تورا من چشم در راهم

پس از دوازده سال: یادداشت‌های سفر مشهد(1)

 

پس از دوازده سال دو روز پیش به مشهد آمدم سه‌شنبه 24 مهر ماه 1386. در پست دیگری نوشته بودم که قرار است 25 مهر ماه در مشهد و به مناسبت بازنشستگی استاد نقی لطفی و برای تجلیل از خدمات علمی و آموزشی او همایشی یک روزه با عنوان جایگاه مطالعات تاریخ غرب در ایران برگزار شود. به هر حال این موضوع سببی شد برای آمدن به مشهد. حالا دومین روزی است که اینجا هستم، ساعت چهار و نیم عصر روز پنجشنبه 26 مهر. کافی‌نتی پیدا کرده‌ام تا یادداشت‌های این سفر را داغ داغ بنویسم.

   ۱)  با دشواری فراوان به‌هر حال در پرواز ساعت ده و نیم شب هواپیمایی کاسپین جایی برایم باز شد و سوار شدم. پس از یک ساعت و ده دقیقه  پرواز رسیدم به مشهد. آقای محمد زاده از کارمندان دانشکده‌ی ادبیات به دنبالم آمد و مرا به مهمانسرای دانشگاه مشهد برد. ساعت ۳۰/۱۲ شب رسیدم نیم ساعتی روی مقاله‌ام کار کردم، ولی دیدم حسابی خسته‌ام و باید استراحت کنم. خوابیدم و ساعت ۵ صبح بیدار شدم و شروع کردم به کار غیر از نیم ساعتی که برای صبحانه رفتم پایین بقیه‌ی و قتم را تا ساعت ۳۰/۹ کار کردم و موفق شدم متن مقاله را بنویسم: جغرافیا و تاریخ جهانی در آثار جغرافی‌نویسان و مورخان مسلمان. بعد هم آماده شدم و زدم بیرون برای دیدار با شهری که ۹ سال از ایام عمرم را در کسوت دانشجویی در آن زیسته بودم.

   ۲) چهره‌ی شهر کاملا عوض شده است.  خیابان احمد آباد را تقریبا نمی‌شد شناخت. با آنچه در آن سال‌ها دیده بودم بسیار فرق داشت. عریض‌تر شده بود و برج‌های زیادی از دو طرف سر برآورده بودند. خیابان قشنگ مشهد که از فلکه‌ی احمد آباد به بعد سپیدار ها در دو سو و وسط آن قد کشیده بودند، دیگر نشانی از آن سپیدارهای زیبا نداشت. به زحمت سه راه ادبیات را پیدا کردم. یعنی راستش از خیابان کفایی وارد شدم و کمی برایم دشوار بود پیدا کردن سه راه ادبیات و دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دکتر علی شریعتی. راستش را بخواهید این ترس هم به دلم افتاده بود نکند دانشکده را کوبیده باشند و جایش برجی بیگانه سر برآورده باشد؟ به هر حال دانشکده را پیدا کردم. جهاد دانشگاهی دانشگاه مشهد در آن مستقر شده بود. از دفتر نگهبانی اجازه گرفتم تا در فضای دانشکده گشتی بزنم و با روی خوش اجازه دادند و به محیطی قدم نهادم که ۹ سال از عمرم را در آن به‌عنوان دانشجو زندگی کرده بودم. بعد هم دو ترم در سال‌های هفتاد و هفتاد و چهار در آن تدریس داشتم و بعد هم از آن شهر رفتم تا دو روز پیش!

   جهاد دانشگاهی دانشگاه کوشیده بود دانشکده را تقریبا به همان وضع قبلی حفظ کند. فقط در اندازه‌ و شماره‌ی اتاق‌ها دخل و تصرف کرده بود. اتاق ۱۱ به دو اتاق تبدیل شده بود  و اتاق ۷ (جایی که معمولا کلاس‌های دکتر شریعتی در آن تشکیل می‌شد، کلاس فلسفه‌ی تاریخ دکتر سروش برای دانشجویان کارشناسی در آن کلاس برگزار شد و جلسه‌ی دفاع از رساله‌ی کارشناسی ارشد من هم در همانجا برگزار شده‌بود) تبدیل شده بود به چند کلاس کوچک و یک راهرو که از جلوی اتاق‌ها می‌گذشت. به تک تک اتاق‌ها و فضاهای دانشکده‌سرک کشیدم. کلاس‌های طبقه‌ی اول، کلاس‌های طبقه‌ی دوم به خصوص کلاس‌های ۲۲، ۲۳ و ۲۴ که کلاس‌های گروه تاریخ معمولا در آن اتاق‌ها تشکیل می‌شد؛ اتاق‌های طبقه‌ی سوم که اتاق استادان بود، به خصوص آخرین اتاق راهروی سمت راست که در سمت راست راهرو قرار داشت و متأسفانه درش بسته بود: اتاق استادم دکتر عبدالهادی حائری. به آمفی تئاتر دانشکده یا تالار فردوسی هم سر زدم. درش بسته بود خواهش کردم برایم باز کنند. رفتم و چند دقیقه‌ای روی یکی از صندلی‌ها نشستم. در این تالار ما چه شب شعر هایی برگزار کردیم! سالن از تراکم جمعیت به مرز انفجار می‌رسید و شاعران جوان دانشجو  شعر می‌خواندند. سخنرانی‌‌های ۲۹ خردادی و در سالگرد و بزرگداشت دکتر علی شریعتی: سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش و سخنرانی دکتر هاشم آقاجری. همه برایم خاطره بود و خوش. یکی از مسؤلین جهاد آمد و گفت که با کوشش‌‌های جهاد  ساختمان به همین‌شکل حفظ شده است.  یک چای هم در تالار خوردم و بیرون رفتم. حتی به زیر زمینی که در ته حیاط دانشکده بود سرزدم، جایی که بوفه‌ی دانشکده بود و محل تجمع و گپ و گفتگو با بچه‌ها. از آثار آن هم اثری نبود. از دانشکده بیرون آمدم و و از مسیر خیابان اسرار به چهار راه اسرار و چهار راه دکترا که رسیدم دکتر ایمانپور زنگ زد و قرار شد برای ناهار مهمان او باشم. برای دیدن او به دانشکده‌ی ادبیات جدید در پردیس دانشگاه رفتم که ساختمان خوب، زیبا و شیکی بود. اصلا نمی‌خواهم در باره‌ی آن بنویسم. این کار را می گذارم برای دانشجویانی که در این محیط دانشجو هستند تا دهه های بعد از خاطراتشان بنویسند. برای من بی‌خاطره است. ولی اینجا می‌شد آدم‌هایی را دید که رد پای آن سال‌ها را بر چهره و پیشانی خود داشتند.

 

۳) سر میز غذا از دکتر ایمان‌پور شنیدم استاد سید محمد نظری هاشمی در تابستان گذشته  درگذشته است. شنیدن خبر برایم سنگین بود. در همان اواخری که من در دانشکده دانشجو بودم او از دانشگاه اصفهان به مشهد منتقل شد و خیلی زود دریافتم چه مرد  دوست داشتنی و نازنینی است. صلح کل بود و مرجع. همه‌ی کارها را حل و فصل می‌کرد و و جودش برای گروه تاریخ دانشگاه مشهد نعمت بزرگی بود. در سمینار بزرگداشت مرحوم دکتر حائری در تهران او را دیدم و گویا از من به سبب نیامدن به دانشگاه مشهد دلخور بود و البته هیچگاه فرصت نشد برایش توضیح دهم که چرا  نیامدم. به هرحال بعد دریافتم که یکی از ابعاد همایش تجلیل از خدمات علمی اوست. گویا چون در فصل تعطیلی دانشگاه و. نبودن دانشجویان فوت شده بود چنان‌که بایسته و شایسته‌ی عزیز نازنینی چون او بود برایش مراسمی برگزار نشده بود. البته تلفیق آن برنامه در همایش تجلیل از استاد لطفی هم کار درستی نبود و به‌صورت مستقل به او پرداخته نشد و تجلیل از او زیر سایه‌ی موضوع اصلی همایش قرار گرفت. یادش گرامی باد!

 

   ۴) سمینار ساعت  ۵/۳ عصر با پخش مصاحبه ای که شبکه ی استانی سیما با استاد لطفی انجام داده بود آغاز شد. در حین پخش فیلم خود استاد لطفی هم آمد. همچنین دکتر هادی وکیلی که هم کلاسی من در دوره ی کارشناسی بود در در حال حاضر استاد و مدیرگروه تاریخ دانشگاه مشهد و رئیس دانشکده ی ادبیات است.  با خیر مقدم دکتر وکیلی به حاضران و سخنرانی کوتاه او مراسن آغاز شد. از بد حادثه مرا به عنوان سخنران اول در برنامه گذاشته بودند. زمان بسیار کم بود و من برای اینکه سر وقت تمام کنم مجبور شدم تنها خلاصه ای از کارم را ارائه دهم و از سخنرانی چشم بپوشم. استاد دکتر عبدالرسول خیراندیش هم سخنرانی کرد و سخنانش بسیار دلنشین بود. بیشتر به بیان خاطراتش درباره ی استاد لطفی و بیان شیوه ی کار و تدریس او و ویژگی های فکریش پرداخت و لحنش هم صمیمی و خودمانی و هم بسیار جذاب و دلنشین بود. دکتر ابوالقاسم فروزانی هم سخنرانی کرد. همینطور یکی از شاگردان قدیم استاد به نام فتاحی که بسیار فاضل بود و تحقیقاتش در زمینه ی وضعیت اقتصاد ایران و موانع رشد آن چنان بود که استاد دکتر صدر رامپور نبوی گفت آن را به عنوان متن درسی برای مطالعه ی دانشجویانش معرفی کرده است. سخنرانی او هم بسیار گیرا و جذاب و پرمغز بود. جمعی دیگر از دانشجویان استاد همخ سخن گفتند و شعر خواندند و خاطره تعریف کردند و در مجموع مراسم بسیار گرم و گیرا بود. تجلیل بسیار شایسته و گرمی بود و در خور زحمات و خدمات علمی استاد لطفی. در پایان  هم استاد دکتر رامپور صدر نبوی استاد گروه جامعه شناسی دانشگاه مشهد دربارهی استاد لطفی و مرحوم سید محمد نظری هاشمی سخنرانی کرد و مراسم با تجلیل از استاد لطفی و اهدای هدایایی به او و جوایزی به سخنرانان و زحمتکشان مراسم پایان یافت. عکس‌های همایش را در فرصتی مناسب در گالری عکس می‌گذارم.

 

   ۵) در این سفر با دوستی آشنا شدم که بارها تلفنی با او صحبت کرده بودم. آقای نوعی که دانش آموخته ی کارشناسی گروه تاریخ مشهدذ و دانشجوی کارشناسی ارشد بود بسیار آراسته موقرو کاردان بود که تمامی کار به همت و کفایت و کاردانی او و دوستانش در انجمن علمی دانشجویی دانشگاه مشهد ترتیب یافته بود و برگزار شد.

 

   ۶) یکی از مواهب این سفر دیدن دانشجویان قدیمم در دانشگاه مشهد بود. کسانی که در همان یکی دو ترمی که من در مشهد درس داده بودم سر کلاس هایم بودند و بر گردن من حق دانشجویی داشتند! از آنها آقای رجایی متن بسیار زیبایی را درباره استاد لطفی خواند. خانم جهانپور و آقای قشنگ در گروه تاریخ دانشگاه درس می دهند و هر دو از استادان محبوبند. سید جواد عابدی آمد و گفت که سال ۷۴ سرکلاس درس صفویه بوده است و من به او تحقیقی داده ام دربارهً سکه های صفویه. عابدی می گفت که از همان زمان به موضوع سکه شناسی علاقه یافته و کار تحقیق در این زمینه و جمع آوری سکه را آغاز کرده است. برایم بسیار جالب توجه و مسرت بخش بود. خانم جحلالیان را هم در مرکز اسناد آستان قدس رضوی دیدم که او هم دانشجوی بسیار خوبی بود و تحقیقی دربارهً نسب صفویان انجام داده بود که هنوز آن را در خانه دارم و گاهی در جابجایی ها آن را می بینم. او هم در مرکز اسناد آستان قدس کارشناس قابل و موفقی شده بود و دیدنش بسیار خوشحالم کرد. دیگر خسته شده ام. برای امروز دیگر بس است. در پستی دیگر و یا در ادامه ی همین پست درباره ی روز دوم سفر خواهم نوشت.

  

 

 

 

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • سیما سلطانی:

    سلام، خواندن سفرنامه‌ی شما به مشهد برای من نیز که از 57 تا 65 را کم و بیش در آنجا بوده‌ام،بسیار جالب بود.شاید بهتر بود می‌گفتم بسیار متاثر کننده بود. اگر من بودم حتماً از دکترخواجویان هم می‌گفتم. با کتاب کوچک دکتر خنجی. شاید از روزهای خاصی پیش از 62 هم که پر بود از هیجان و زندگی هم می‌گفتم. وقتی عکس‌های آقای لطفی را دیدم که هنوز همچنان کلید به دست و بی‌اعتنا نشسته است، انگار عادت یا تکیه کلام یکی از نزدیکانم را به یاد می آورم. چرا از آقای یغمایی نگفته‌اید، دفتر دار دکتر خواجویان و بعدها از کارکنان کتابخانه بود. وقتی از شماره‌ی کلاسها یادم آوردید انگار نشسته‌ام و به سخنان سروش گوش می‌دهم که تند تند مولانا می‌خواند و پشت سرم همه‌ی استادان تاریخ نشسته‌اند. هنوز هم فیش هایم را به شیوه‌ی دکتر فرنود می‌نویسم. بعد از آن سالها من هم چندین بار به مشهد رفته‌ام، اما باور می‌کنید که دلم نخواسته سراغ دانشکده بروم؟ نه، بگذارید بماند، همانجور که در ذهن ما بچه های پرشور آن سالها جا خوش کرده است، بماند. خاطرات بد و خوب، بماند.

    ۱۳۸۶/۱۲/۰۷ ساعت ۱۲:۴۳
  • م بخشنده:

    سلام و درود بر شما خسته نباشید زیارت امام هشتم"ع" و اساتید گرام و دوستان قدیم گوارای وجود . وقتی برایتان ایمیل لاتین فرستادم یکی از خواهش هایم این بود که با قبول زحمت گزارشی از برگزاری جلسه در سایت خود داشته باشید فکر میکردم پس از سفر اقدام میفرمائید اما شما همچنان با سلیقه و با ذوق و مثل گذشته پرشور و پی گیر اقدام نموده اید و موجبات مسرت و بهره مندی علاقمندان را فراهم ساختید که باید آفرین گفت و سپاس . گزارش دیدار شما از آنجا مطمئنا برای دوستان علاقمند بسیار دلچسب است و و یادآور خاطرات خوب دوستی با کتاب و دانشکده و تحقیق و تب وتاب های خاص آن ایام وقتی از شماره ی کلاس ها یاد کردید صدای عزیز اساتید فهیم گروه تاریخ که تعدادی لبیک حق گفته اند دوباره شنیده شد وقتی از آمفی تئاتر یاد کردید طنین رعشه انگیز شاعران جوان که از جنگ وجبهه وشهادت وخون میسرودند دوباره شنیده شد وقتی از حتی بوفه یاد کردید صدای شستن لیوان و ریختن چای و در خواستهای آقا لطفا یک کیک و چای ....بچه ها که خسته از کلاس می آمدند و زود باید میرفتند دوباره شنیده شد . وقتی از استاد ارجمند لطفی یاد میکنید باز آن قامت همیشه استوار با متانت خاص و گویش روشن وبیان مستدل با آرنجی تکیه بر طاقچه پنجره کلاس و تدریس مسلسل وار بی هیچ خستگی آن عزیز همیشه گرام دوباره برصفحه خاطره دیده شد . وقتی از دوستان ورودی 62 یاد میکنید باز آن چهره های همیشه جویای متین و فکور به رفت آمد در میآیند کتاب و کلاسور و جزوه و تحقیق بدست میروند و میآیند وقتی از اسرار میگوئید خاطرات عجله های رسیدن به سرویس دانشگاه و خوردن غذای سلف سکوت های ظهر و ولوله های ناشی از تعطیلی بعداز کلاس بچه های ادبیات و علوم دوباره زنده میشوند وقتی از احمدآباد میگوئید هنوز خش خش گذر از برک فرشهای پائیزی اش شنیده میشود وقتی از مشهد میگوئید نقاره امام رضا شنیده میشود وقتی از آنهمه یاد میکنیم گذشت اینهمه عمر دوباره دیده میشود عمر استاد لطفی و اساتیدی که روزی در کسوت شاگردی ایشان بودند مستدام خیلی خیلی خیلی از شما سپاسگزارم.باز هم مارا بهره مند سازید

    ۱۳۸۶/۰۷/۲۷ ساعت ۱۲:۴۰

ارسال ديدگاه

//:http