تورا من چشم در راهم

رهایی از غبار

گاهی دلت، تنت و جانت زیر خروارها خروار غبار مدفون می شود. زنده ای، ولی در دل به زندگان نمی مانی. تن و جانت حرف هم را نمی خوانند و هر دو حرف دلت را. راهی به پیش نداری، پس به گذشته برمی گردی و خود را در برهوت یا جبروت آن پنهان می کنی. کسی که حتما جز خود تو نیست، باید خاکی به سرش کند تا غبارها زدوده شود و دل و تن و جان با هم آشتی کنند. عقل راه خود را . . بیابد و به فرداهای منتظر بنگرد، نه گذشته های محتضر. چنین اگر نشود زیر آوار خروارها غبار برای بقیه عمر نداشته ات مدفون می شوی. نه زنده ای که لبخند مهری را شایسته باشی و نه راستگو !در مردن که کسیفاتحه ای نثارت کند. نه سلامی به پرسش و نه دعایی به آمرزش. چنین بودم من سال ها.

آن کسی که باید پیدایش شود شد، آستینی بالا زد و غبارها را زدود. پست های گذشته را که وارد می کردم، به بوی آن دل و روح مرده به مشامم می رسید. نوشته های تکراری. چس ناله های تمامی ناپذیر. تکرار و تکرار و تکرار. حالا می دانم که ام، کجا ایستاده ام و چه می خواهم. برای چه می نویسم یا نمی نویسم. این درنگ چند ساله با تلاش هایش، با کشاکش هایش، با مچاله شدن هایش، این خوبی را داشت که من حالا از آن تن خستگی و روح مردگی درآمده ام. حالا هستم، اینجا و با خود زمزمه می کنم: می نویسم، پس هستم!

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • بچ:

    استاد این متن خیلی زیبا و دلنشینه, همیشه تازه است و میشه ازش آموخت.

    ۱۳٩۴/۰۶/۲۸ ساعت ۱۱:۱۵

ارسال ديدگاه

//:http