تورا من چشم در راهم

شاعری که رفت؛ شاعری که ماند

 

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت

هزار پنجره مضمون آفتابی داشت

   امروز سه شنبه (۸//۸/۸۶) به دانشکده که وارد می شدم، نوشته‌ای را روی در دیدم: برگه‌ای که دورش نواری سیاه بود ، وسطش عکس آقای امین پور بود و زیرش این عبارت که جمله‌ای است از  یکی از معروف‌ترین شعرهای او نوشته شده بود: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود! زنگ زدم و از دوست عزیزم آقای رجب زاده پرسیدم و او هم گفت که خبر مربوط به همین چند ساعت قبل است و بعد چند پیام کوتاه هم آمد با همین جمله: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!

   سال ۶۱ بود که به حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی آن روزها وارد شدم و با جمع دوستان شاعر و منتقد آن حلقه آشنا شدم و گره خوردم. در آن حلقه دو تن برایم بسیار جذاب و دوست داشتنی بودند، هم به سبب شعرهایشان، هم به سبب اظهار نظرها و نقدهایشان و هم به سبب شخصیت دوست داشتنی و تأثیر گذارشان. یکی دکتر سید حسن حسینی که به رحمت حق پیوست و دیگری دکتر قیصر امین پور. دکتر امین پور آن روز ها پس از چند تغییر رشته‌ی متوالی دی ادبیات فارسی قرار گرفته بود و درس می‌خواند و شعر می‌گفت و می‌نوشت. آنقدر صمیمی بود که تقریباً همه او را به نام کوچک می‌خواندند و من هم به سبک و سیاق همان جمع رفتار کردم و صدا کردن او با نام قیصر انگار مرا به او نزدیک‌تر کرد.

   قیصر شروع کرده بود به استفاده از زبان ساده و مردمی و استفاده از تعابیر و مضامین مردمی و ساده در غزل‌ها. خودش می‌گفت چرا عبارت ساده و راحت رعایت کردن را در غزل استفاده نمی‌کنیم و فقط وقتی پای صف و نوبت در میان است می‌گوییم نوبت را رعایت کنید! چرا این تعابیر ساده، صمیمی و دلنشین را در شعر استفاده نمی‌کنیم؟ و بعد خود او سرود:

ای نگهت کرده آفتاب رعایت

چشم تو بنموده حق خواب

چشم سیه مست تو زبسکه خراب است

می‌نکند حرمت شراب رعایت

هرچه گل خوب دید دست غمت چید

خواست کند حسن انتخاب رعایت

و بعد هم دکتر سید حسن حسینی  همین تعبیر را در بیت نخست یک مثنوی بلند به‌کار گرفت:

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حمایت کنیم

از آنان که خونین سفر کرده‌اند

سفر بر مدار خطر کرده‌اند

      امین پور با دنبال کردن همین نگاه و رویکرد و با استفاده از زبانی ساده و سهل و ممتنع به تشخصی در زبان غزل دست یافت و کارهایش برای جوانان و نسل پس از او به‌صورت الگویی اثرگذار در آمد. امین پور ادبیات را به‌صورت حرفه‌ای دنبال کرد و با بهره گیری از دانش استاد گرانقدری چون دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در این زمینه پیش رفت و رشد کرد و به استادی گروه ادبیات دانشگاه تهران نیز رسید. در همه‌ی این سال‌ها او همچنان می‌سرود و می‌نوشت و البته در حوزه‌ی ادبیات پژوهش می‌کرد. عرصه‌ی دیگر تلاش امین پور ادبیات کودک و نوجوان بود، او سال‌ها سردبیر مجله‌ی سروش نوجوان بود و آثار متعددی را در این زمینه سرود و نوشت و شاگردان زیادی را درهمان مجله‌ی سروش پرورد.

    قیصر امین پور نخستین تلاش‌هایش را با سرودن رباعی و ترانه آغاز کرد. او و مرحوم دکتر سید حسن حسینی را باید از پیشگامان رباعی پس از انقلاب دانست. در نتیجه‌ی همین توجه بود که موجی از ترانه سرایی و رباعی سرایی در میان شاعران جوان آغاز شد و آثار قابل توجهی در این زمینه پدید آمد. قیصر امین پور در ترانه سرایی کارش منحصر به‌فرد بود. اگر در رباعی چهره‌هایی چون دکتر حسن حسینی درکنار او قرار داشتند، در ترانه گفتن او یکه و یکه تاز بود. به‌ویژه که در ترانه آن صمیمیت و سادگی شعر های امین پور امکان بروز و ظهور بیشتری داشت و البته آن صدا در ترانه‌ی او محبوس نماند و به رباعی‌ها، غزل‌ها، مثنوی ها و حتی شعر های نیمایی او راه یافت و البته در شعر شاهران دیگر نیز اثر گذاشت. دفتر ترانه‌ها و رباعی‌های او در کوچه‌ی آفتاب نام دارد و درباره‌ی آن خود قیصر سروده است:

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

در رقص سراب آب پیدا کردم

این دفتر پر ترانه را هم روزی

در کوچه‌ی آفتاب پیدا کردم

 

خوشا چون سروها استادنی سبز

خوشا چون برگ‌ها افتادنی سبز

خوشا چون گل، به فصلی سرخ مردن

خوشا در فصل دیگر زادنی سبز

 

من همسفر شراب، از زرد به سرخ

یا همدم اضطراب، از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب، از زرد به سرخ

    بعدها که من به مشهد رفتم ارتباطم با حوزه و بچه‌ها کم‌تر شد. گاهی به تهران می‌امدم و به‌جلسات شعر می‌رفتم. بعد از سال ۱۳۶۷ هم که بچه‌ها را از حوزه اخراج کردند گاهگاه او را می‌دیدم. پس از تصادفش برای دیدنش به بیمارستان رفتم و گاهگاهی نیز تلفنی حال او را می‌پرسیدم. به مشهد که رفتم دوستم دکتر قاسم قوام گفت که حال امین پور اصلاً خوب نیست و به مرز خطرناکی رسیده است. گفتم بر می‌گردم و حالش را جویا می‌شوم و لی نشد و دیر شد و حسرت و دریغ دیدنش و شنیدن صدایش ماند برای من و تکرار این صدایش: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!

   دکتر قیصر امین پور آثار متعددی را تقدیم دوستداران شعر و ادب فارسی کرده است. در کوچه‌ی آفتاب اولین مجموعه‌ی اشعار او بود. پس از آن تنفس صبح را منتشر کرد که آن هم مجموعه ای از اشعار او بود. مجموعه‌های دیگر شعرش آینه‌های ناگهان، گلها همه آفتابگردانند و دستور زبان عشق نام دارد. در حوزه‌ی شعر نو جوان هم او با منظومه‌ی ظهر روز دهم آغاز کرد. مثل چشمه ،مثل رود و  به قول پرستو را هم در همین زمینه انتشار داد. در نثر ادبی او کتابی را با عنوان طوفان در پرانتز چاپ کرد که از زبان ادبی متفاوتی برخوردار است و در حقیقت می‌اوان آن را شعر منثور دانست. کتاب بی بال پریدن هم محصول تلاش او در حوزه‌ی نثر ادبی نوجوان است. گزیده‌ی اشعار  او هم به چاپ رسیده است. در پژوهش ادبی، نخستین کارش سنت و نو آوری در شعر معاصر بود که در حقیقت رساله‌ی تحصیلی او ست برای دریافت درجه‌ی دکترا. رساله‌ی تحصیلی او در دوره‌‌ی کارشناسی ارشد تصحیح دیوان ازرق هروی بود که هیچگاه به دست چاپ سپرده نشد. او کتاب شعر و کودکی را هم به‌عنوان پژوهشی ادبی به چاپ رساند.

5.jpg

       قیصر امین پور در شمار نام‌های ماندگار شعر پس از انقلاب است. شخصیت صمیمی و عاطفی او که در شعرش نیز بازتاب یافته است، به همراه ذوق سرشار ادبی و دانش زرف او در شناخت و نقد ادبیات و کار پیگیر و حرفه‌ای در این زمینه، افزون بر بکارگیری مضامین انسانی و سرشار از اخلاق و انسانیت در شعرها از او شاعری ماندگار ساخت.  شاعری که رفت میراثی ماندگار را برجای نهاد؛ میراثی ماندگار و اثرگذار. امین پور را نسل‌های بعد در غل‌هایش تداعی خواهد کرد و باز خواهد شناخت. درکتاب‌های درسی؛ در شعرهایی که برای کودکان و نوجوانان ایران زمین سروده است و در بازخوانی و یاد آوری کلاس‌های درسش در دانشگاه و آثاری که از خود بر جای نهاده است. در گذشت او را به جامعه‌ی ادبی و دانشگاهی ایران تسلیت می‌گویم و برایش آرزوی از درگاه الهی آرزوی رحمت دارم.

صبح بی تو رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

 

بی تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

 

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

 

عاقبت قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • معتقدی:

    قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود ومن چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام . ایکاش این خبر یک شوخی بود . ای کاش راست نبود .

    ۱۳۸۶/۰۸/۰۸ ساعت ۱۳:۳۱

ارسال ديدگاه

//:http