تورا من چشم در راهم

این روزها

این روزها برخی دوستان، از طریق پیامک، یادداشت در سایت و ایمیل از من درباره‌ی سفرم سؤال می‌کنند. حتی یکی  ازهمکارانم در دانشگاه‌های دیگر، تماس گرفت و گفت از طریق وبسایتم خبر دار شده است که من می‌خواهم به فرصت مطالعاتی بروم و درباره‌ی جزئیات آن می‌پرسید. برایم عجیب بود چون من تا به حال در وبسایتم درباره‌ی سفر چیزی ننوشته‌ام. نمی‌خواستم پیش از این‌که موضوع قطعیت پیدا کند و نهایی شود از آن چیزی بنویسم. به هر حال ظاهراً باید بروم و برای ششم شهریور ماه بلیط خریده‌ام و عزم رفتن دارم. راستش را بخواهید، اصلاً دلم با این سفر نیست و هر بهانه‌ی کوچکی ممکن است آن را منتفی کند. تقریباً یک سال است که درگیر فراهم آوردن مقدمات این سفر هستم. باید زمانی حکایت این یک سال و فراز و نشیبش را در جایی بنویسم. چیزی شبیه یک سفرنامه‌ که این یک سال می‌شود مقدمه‌اش.

   ترسم از این است که دوام نیاورم. در سفرهای قبلی، بعد از گذشت یک هفته پیمانه‌ی سفرم پر شده بود و اگر می‌توانستم، مستقیم به فرودگاه می‌آمدم و مثل روزگار دانشجویی که در فصل‌های شلوغ سال به رانندگان اتوبوس التماس می‌کردم  که حتی اگر شده در بوفه‌ی اتوبوس (جایی در ته اتوبوس مسافربری، پشت صندلی‌ها و پایین جایی که راننده در آن استراحت می‌کند. یک نیمکت است که با موسیقی متن صدای شدید موتور ماشین و تکان‌های شدید برای خودش عالمی دارد!) جایی به من بدهند تا بتوانم به شهرم برگردم، به هر کسی که این‌گونه التماس‌ها به او مربوط می‌شد (مثلا‍ً کیوسک کمک به مسافران التماس کننده) مراجعه می‌کردم و می‌خواستم که با اولین پرواز مرا به ایران برگردانند. در انگلیس وجود دوست عزیزم دکتر منظورالاجداد برای دوام آوردن به من کمک کرد و در کانادا هم ساسان به کمکم آمد و رفتن به خانه‌ی او مرا نجات داد. این سفر، اما حکایتی دیگر دارد. طولانی‌ترین سفر زندگی من است و البته دورترین آن (چیزی شبیه سفر قندهار!). بیش از همیشه به این‌جا وابسته‌ام و رفتن برایم بسیار دشوار است. چند روز پیش نوشتم:

غربت

       غروب

               فاصله

                      دلتنگی

غربت

       غروب

            بغض

دلتنگی

         دلتنگی

                  دلتنگی

نه بس نمی‌کنم!

این حرف‌ها

فردا

شاید گزارش سفرم باشد

به هر حال، این روزها در تدارک چنین سفری هستم. کلی کار اداری هست که دارم پیگیری می‌کنم و امیدوارم تا روز رفتن تمام شود. یکی دو سفر کوتاه هم تا آن زمان در پیش دارم که به همین ماجرا مربوط می‌شود. اگر خدا بخواهد، 6شهریور/28 آگست صبح زود به فردوگاه می‌روم. از آن‌جا به لندن پرواز می‌کنم. از لندن به بستون و از آن‌جا به شهر دانشگاهی کمبریج که دو دانشگاه هاروارد و ام آی تی در آن شهر است. اگر هم خدا نخواهد و آن بهانه‌ی کوچک فراهم شود، همین‌جا زندگی‌ دیگری را آغاز خواهم کرد.

بازگشت به صفحه قبل»

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http