جمع و جور کردم تا شاید اولین مجموعه شعرم را تا پیش از تمام شدن سال چاپ کنم. تصمیم گرفتم شعر‌ها را به‌ترتیب تاریخ سروده شدن مرتب کنم. دلم حسابی گرفت. بعضی‌ سال‌ها اصلا شعر نگفته‌ام و بعضی سال‌ها یکی دو شعر دارم. برای من که از وقتی چشم باز کردم با شعر انس گرفتم و خودم را با شعر شناختم و با شعر زندگی اجتماعیم را آغاز کردم، چنین چیزی نشان دهنده‌ی غفلت محض است. نمی‌گویم غفلت از شعر؛ نه غفلت از زندگی. 

      در این‌سال‌ها من اصلا شاعر نبودم. زندگی را چنانکه باید پر و پیمان در نیافتم. حس می‌کنم نقاب‌هایی بر چهره داشته‌ام که مرا از من دور می‌کرد. شاعری زندگی کردن است. من در درون شاعر نبودم و در بیرون هم شعر نگفتم. شعر‌های این سال‌ها هم حقیقی نبود. انتخاب نوعی نگاه. تصمیم گیری برای نوعی دیدن یا ندیدن. این سال‌ها دو موضوع مرا از خودم دور کرد: یکی درس و کارجدی علمی و دانشگاهی که در آن غرق شده بودم. دیگری نوعی ایزوله شدن ذهن و دلم. اولی را شاید خیلی مؤثر و مقصر ندانم. دومی برایم مهم‌تر است. فلسفه‌بافی‌ها، نق زدن‌ها و شفاف نبودن با دل و زندگی. حالا پشت سرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم اصلا من نبوده‌ام. زندگی نکرده‌ام. حس نکرده‌ام لحظه‌هایم را. نمی‌دانم شاید حالا هم دارم فلسفه بافی می‌کنم!

   این یکی دو ماه حسابی شعر گفته‌ام. شعرهایی که در آن شعرها خودم هستم. ایمان دارم که حادثه‌ای در شرف تکوین است. حادثه‌ای درمن، برای شاعرتر بودن در زندگی و زنده‌تر بودن در شعر. این چند شعر را تازه گفته‌ام. بخوانید:

 

تقدیر

اگر می‌خواستی تقدیر باشی می‌توانستی
و یک فرجام بی‌تغییر باشی می‌توانستی

اگر می‌خواستی خواب پریشان خیالم را
تو خود زیباترین تعبیر باشی می توانستی

در این قاب خیالی، قاب خالی، قاب بی تقدیر
اگر می خواستی تصویر باشی می توانستی

اگرمی‌خواستی ـ لیلای من ـ  اسطوره ای شیرین
جهان افروز و عالمگیر باشی می توانستی

دلت می‌خواست گر متن تمام شعرهایم را
تو خود شیواترین تفسیر باشی می توانستی

برای لحظه‌های گیج بی سامان بی تدبیر
اگر می‌خواستی تدبیر باشی می‌توانستی

برای دست و پای  سرکشی‌های جنون بارم
اگر می‌خواستی زنجیر باشی می‌توانستی

نه دیگر جز تو تقدیری ندارم بی‌جهت گفتم:
اگر می‌خواستی تقدیر باشی می‌توانستی
 

بانو

بانو شما بهار شما راز بودنید
شرمنده ام که سهم خزان سرودنید

بانو درست مثل غزل های حافظید
شایسته ی هزار و هزاران ستودنید

شرمنده ام چگونه بگویم شما عزیر
استاد دل شکستن و هم دل ربودنید

استاد کار کاشتن بذرهای عشق
وانگاه خوشه‌های تماشا درودنید

بانو شما بزرگ و عزیزید من که‌ام

تا مدحتان کنم که شما خود سرودنید


زمین

کاش می‌شد کنارش بنشینم
زخم‌هایش را تمیز کنم و ببندم

کاش می‌شد
کنارش بنشینم
اشک‌هایش را پاک کنم و ببوسمش

کاش می‌شد
برایش کاری کنم
بر زخم‌هایش
مرهمی باشم
نوازشی
تسکینی
آی زمین زخمی!
زمین محتضر!

یأس


پشت به جنگل نشسته‌ام
پشت به دریا
پشت به زندگی
در برابرم
اندوه و یأس
و پشت سرم
جهان جریان دارد

شاعر


اینجا که نیستی
شاعرم
اینجا که هستی
شاعرتر می‌شوم
در حضور تو
مهربان می‌شوم
و شاعری برای همیشه
در من بیتوته می‌کند

 


نام تو


نه خواندن می‌دانستم
نه نوشتن
تنها تلفیق حروف نام تو
راز تمامی واژه‌های جهان را
با دلم در میان نهاد
من
با درک نام تو
شاعر شدم

وصف تو

راز تمام ترانه‌هاست
نگاهت را می‌گویم!
سرود مواج و انبوه دریا و جنگل است
صدایت را وصف می‌کنم!
راز عشق را
دانه به دانه
حرف به حرف
در زمین دلم
نشا و انشا می‌کند
جهان را به رویش می‌خواند
و تمام شاعران فردا را عاشق می‌کند
خیالت را مرور می‌کنم!

گنگ


چه گنگ آمدم
چه بی‌حواس و گیج و منگ
تمام راه
نگاه من
به سوی هیچ بود و سمت پوچ
تمام راه
سکوت بود و وهم
و من چقدر
تمام راه را در آمدن ندیده‌ام
تمام ماه را
سپید را
سیاه را
چه سال‌ها عبور کرد از کنار من
چه ماه‌ها گذشت
چه روزها حرام شد

چه لحظه‌های ناب بی دوباره‌ای
تباه شد
هنوز در میان راه
منم و تا همیشه حسرت نگاه
منم و کوله بار آه

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • fatemeh engoupa:

    salam ostad aziz . azinkeh she,ray shomaro khundam va didam tavanaiiytun dar srudan che balast, khely khoshhalam. man sal82 daneshjuye tarikh falsafeh budam dar pajuheshgah olum ensani azinkeh sher migid khoshhalam chon sher va har honar dige iy neshaney vaght gozashtan baraye khod ast. ya,ni be khod ahammiyat dadan. va dar dinya kesani ke be khod ahammiyat dade and hatman be digaranham ahammiyat dade and. azinke shomara movafagh mibinam(albatte haman zaman ma,lum bud hameh chiz- dar tarikh baray shoma jaygah khassi dara.

    ۱۳۸۶/۱۰/۰۳ ساعت ۰٩:۴۸
  • مریم:

    با سلام و تحیت فکر می کنم مهم چگونه بودن است. مهم مفید بودن است. جا و مکان و چگونگی آن مهم نیست. اما زیباتر از همه این است که شما در زندگی خود گاه گاهی می ایستید و به اطراف خود نگاه می کنید. به همه مراحلی که طی کرده اید و هر چه که به نظرتان ناقص می آید بارور می کنید و دوباره پرورش می دهید. از خواندن شعرهای شما لذت می برم . نرم و لطیف و زلال.

    ۱۳۸۶/۰٩/۱۸ ساعت ۲۰:۱۷
  • بخشنده:

    با سلام با این رجعت خدا را سپاس گفتم موفقیت علمی شما یک از دو گام شما بود که اگر با همان گام میرفتید رد پای بجامانده از شما گذر قامتی یکپا در تاریخ تان بود اما گام دیگر که تعادل میداد و تکمیلتان میکرد سرودن بود چقدر ذوق زده مان کردید برای کسانی که شما را میشناسند وجود هر دو گام تان را احساس نیاز میکنند .چشم دلمان را روشنی دادید برایتان آرزوی موفقیت میکنم.به از دست رفته ها برای برداشتن گامهای بلند بعدی بیندیشید پس حسرت را برای حسرت نخورید دلگیر میشویم.

    ۱۳۸۶/۰٩/۱۴ ساعت ۱۶:۴۴
  • نسیم:

    استاد مهم لحظه های پیش روی شماست من فکر می کنم گذشته ها برای رسیدن به امروز لازم بوده اند به نظر من که نباید حسرت خورد . چون این شکوفایی امروز شما رد پایی در همون گذشته به تعبیر خودتون غفلت زده داره و این آیا ارزش اون گذشته رو بالا نمیبره ؟ اما شعرهاتون ...همه دل انگیز بود . و این آخری خیلی دلگیر . نمی دونم چرا اما حس کردم خیلی می فهممش . عمیقه اما می فهممش ...

    ۱۳۸۶/۰٩/۰٩ ساعت ۲۰:۱۴

ارسال ديدگاه

//:http