تورا من چشم در راهم

پس از دوازده سال: یادداشت‌های سفر مشهد (3)

  دیشب به تهران برگشتم. در فرودگاه به سراغ یکی از مسؤولان هما رفتم و خواهش کردم مهمان نوازی مشهدی‌ها را کامل کند و او هم لطف کرد و بلیطی برایم صادر کرد. با نیم ساعت تأخیر ساعت 30/4 پرواز کردیم و 40/5 در تهران به زمین نشستیم،  یعنی یک ساعت و ده دقیقه‌ی بعد. بعد از رسیدن از فرط خستگی از حال رفتم و امروز هم تازه‌ فرصت کرده‌ام متمرکز شوم و بنویسم. چند نکته را باید بنویسم که هم درباره‌ی این سفر است و هم یادآوری خاطراتی که در این سفر در ذهن و دلم جان گرفت و مرا به سال‌های دور بازگرداند. باز هم در قالب چند یادداشت.

   ۱)  سال ۱۳۶۲ در پادگان حسن رود، جایی میان رشت و بندر انزلی سرباز بودم که خبردار شدم در دانشگاه مشهد در رشته‌ی تاریخ پذیرفته شده‌ام. ترخیص شدم و به تهران بازگشتم. در خانه کسی فکر نمی‌کرد که من به چنین کار احمقانه‌ای دست بزنم،‌ یعنی سربازی را رها کنم و به دانشگاه بروم! ولی به هر حال رفتم. در اتوبوسی که راهی مشهد بود یک خانواده بودند، یک زوج با فرزند دو ساله‌شان. مرد در صندلی کنار من نشسته بود و همسر و دخترش در دو صندلی جلوی ما. کم کم سر صحبت باز شد و من هم حسابی سفره‌ی دلم را باز کردم و گفتم برای تحصیل راهی مشهدم. از شب‌های سرد زمستانی بود و پتوی همراه من به داد دختر بچه رسید.

   در مشهد توانستم کسی را پیدا کنم و با او جابجا شوم، او به مشهد آمد و من به دا نشگاه شهید بهشتی رفتم. ترم بعد او راضی نشد بماند و من مجبور شدم به مشهد برگردم. آن روزها سر پر شوری داشتم. شعرهایم تازه در روزنامه‌ها و مجلات چاپ می‌شد و خلاصه فکر می‌کردم برای خودم کسی شده‌ام و حتما می‌توانم در یکی از روزنامه‌ها یا مجلات مشهد کاری پیدا کنم و زندگیم را بگذرانم. آن سال‌ها در تهران با صد هزار تومان موجودی خانه‌ای خریده بودیم به قیمت پانصدو بیست و پنج هزار تومان(سال ۱۳۵۹) و حسابی زیر بار قرض بودیم. راضی به تحمیل خرج تحصیلم به خانواده نبودم و دلم می‌خواست در مشهد مستقل باشم و کار کنم و درس بخوانم. هر چند به هر حال این بار به خانواده کم و بیش تحمیل شد.

   در مشهد همه‌ی تیرهایم به سنگ خورد، نه کاری پیدا کردم و نه توانستم خوابگاه دانشجویی بگیرم و شرایط روحیم هم خوب نبود. شب اول را مجبور شده بودم در فضای باز اطراف حرم بخوابم. حسابی هم صرفه جویی می‌کردم. در مشهد آن روزها کرایه‌ی هر مسیر تاکسی ده ریال ومسافربر‌های شخصی پانزده ریال بود.  بیشتر راهها را پیاده می‌رفتم و وقتی هم مجبور بودم سوار شوم، حتما از تاکسی استفاده می‌کردم و نه مسافربر‌های شخصی. دوستم عباس هاشم زاده‌ی محمدیه که یک کاشمری با صفا بود از این کار من خنده‌اش می‌گرفت و شاید هنوز هم آن را از یاد نبرده باشد. به هر صورت از اینکه بتوانم در مشهد زندگی کنم ناامید شده بودم. تصمیم گرفتم به تهران برگردم و خدمت سربازی را ادامه دهم. گفتم انصراف می‌دهم و به تهران برمی‌گردم.

   طبق معمول داشتم خیابان احمد آباد را پیاده گز می‌کردم که چشمم خورد به تابلوی مغازه‌ی دوستی که در اتوبوس با او آشنا شده بودم: لوازم خانگی باغانی. با خودم گفتم بد نیست بروم، او را ببینم و با او خداحافظی کنم. آقای باغانی در مغازه بود و مرا شناخت و از من استقبال گرمی کرد. پرسید مگر  زندگی تو در اینجا و درس خواندن ماهی چقدر هزینه دارد؟ بدون اینکه واقعا بدانم چیزی گفتم. باغانی به‌شکل عجیبی که مرا بشدت تحت تأثیر قرار داد گفت از امروز تا پایان تحصیلت من ماهی ده هزار تومان به تو قرض می‌دهم تا زمانی که فارغ‌التحصیل شوی و وامت را به من بپردازی. من شوکه شده بودم. تقریبا می‌خواستم بلند شوم و بروم. فکر اینکه بخواهم از کسی کمک بگیرم برایم سنگین و نپذیرفتنی بود.

   مرا نشاند و برایم حرف زد. از زندگیش گفت؛ از اینکه چگونه از صفر شروع کرده است و با کمک یک مرد پرعاطفه توانسته است خود را بالا بکشد و شرایط مالی مطلوبی داشته باشد. در همین سفر، از طریق یکی از دوستانم که باغانی را می‌شناخت فهمیدم که پدر بزرگ او از تجار بزرگ مشهد بوده‌ است و خانواده‌ی متمولی بوده‌اند و احتمالا آن حرف‌ها را برای متقاعد کردن من می‌زد. باغانی گفت که من جامعه‌ام. زمانی جامعه به من کمک کرد و من هم به عنوان جامعه باید به دیگری کمک کنم؛ تو هم به نوبه‌ی خودت باید بعدها به‌عنوان دست جامعه به دیگران کمک کنی. گفتم من اگر هم برنگردم برای تأمین خرج تحصیلم کار می‌کنم. باغانی گفت من می‌توانم تو را درگیر کار کنم؛ روزی دو ساعت از وقت‌های مرده‌ی عصرهایت را به‌ اینجا بیایی و بعد از یکی دو ماه دست کم ماهی پانزده تا بیست تومان درآمد داشته باشی، ولی خوب می‌دانم که به آن پول قانع نخواهی شد و وقتی مزه‌ی پول زیر دندانت رفت، درس و تحصیل را رها می‌کنی و به سراغ درآوردن پول می‌روی. می‌گفت هر کاری زمانی دارد، امروز برای تو روز رفتن به دنبال پول نیست و پول برایت آفت است. زمان درآوردن پول هم می‌رسد و تو آن روز می‌توانی به‌عنوان یک نیروی متخصص درآمد مناسبی داشته باشی. هر کاری زمانی دارد و برای تو امروز روز درس و تحصیل است. حرفهایش با چنان ملاطفت و محبت و نفوذی همراه بود که نمی‌توانستم چیزی بگویم. گفت این راز میان من و تو به‌عنوان دو مرد می‌ماند و کسی از آن باخبر نخواهد شد. ده هزار تومان به من داد و مرا به دانشکده برگرداند.

   آن پول را حدود یک ماه بعد به او باز گرداندم، ولی آن ماجرا برای من برکات زیادی داشت. چیزی نگذشت که دانشگاه به من خوابگاه داد و شرایط بهتر شد. حالا با همان ماهی هشتصد تومان کمک هزینه‌ی دانشجویی می‌شد سرکرد،‌هر چند با سختی و مشقت بسیار. هر چهار ماه و نیم یک بار آن پول را یکجا می‌دادند و در آن مدت مجبور بودم با تنگدستی روزگار بگذرانم. از همه مهمتر دوست عزیزی یافتم که برایم چون برادری بزرگتر بود و در تمام طول تحصیل من در مشهد برایم تکیه‌گاه و یاوری تمام عیار بود. در این سال‌ها که نتوانستم به مشهد بروم او به تهران آمده بود و سراغ مرا در دانشگاه تربیت مدرس گرفته بود اما نتوانسته بود مرا بیابد. گاهی بی‌فکری و سهل انگاری‌های خودم را نمی‌توانم ببخشم. به هر حال فرصتی برای جبران آن کوتاهی‌ها فراهم شده بود، سفر مشهد سفر یافتن دوباره‌ی آقای باغانی بود، دوستی که نمی‌خواهم او را هیچ‌وقت از دست بدهم. عصر روز دوم به دیدار او گذشت.

   ۲) به استادم دکتر مسعود فرنود زنگ زدم. همسرش جواب داد و گفت که دکتر در خانه نیست. خواهش کردم که با من تماس بگیرد، ولی نگرفت. در تهران شنیده بودم و دوستان هم در مشهد گفتند که دکتر فرنود بعد از بازنشستگی، به گوشه‌ای خزیده و منزوی شده است. رفتاری که در این‌ سال‌ها با استادان دانشگاه‌های ما شد باید در تاریخ ثبت شود. میراث انسانی عظیمی مورد بی‌مهری و بی‌اعتنایی قرار گرفت. استادانی که عمر خود را به‌پای فرزندان این مرز و بوم ریخته بودند و در این راه همه‌ی توان و سلامتی خود را از دست داده بودند، درست در روزگاری که می‌بایست قدر بینند و بر صدر نشینند، رانده شدند و بی‌مهرانه با آنان رفتار شد. دکتر فرنود هم از این جرگه خارج نبود. دلش نمی‌خواست هیچ‌کس از دانشکده‌ی ادبیات را ببیند. فکر می‌کردم من را خواهد پذیرفت،‌ولی چنین نشد و من نومیدانه تا آخرین لحظه‌ی سفر منتظر تلفنش بودم.

   ۳) دکتر فرنود محققی بی‌نظیر بود. کلاس درس‌های تخصصی او مانند نداشت. گمان ندارم هنوز کسی در دانشگاه‌های ایران تاریخ قاجار را همانند او درس دهد. درس او نتیجه‌ی مستقیم پژوهشی ژرف و استادانه بود. در این درس‌ها او می‌درخشید و بچه‌ها را مات و متحیر می‌کرد. اگر اجازه داشته باشم بر استادم خرده بگیرم و او را نقد کنم باید بگویم دو خصیصه را در او نمی‌پسندیدم: نخست اینکه دانش خود را دست کم می‌گرفت، به دانشجویان زیاد نمی‌دانم می‌گفت. زمانی در صحبت با دکتر حائری از او پرسیدم که اگر در کلاس دانشجویی از شما سؤالی بپرسد که جواب آن را نمی‌دانید چه خواهید کرد؟ دکتر حائری پاسخ داد که من وقتی تازه به دانشگاه مشهد آمده بودم، تاریخ هخامنشیان درس می‌گفتم. گاهی دانشجویی از من چیزی می‌پرسید که جوابش را نمی‌دانستم، ولی سعی می‌کردم به‌گونه‌ای که دانشجو درنیابد از کنار موضوع بگذرم و به هر حال نمی‌دانم نمی‌گفتم؛ هرگز نباید در کلاس بگویی نمی‌دانم. من شاید با این حرف به‌طور مطلق موافق نباشم، ولی حتما باور دارم که نباید این جمله برای هیچ معلمی به‌صورت تکیه کلام درآید. در همان سال‌ها بودند استادانی که ذره‌ای از دانش و بینش علمی دکتر فرنود را نداشتند و خود را افلاطون ثانی می‌دانستند.

    دکتر فرنود گنجینه‌ای عظیم از یادداشت‌های پژوهشی مربوط به عصر قاجار دارد. گمان می‌کنم مواد و مصالح نوشتن یک دوره تاریخ قاجار در اختیار او باشد. دکتر فرنود وسواس علمی عجیبی داشت. از بیم اشتباه کردن دست به قلم نمی‌برد، ولی همواره پژوهش می‌کرد. همواره امیدوار بوده ام که زمانی استاد عزیزم دکتر مسعود فرنود به نوشتن تاریخ ایران در دوران قاجاریه بر اساس یادداشت‌هایش دست ببرد. ایمان دارم که چنان اثری،‌پژوهشی بی‌همتا در تاریخ قاجار خواهد بود که مرجع اصلی دانشجویان رشته‌ی تاریخ خواهد شد و خواهد ماند. امیدوارم دکتر فرنود صدای مرا بشنود یا کسی این صدا را به گوش او برساند که هنوز برای نوشتن تاریخ قاجار فرصت باقی است. امیدوارم زمانی شرایطی فراهم شود که بتوان اندوه را از دل دریایی و مهربانش زدود با دستیارانی او را در این مسیر یاری داد.

   ۴) در مشهد دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را دیدم و در پایان همایش هدیه‌ای را که دست‌اندر کاران همایش  فراهم آورده بودند از دست او گرفتم. بیرون سالن به او گفتم از شما خاطره‌ای دارم که شاید صدها بار آن را برای دوستان و دانشجویانم باز گو کرده باشم. خاطره‌ای که سبب شد هرگز در نوشتن و به چاپ سپردن هیچ کاری تردید به دل راه ندهم. خاطره را برای دکتر پاپلی بازگو کردم. سال ۶۶ در بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی در گروه تصحیح متون در خدمت استاد نجیب مایل هروی بودم و به لطف او از بنیاد اخراج شدم! در حال تسویه حساب بودم،در اتاق امور مالی نشسته بودم که دکتر پاپلی آمد. مرا می‌شناخت و با من احوالپرسی کرد. پرسید چیزی چاپ کرده‌ای؟ من، منّ و منّ کردم و نمی‌دانستم چه باید بگویم. یعنی اینکه من هنوز نمی‌توانم بنویسم و اگر هم بنویسم ارزش چاپ ندارد و خلاصه از این حرفها! گفت تو شاگرد دکتر عبدالهادی هستی! دکتر عبدالهادی در چهارده سالگی مقاله می‌نوشت و در روزنامه‌ها چاپ می‌کرد. کی می‌خواهی بنویسی؟ وقتی پنجاه سالت شد؟ می‌خواهی بچه‌ی پنجاه ساله به دنیا بیاوری؟ بچه هیچوقت پنجاه ساله به دنیا نمی‌آید. وقتی متولد شد،‌پر از خون و کثافت است؛ ضعیف و رنجور و نیازمند مراقبتو نگهداری. کم کم رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و به پنجاه سالگی می‌رسد. فکر می‌کنی چیزی که دکتر عبدالهادی امروز می‌نویسد با مقاله‌های چهارده سالگی او قابل مقایسه است؟ امروز اگر ننویسی دیگر نمی‌توانی بنویسی! این سخنان همیشه در گوش من است و بر زندگی علمی من اثری ناگفتنی داشته است و از این رو خود را تا همیشه شاگرد استاد پاپلی یزدی می‌دانم و آن یک جلسه کلاسی که در اتاق امور مالی بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی در خدمت او بودم، برایم چون چندین سال شاگردی تأثیر و برکت داشت.

 

   ۵) جمعه صبح را برای زیارت به حرم امام رضا(ع) رفتم. حرم بسیار شلوغ بود. نتوانستم جلو بروم. بعد هم برگشتم و کمی خرید کردم. درحال خرید بودم که همکلاسی دوران کارشناسیم علی عرفانی زنگ زد و به‌دنبالم آمد و با دوست دیگرمان حسین خاوری رفتیم طرقبه و ناهار را مهمان او بودم. بعد هم یکی دو ساعتی به منزل حسین خاوری رفتیم و با او به مهمانسرا برگشتیم. با چچند نفر از بچه های دوران کارشناسی قرار گذاشته بودم و یکی یکی به مهمانسرای دانشگاه آمدند و به با هم به منزل دکتر ایمانپور رفتیم. آقای صدیقی، آقای قاسمی، آقای خاوری و آقای عرفانی. اصغر میرزایی را نتوانسته بودند پیدا کنند. شام خوردیم و از خاطرات آن سال‌ها گفتیم و گفتیم. همان شب خبر دادند که مادر همسر یا عمه‌ی دکتر ایمانپور پس از سال‌ها که در بستر بیماری بود درگذشته است و همه مأخوذالحال شدیم. شب دکتر عباسی آمد و برای خواب به‌ منزل او رفتیم.

   ۶) این سفر برایم شهد بود و شکر. آن‌همه خاطره، آن‌همه دیدار آن همه لطف و صفا و مهربانی. لحظه لحظه‌اش بسیار خوش بود و پر و پیمان؛ در این سفر تجربه‌ای آموختم که در جانم نشست و مرا سرشار کرد.  باور این نکته که زمان درگذر است.قطار لحظه‌ها برای کسی منتظر نمی‌شود. همه‌ی ما باید در ایستگاهی پیاده‌شویم، شاید ایستگاه بعدی یا ایستگاه بعدتر از آن. این بیت در دل و جانم رخنه کرد. حس جاری بودن زمان و زندگی سراسر وجودم را فرا گرفت. این بیت عصاره‌ی آموخته‌هایم در این سفر است:

ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست!

دیگران در شکم مادر و پشــــــــــــــــــت پدرند

    

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • رضا شاه ملکی:

    درود.از نوشته های استاد و نثر روانشان بهره بردم.در یادداشتها سخن از دکتر ایمانبور امده.بد ندیدم از این فرصت بهره برده و یادی از ایشان نما یم.جه 2_3 روز بیش بود که استاد را در دانشگاه تهران دیدم.برای داوری رساله دکترای دوستی آمده بود.ساعاتی را که با استاد گذراندیم به یاد خواهم داشت.از حجب و قروتنی و دانش بسیار.نهاری با استاد خوردیم و ایشان را تا فروگاه بدرقه نمودیم.از محضرشان بهره ها بردم به عنوان دانشجوی کوچک تاریخ.بدرود.

    ۱۳۸۷/۰۱/۲۲ ساعت ۱۸:۲۴
  • م.ح:

    سلم استاد میشه منو ببخشید ؟ من همیشه فکر می کردم شما توی دوران دانشجوییتون از بچه ها و مرفه های بی درد بودید تصور اینکه شما واسه درس خوندنتون سختی کشیدید برام مشکله گریه ام گرفته اینو جدی می گم استاد منو ببخشید

    ۱۳۸۶/۰۸/۲۷ ساعت ۱۶:۳۲
  • ابراهیمی:

    سلام استاد .توی این 6سال هیچ وقت به این زیبایی از زندگیتون برامون نگفته بودید درس به یاد ماندنی بود مثل اون کلاس درس شما در اتاق مالی بنیاد

    ۱۳۸۶/۰۸/۰۷ ساعت ۰۰:۱۲
  • معتقدی:

    سلام.بیش از گذشته با شما احساس دوستی و نزدیکی می کنم و این هیجان زده ام کرده است . چه دلنشین خاطرات گذشته و حال را به هم پیوند زده اید و چه زیبا همه دوستان و اساتید را در سفرنامه تان سهیم کرده اید . دلم پر از عشق به شهرم است و ذهنم لبریز از خاطرات دور و نزدیک از کسانی که رد پایی از آنها در این سفر پر بار شما دیدم . خدا قوت.

    ۱۳۸۶/۰۸/۰۵ ساعت ۰٩:۴٩
  • nasim:

    سلام استاد . بی نهایت خوشحالم که این صفحه هست تا ارتباطم با یکی از بهترین اساتیدم دوران تحصیلم منقطع نباشه و پیوسته از حال و روزگارش باخبر باشم . گزارش سفرتون فوق العاده بود . اینو واقعا می گم خیلی لذت بردم . شما از همه زوایا سفر رو تشریح کردین . مخصوصا این پست آخر که پر از زندگی بود و امید بخش . براتون بهترین آرزو ها رو دارم .

    ۱۳۸۶/۰۷/۳۰ ساعت ۰۷:۲۶
  • م.بخشنده:

    برادر اندیشمندم مجددا از ارائه ی خاطرات سفر از شما تشکر میکنم بخصوص بخاطر قدر دانی هایتان از کسانی که روزی به هر جهت استادی شما را داشته اند چه در کلام علمی چه در مقام انسانیت که به مراتب نیکوتر است و این خود یاد آوری خوبی است که افراد خود را گم نکنند گذشته خویش را فراموش نکنند دوستان خود را بدست فراموشی نسپارند .فکر میکنم علاوه بر ارائه خاطره درس قدرانی نیز آموختید. در مورد ناسپاسی ایام از اندیشمندانی چون دکتر فرنود و........ برای هیچکس تازه گی ندارد حداقل تاریخ خوانان کم ندیده اند امیدوارم به گالری عکس هم دعوتمان کنید ممنون

    ۱۳۸۶/۰۷/۲٩ ساعت ۲۳:۰۰

ارسال ديدگاه

//:http