تورا من چشم در راهم

پس از دوازده سال: یادداشت‌های سفر مشهد(2)

 

   دوباره به‌زحمت کافی‌نتی پیدا کردم و سرعتش خوب نبود. به کافی‌نتی دیگر آمدم و می‌خواهم باز هم دربارهٔ سفر مشهد بنویسم، درحالی که باید بعد از این کار بدون بلیط به فرودگاه بروم و کلی معطل شوم شابد بتوانم بروم. امروز روز چهارم سفر است و باید یادداشت‌های این چند روز را بنویسم. بیشتر وقت من در این چند روز به دید و بازدید‌ها گذشت و زنده کردن خاطرات دوران دانشجویی. نکته‌هایی هست که باید درباره‌ی آن سال‌ها به یاد بیاورم و بنویسم. 

   ۱) در پایان همایش دوستی به نام ابوالفضل حسن آبادی آمد و دعوت کرد که فردا برای بازدیدی از مرکز اسناد آستان قدس رضوی وقت خالی کنم و من هم استقبال کردم. روز پنج‌شنبه ساعت ۹ صبح سرویس آمد و مرا با خود به مرکز اسناد آستان قدس رضوی برد و تا ساعت ۳ در آن مرکز بودم.

ماجرا از این قرار بود که در این مرکز استاد مجموعه ای از اسناد دوره‌ی صفویه بود که به آستان قدس رضوی و تشکیلات و موقوفات آن مربوط می‌شد. مجموعه‌ی اسناد آستان قدس رضوی گنجینه‌ای بی نظیر است. درباره‌ی یکی از این مجموعه‌ها، یعنی مجموعه‌ی اسدالله علم است که از روزگار صفویه تا زمان حاضر را در برمی گیرد، خانم طلایی در کتاب خود با عنوان گزیده‌ی اسناد: نگاهی به تاریخ خراسان از روزگار صفویه تا قاجاریه (مشهد، ۱۳۸۰) نوشته است  که بیش از ۱۳۹۰۰۰ برگ از مجموعه فهرست نویسی و نمایه سازی شده است و چند هزار برگ دیگر در دست بررسی است(ص۲۰). اسناد صفویه‌ی مرکز از نظراطلاعاتی که درباره‌ی تشکیلات اداری آستان قدس رضوی و اوضاع اقتصادی و اجتماعی خراسان و ارتباط آن با مرکز قدرت سیاسی در اصفهان به‌دست می‌دهند بی‌نظیر است. مشکل در اینجاست که خط اسناد بسیار پیچیده و دشوار است و چون اسناد مالی است ارقام و اعداد و محاسباتی که به‌خط سیاق نوشته شده است. خواندن این اسناد و حل مشکلات سندی آن کاری است و پژوهش تاریخی بر اساس آن اسناد کاری دیگر. من دو پیشنهاد مطرح کردم:‌ یکی اینکه اسناد را با توضیحی مختصر درباره‌ی هر سند و کلید واژه‌های آن روی پایگاهی در وب سایتی بگذارند و زمینه‌ی دسترسی آسان متخصصان  و علاقمندان به این اسناد را فراهم کنند و دوم اینکه  آموزش‌های مقدماتی لازم را به یک گروه کوچک از کارشناسان خود بدهند و به راهنمایی و زیر نظر استادان سند شناس و صفوی پژوه در یک طرح بلند مدت کار را به سامان رسانند.

    آقای سالم حسین زاده سورشجانی مدیر قسمت ارزشیابی اسناد مرکز سیاق می‌دانست و به‌خوبی از عهده‌ی خواندن اسناد بر می‌آمد و سیاق را هم خوب می‌خواند و محاسبه می‌کرد. دوره‌ای گذاشته بودند و به پنجاه نفر از کارشناسان اسناد سیاق آموخته  و کار بزرگی را انجام داده بود. درست در همان ایامی  که دانشجوی پر استعداد و پر تلاش من خانم شیبانی دربه‌در به‌دنبال آموختن سیاق بود، نمی‌دانست که در مشهد چنین جریانی وجود دارد. البته کلاس در همان سالی برگزار شده‌‌ بود که خانم شیبانی به دانشگاه وارد شده بودند و مسلما زمانی که ایشان به دنبال آموختن سیاق بود می‌شد در مشهد افراد زیادی را برای این کار پیدا کرد.

    مرکز اسناد کار خود را از سال ۷۵ با شش کارشناس آغاز کرده بود و حالا ۶۲ کارشناس داشت؛ ۳۲ کارشناس اسناد و ۳۰ کارشناس مطبوعات. بخش مطبوعات تعطیل شده بود و نتوانستم آنجا را ببینم. جلسه‌ای بود و در آن دوستانی حاضر یودند که همه تحصیل‌کرده‌ی تاریخ بودند. خانم جلالیان، آقای علی سوزنچی کاشانی و آقای حسین زاده و حسن آبادی و طوسی و همچنین خانم الهه محبوب و زهرا آخرتی حضور داشتند و گفتند و شنیدند و مسائل مختلفی مطرح شد.

  آقای حسین زاده از مجموعه ای با عنوان اسناد نظامی دوره‌ی قاجار  که آستان قدس خریداری کرده است و همچنین از یک مجموعه‌‌ی منحصر به‌فرد اقتصادی دوره‌ی قاجاریه سخن می گفت. با آقای حسین زاده به‌سفره‌خانه‌ی حضرتی رفتیم و غذا خوردیم و برگشتیم و سند‌ها را دیدیم و ایشان توضیحات بسیار مفیدی درباره‌ی اسناد داد که بسیار ارزشمند بود. بچه‌های مرکز بسیارمستعد، پر انگیزه و علاقه‌مند به کار سندی و تاریخی هستند. قرار شد برای تدریس یک دوره‌ی فشرده‌ی روش تحقیق به آنان به مشهد بیایم و کارهای مشترکی با هم داشته باشیم.

 

   ۲) این کافی‌نت هم جای جالب توجهی‌است. تا به‌حال نشده‌ بود اینقدر در یک کافی نت بنشینم. بچه‌های دانشجو می‌آیند و پسر جوانی که مسؤل اینجاست از آنها موضوع را می‌‌گیرد و برایشان تحقیق می‌کند. از دانشجویان گرافیک گرفته تا زیست شناسی. وقتی می‌بینم اینترنت چقدر به پژوهش‌های دانشجویی کمک می‌کند از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجم!

 

   ۳) بعداز ظهر روز دوم به سراغ یکی از دوستان قدیمم آقای علی باغانی رفتم. یک مغازه‌ی فروش لوازم خانگی بزرگ داشت در خیابان احمد آباد. آن را اجاره داده بود. از همان‌جا شماری موبایل آقای باغانی را پیدا کردم و به او زنگ زدم. در خانه بود و به دیدنش رفتم. درباره‌ی آقای باغانی و ارتباط و ذوستی من و او در ادامه‌ی همین پست می‌نویسم. بعد هم به‌منزل آقای دکتر قاسم قوام رفتم و به مهمانسرا برگشتم. صبح از گرما عرق می‌ریختم و عصر وقتی به دنبال مغازه‌ی آقای باغانی می‌گشتم از سرما می‌لرزیدم و می‌ترسیدم مریض شوم. فردا صبحش یک کاپشن خریدم که سفرم با بیماری خراب نشود. دیگر خسته شده‌ام و باید به فرودگاه هم بروم. باز هم خواهم نوشت.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http