تورا من چشم در راهم

درباره‌ی زندگی و شعر مردی که خلاصه‌ی خود بود


درباره‌ی زندگی و شعر مردی که خلاصه‌ی خود بود


سال 1360 به حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی وارد شدم. در آن روزها حوزه حلقه‌ای بود با دو نگین: قیصر امین پور و سید حسن حسینی. دوستان دیگری هم بودند. ساعد باقری، سهیل محمودی محمد رضا محمدی نیکو و خانم فاطمه‌ی راکعی. جلسه را حسین اسرافیلی اداره می‌کرد؛ پرویز بیگی حبیب آبادی هم بود که آن روزها با شعر «یاران چه غریبانه» نامش بر سر زبان‌ها افتاده بود و سلمان هراتی که همیشه پر بود از شعر و کوله باری از شعرهای تازه؛ ولی آن دو نفر در آن حلقه درخششی دیگرگونه داشتند.
   از همان اولین جلسه‌ی حضور من در حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی، جوانی توجهم را به خود جلب کرد. جوانی خوش رو که تقریبا همه با او راحت و صمیمی بودند. کاغذ و قلمی در دستش بود و طراحی می‌کرد؛ وقتی حرف می‌زد بسیار با تأمل، دقت و آرامش سخن می‌گفت. همه دوستش داشتند و همه به نام کوچک صدایش می‌کردند: قیصر. من هم که نام خانوادگی او را نمی‌شناختم او را با نام قیصر صدا کردم؛ خندید و انگار همان خنده آغاز صمیمیتم با آقای امین پور بود.
   هم سید حسن حسینی و هم قیصر امین پور  تلفیقی بودند از ذوق ادبی سرشار، نگاه نو و با طراوت به شعر و ادبیات، شناخت شعر معاصر و همچنین قدرت نقد و شعرشناسی و تمیز شعر خوب از بد و درست از نادرست. آن حلقه برای رشد و پرورش شاعران جوان فضایی بسیار مناسب بود. شعر ها خوب نقد می‌شد و بچه‌ها خوب راهنمایی می‌شدند. اگر کسی کتاب شعری خوانده بود و متأثر از فضا و مضامین اشعار آن شعری می‌گفت، بلادرنگ شعر او کالبد شکافی می‌شد و خود او نیز اذعان می‌کرد که با خاندن شعر فلان شاعری چنان شعری را سروده است.
   آن حلقه البته معایبی هم داشت. هر بار بین 20 تا 30 نفر در جلسه حضور داشتند. وقتی شعری خوانده می‌شد، معمولاً چهار پنچ نفر مشخص نقد شعر او را آغاز می‌کردند. معمولاً اولین سخنی که در نقد شعری گفته می‌شد مانند یک گلوله‌ی برف بود. وقتی یک بار همه حرف می‌زدند، آن گلوله‌ی برف به بهمنی تبدیل شده بود؛ خیلی اوقات، اگر اولین اظهار نظر منفی و تند بود، مسیر غالب اظهار نظرهای بعدی همان بود و نقدها تندتر و تندتر می‌شد. خوش به‌حال کسی که نقد شعر او با اظهار نظر قیصر آغاز می‌شد. او معمولاً با ملاطفت بیشتری نقد می‌کرد و تلاش می‌کرد، سخنش فضای منفی ایجاد نکند. او ذکر معایب شعر را همواره با ذکر نکته‌ای مثبت درباره‌ی شعر آغاز می‌کرد و همین رویکرد موجب تلطیف فضای جلسه می‌شد.
  آن سال‌ها بیدل خوانی و بیدل شناسی در میان بچه‌ها بازار گرمی داشت. خواندن و سرودن غزل‌های هندی و بحث درباره‌ی شگردهای شعری بیدل و صائب و دبگر بزرگان سبک هندی بسیار رواج داشت.  قیصر آن روزها هم به این رویکرد توجه داشت، هم به شعر کلاسیک و هم فضای شعر معاصر و نقد جدید را می‌شناخت. نوعی نگاه به شعر را تئوریزه می‌کرد و در شعرش از آن بهره می‌گرفت که هم تا حدودی از این عناصر بهره می‌برد و هم بر دو عنصر صمیمیت و سادگی و نزدیکی شعر به زبان و بیان مردم تأکید داشت. از شعر سبک هندی‌ نگاه نو به طبیعت و زندگی و مضمون یابی و مضمون اندیشی بسیار مورد توجه بود. شاید تحت تأثیر همین رویکرد بود که رد آن سال‌ها در حوزه یک جریان  رباعی گویی شکل گرفت که پیشگامان آن حسن حسینی و قیصر امین پور بودند. رباعی کوتاه بود و می‌توانست با پرورش یک مضمون کامل شود و بیهوده کش پیدا نکند.  بحث های فراوانی هم درباره‌ی تکنیک های رباعی گویی در جلسات حوزه مطرح می‌شد که به نظر من اگر آن بحث ها ضبط شده بود و مدون می‌شد، مجموعه‌ای غنی در نقد رباعی و شیوه‌های سرایش این شعر در اختیار دوستداران این نوع شعر قرار داشت. به جرأت می‌توانم بگویم هیچیک از شاعران آن روز حوزه را نمی‌توان یافت که در کارنامه‌ی شعری خود تجربه‌ی رباعی سرایی را نداشته باشد و البته در این تجربه تحت نفوذ رباعی‌های سید حسن حسینی و قیصر امین پور قرار نداشته باشد.
   جدای از این جریان که تقریباً فراگیر بود، جریان دیگری هم وجود داشت که قیصر آن را دنبال می‌کرد و آشکار ترین عرصه‌ی تجلی آن دوبیتی‌ها یا ترانه‌های قیصر بود:
در خواب شبی شهاب پیدا کردم
در رقص سراب آب پیدا کردم
این دفتر پر ترانه را هم روزی
در کوچه‌ی آفتاب پیدا کردم
   دو بیتی‌های قیصر محصول رویکرد منحصر به فرد او و نوعی ادراک ادبی منحصر به او بود. نگاه و درکی که بعدها در همه‌ی شعر هایش جان گرفت و سبب تشخص زبان ادبی او شد. رویکردی که او را به عرصه‌ی شعر کودک و نوجوان کشاند و از آن نگاه در این عرصه نیز بهره گرفت.
   شعر قیصر، هم بر درک عمیق او از ادبیات کلاسیک ایران، به‌ویژه سبک هندی تکیه دارد و هم بر شناخت منتقدانه‌ی ادبیات معاصر و نو فارسی. افزون بر این عناصر دو عنصر صمیمیت و سادگی، در تمامی اجزای شعر او دیده می‌شود. استفاده از زبان و اصطلاحات رایج در زبان مردم. در اوایل، شاید این رویکرد در شعر قیصر درونی نشده بود و به عنوان مثال تعبیری نزدیک به زبان مردم ردیف شعر قرار می‌گرفت:

شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گل‌های برگزیده پر است
برای چیدن گل انتخاب لازم نیست
خوشا که کار شما را به روزگار شمار
اگر درست بگویم حساب لازم نیست
   و یا غزلی دیگر، همین تعبیر«اگر درست بگویم » ردیف شعر قرار می‌گیرد: تو شرح گلشن رازی اگر درست بگویم. در همان غزل قیصر بیتی داشت که هم قافیه‌اش اشکال داشت و هم وزنش دچار سکته‌ای ملیح بود:
دلا به حال تو افسوس می‌خورم که نماندی
تویی به ماندن راضی، اگر درست بگویم
   وقتی دوستان عیوب این بیت را به وی گوشزد کرده بودند، جواب داده بود من گفته‌ام: اگر درست بگویم، ولی درست نگفته‌ام! البته توجیه عیوب قافیه در شعر فارسی بی‌سابقه نیست، ولی این نمونه‌با زیرکی و ملاحت خاصی همراه شده است. در شعر‌های نیمایی قیصر امین‌پور این نگاه، نمود بیشتری یافت و حتی برخی پاره‌ای شعر او را به مثل سائر بدل کرد: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!
    نکته‌ی بسیار مهم در شعر امین پور این است که شعر او آینه‌ی تمام نمای شخصیت و زندگیش بود. اگر شعر او ساده و صمیمی بود، این سادگی و صمیمیت، محصول سادگی و صمیمیت خود او بود و برساخته و تصنعی نبود. اگر در شعر او رنج مردم انعکاس می‌یابد از آن روست که خود او با آن رنج آشناست؛ دردهایی که به‌رغم نهفتنی و نگفتنی بودنشان،  شعر او را تسخیر کرده بود. امین پوری که من می‌شناختم با شعرش فاصله نداشت و هم از این روست که هر بار که شعری از او  برا زمزمه می‌کنم، گویی خاطراتی از زندگی او را که در آن سهمی نداشته‌ام بازخوانی و بازشناسی می‌کنم.
   بعدها که دانشجو شدم و مجبور شدم به مشهد بروم و در جلسه‌ای،  «غزل خداحافظی» را خواندم، ارتباطم با آن جمع کمتر شد. هر چند هر از چند گاهی به تهران که می‌آمدم، به حوزه می‌رفتم برای دیدن دوستان و در جلسات شعر شرکت می‌کردم. ولی تاریخ‌خوان شدن من مرا حسابی از آن جمع و البته از شعر دور کرد.
   فروردین 78 که قیصر تصادف کرد، برای دیدنش به بیمارستان رفتم؛ چند بار دیگری هم در دفتر مجله‌ی سروش و یا به صورت تصادفی او را می‌دیدم و تلفنی حالش را می‌پرسیدم. در سفر مشهد، دوستم، دکتر قاسم قوام گفت که حال قیصر خوب نیست. گفتم می‌دانم؛ گفت من نگران رفتنش هستم؛ گفتم یعنی تا این حد بد حال است؟ گفت نگران قلبش هستم و قرار شد من پس از باز گشت به تهران سرراغ قیصر بروم و جویای حالش شوم، ولی زمان امان نداد:
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • سیما سلطانی:

    جناب فرهانی شما هم مثل دیگران از سادگی و صمیمیت قیصر امین‌پور گفته‌اید. سادگی و صمیمیت یک انسان البته چیز خوبی است اما سادگی و صمیمیت شاعر چه معنایی می تواند داشته باشد؟ شاعر از اسمش پیداست باید پیچیده باشد، صمیمی؟ نمی‌دانم شاید نسبت به ایده‌اش اما نسبت به خواننده باید هوشیار و عمیق باشد. به نظرم می‌رسد امین‌پور بیش از آنکه یک شاعر باشد یک انسان خوب و صمیمی و احیانا مهربان بوده است اما این چه ربطی به شعر دارد. شاملو، به نظرم انسان وحشتناکی بود، اما شعرش احتمالا دهه ها اگر نگوییم سده ها خواهد ماند.

    ۱۳۸۶/۱۲/۰۸ ساعت ۱۳:۱۵
  • رضوان صادقی زاده :

    از متن زیبایی که نوشته اید متشکرم زیبا بود خیلی راحت توانستم آنرا در سایت شما پیدا کنم سپاسگذارم

    ۱۳۸۶/۱۰/۰۴ ساعت ۱۰:۱۶
  • کشاورز قاسمی:

    بسیار زیبا بود

    ۱۳۸۶/۰۸/۲۷ ساعت ۱۲:۵۱

ارسال ديدگاه

//:http