تورا من چشم در راهم

شاید چند شعر

 

ذهنم خیلی ملتهب است. چند ماهی است باز برگشته‌ام سراغ شعر خواندن و شعر گفتن. حس می‌کنم چیزی دارد ذهنم را زیر و رو می‌کند. نمی‌دانم همه چیز دارد خراب می‌شود یا چیزی ممکن است ساخته شود. لحظه‌ای از غزل فرار می‌کنم و چند لحظه بعد فکر می‌کنم تجربه‌هایم را در غزل گفتن نباید دور بیاندازم. زمانی استاد نازنینم دکتر اشرف زاده به من می‌گفت یک غزل‌سرای خوب بهتر از یک نوپرداز متوسط است. بگذریم که برای من حکم یاسین را داشت و نه نو پرداز شدم و نه غزل‌سرا! این روزها اضطراب عجیبی دارم؛ از حس ویرانی پرم؛ دغدغه های شاعری به دلم چنگ می‌زند. چیزهایی می‌گویم و اصلا نمی‌دانم چقدر شعر است و اصلا چیست. چند تایشان را می‌نویسم، بدون اینکه به این نوشته‌ها اعتقادی داشته باشم:

یک: منظره

چقدر منظره برای تماشا بیتابی می‌کند

چقدر شعر ننوشته دلتنگ توست

چقدر کتاب نخوانده پشت ویترین کتابفروشی‌ها رهایت نمی‌کند

پتو را روی سرت می‌کشی

چشم‌هایت را می‌بندی

و برای کشیدن صندلی از زیر پای دلت لحظه شماری می‌کنی

 

۲: کتاب

می‌خواهم بنشینم

برای بچه‌هایم کتاب بخوانم

و کتاب بچه‌هایم را بخوانم

و بچه‌هایم را بخوانم

خواندن بلد نیستم

کتاب را می‌بندم

و بچه‌ها به‌خواب رفته‌اند

 

۳: جشن تولد

پشت پنجره می‌نشینم

در شب تولد

از کیک ماه فقط یک برش مانده است برای من

تعارفش می‌کنم به شب

به پنجره

به تو

که مهمان من هستید

در این جشن تولدها

 

۴: دریچه

دلی دارم که درمانش نمی‌بی

سری دارم که سامانش نمی‌بی

خوب نمی‌شنوم هق هق شاعر را

دل‌های لعنتی

دریچه را می‌بندم

و در خاموشی

به سکوت

معتاد می‌شوم

 

۵: غریبه

غریبه‌ای همراه من است

و در مقابلم

نمی‌توانم خودم باشم

در شعر

در زندگی

در مرگ

لندهور زشت کریهی در من است

کسی که حرف‌های چاله میدانی می‌زند

و برای دلم شاخ و شانه می‌کشد

بچه‌ی پر شر و شوری که

با هر خبر خوب ذوق‌مرگ می‌شود

و با هر خبر بد

زانوی غم بغل می‌گیرد

عاشق می‌شود

و هیچ‌وقت دیده نمی‌شود

مورخ پیری

که تاریخ را به دهلیز‌های سکوتش تبعید کرده است

هر روز

حقیقت را چون مورچه‌ای زیر پا له می‌کند

و دوست دارد بگوید مغول‌ها چقدر بد بوده‌اند

و همیشه می‌ترسد مبادا حرف او بد فهمیده شود

و مغول‌ها برنجند

 

روزها را مثل موریانه می‌جوم

قلبم را زیر پایم می‌گذارم

تا قدم بلندتر شود

 

شاعری هم هست

بی‌حرف

بی‌کشف

خدای من!

وحشت آور است

این آخری انگار

اصلاً نبض ندارد

شاعر

تمام عمرش را مرده است

 

۶: کوچه‌ها

با تو اینجا کسی آشنا نیست

با سکوتت کسی همصدا نیست

 

در دلی قدر یک بند انگشت

یک وجب هم برای تو جا نیست

 

اشک و اندوه و افسوس و حسرت

باز امروز هم روز ما نیست

 

اشتباه آمدی راه را، آه

هیچ عشقی در این کوچه‌ها نیست

 

کوچه و پرسه و هق هق و حرف

هیچ حسی برای دعا نیست

 

در رگ شهر خون سکون است

کوچه‌ها با کسی همنوا نیست

 

از همین کوچه برگرد، اینجا

قدر یک لحظه حتی هوا نیست

 

۷: همین چند لحظه پیش

نفس نمی‌کشد، این مرده را تکان ندهید

برای او که زتن وارهیده جان ندهید

 

امید نیست به او، او که سخت ویران است

برای زیستنی نو به او امان ندهید

 

شما که آینه‌وارید و مهربان ای‌کاش

مرا به من که فرومانده‌ام نشان ندهید

 

غروب تا ابدیت کشیده تن دیگر

برای زایش صبحی دگر اذان ندهید

 

به او که روی به گمراهی زمین دارد

نشانی عبث راه آسمان ندهید

 

به او که خشک‌ترین ساقه‌های پائیزی است

امید واهی یک باغ بی خزان ندهید

 

به او دروغ نگویید زنده نیست دگر

امد تازه به این جسم نیمه جان ندهید

 

تمام کرد همین چند لحظه پیش دلم

نفس نمی‌کشد، این مرده را تکان ندهید

 

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • یحیایی:

    آقای دکتر شعر کوچه هاوباران شما فوقالعاده زیبابود.سعادتمند باشید.

    ۱۳۸۶/۱۱/۲۲ ساعت ۰۲:۰۳
  • اتی:

    "کتاب" فوق العاده بود. آن التهابی هم که گفتید سراغ همه ی شاعران می اید. شاعران دردهای مشترکی دارند که ممکن است فریادشان نزنند اما همه شان این ترسها و آشفتگی ها را تجربه میکنند . حتی بزرگترینشان. انسان بودن به معنای شک داشتن و با این حال به راه خود ادامه دادن است.

    ۱۳۸۶/۰۸/۲۱ ساعت ۱۱:۰۵
  • ابراهیمی:

    سلام استاد با اینکه زیاد از شعر نمیدونم ولی واقعاً از شعر کوچه ها لذت بردم .

    ۱۳۸۶/۰۸/۱۷ ساعت ۲۲:۳۳
  • بخشنده:

    همین چند لحظه پیش از دریچه منظره ای دیدم غریبه ای کتاب بدوش در کوچه ها با دوباره سرودنش به میهمانی جشن تولدش دعوتمان میکرد . چقدر این صدا آشنا بود او غریبه نبود آشنائی دیرینه بود که مدتی فراموشمان کرده بود و از این گذر نمیگذشت از پشت شیشه دستی تکان دادمش گفتم: ای جاودانه ساز لحظه های ناب هر احساس این کوچه به صدای جاری سرودنت نیازمند است که میتوانی حال و گذشته را بهم بیامیزی و آینده را جاودان سازی. این حس ویران که نمیکند هیچ به یمن آن میشکفی و میشکوفانی هر کدام به نوعی دلچسب و دلنشین بود اون کتاب اون تماشای از پشت پنجره اما من میخوام یه صندلی به شکل چشم براهی هدیه تون کنم ترو خدا بذارید زیر پای دلتون . منتظر تازه هایتان .

    ۱۳۸۶/۰۸/۱۷ ساعت ۲۱:۳۰
  • معتقدی :

    سلامی دوباره و هزار باره .حرفهایتان و شعرهایتان آدم را به یاد فریاد های بی صدای کسی که خواب بد می بیند و هیچکس نمی خواهد یا نیست که تکانش بدهد و ...میماند . هنوز رد پای درد از دست دادن آن بزرگ گرامی درذهنها و حرفها و شعر ها و زندگی تازه است . چند روزی ست که عجیب احساس سالخوردگی میکنم و انگار یک قدم از حال فاصله گرفته ام . ذهنم آشفته تر از پیش است و دست و دلم خیلی به کار نمیرود . اگر چه ناگهان و در همین چند روزه دیده ام که چقدر ناتمامم برای تمام شدن ...

    ۱۳۸۶/۰۸/۱۶ ساعت ۰٩:۴٩
  • نسیم:

    تجربه میگه همین حس ویرانگر برانگیزاننده و شکوفا کننده هم هست . دنیای نوشتن استاد دنیای به در و دیوار زندگی کوفتن و زخمی شدنه . دنیای همین آشفتگی های بی روزن . اما درباره شعر ها همشون قشنگن اما بعضی از بند هاش حسابی دلنشینن مثل : پشت پنجره می نشینم / در شب تولد / از کیک ماه فقط یک برش مانده برای من . این تمثیل خیلی دلنشینه و شعر رو صمیمی کرده . از شعر کتاب هم خیلی خوشم اومد . غمگین بود و یه جورایی حس و حال این روز ها و این زمانه لعنتی ... شعر آخری هم خیلی پر معناست . به نظرم بهتره بیشتر خودتونو باور کنین ... راستی الهامتون از تاریخ عالی بود . چرا دانسته های تاریخی تونو دستمایه قرار نمیدین ؟

    ۱۳۸۶/۰۸/۱۶ ساعت ۰۶:۲۴

ارسال ديدگاه

//:http