تورا من چشم در راهم

خیابان شلوغ

صبح روز دومی که رسیدیم، یعنی روز جمعه که می‌شد هشتم اکتبر، رفتیم برای انجام کارهای اولیه‌ی دانشگاه در شهر کمبریج. هتل ما در منطقه‌ی بدفورد (1)بود و از کمبریج بسیار دور بودیم. با یک اتوبوس که حدود 45 دقیقه در راه بود به ابتدای ایستگاه خط قرمز مترو و از آنجا با ترن به میدان هاروارد (2) آمدیم.  این اولین دیدار با شهر و دانشگاهی بود که قرار بود ماه‌ها در آن زندگی کنم. این میدان بسیار دیدنی است. میدان مثلث شکلی که در ابتدای خیابانی‌ست که به مس او (3)شهرت دارد. در یک سمت این خیابان دانشگاه هاروارد است و طرف دیگرش کتابفروشی و سایر فروشگاه‌ها و ساختمان‌هایی که خیلی از آن‌ها به طریقی با هاروارد ارتباط دارد. در طول این خیابان، از ابتدای میدان تا جایی که نرده‌های سبز رنگ دانشگاه تمام می‌شود، محیط بسیار شلوغ و پر رفت و آمدی‌ست. شمار زیادی از عابران این خیابان، دانشجویان دانشگاه‌اند. دو دانشگاه مهم هاروارد و ام آی تی (4) درشهر کوچک کمبریج است. در میدان و پیاده‌روهای اطراف، آدم‌های عجیب و جالبی را می‌توان دید: هنر مندی که کنار خیابان و در برابر دیدگان رهگذران نقاشی می‌کند و کارهایش را می‌فروشد؛ کسانی که با یک ساز که گاهی خیلی هم عجیب و غریب است، مشغول هنرنمایی و البته لطف و بخشش رهگذران هستند. گروه‌های مختلف توریست دوربین به دست در خیابان رفت و آمد می‌کنند و عکس و فیلم می‌گیرند.

  میدان هاروارد همیشه چیزی برای دیدن دارد. هنرپیشه‌های معروف، ورزشکاران پرآوازه و محبوب و چهره‌های سرشناس گاهی به این میدان می‌آیند و مردم هم دورشان جمع می‌شوند و عکس و فیلم می‌گیرند. یک روز، یک سیاهپوست عظیم‌الجثه آمده بود و مردم و دوربین‌های تلویزیونی و خبرنگاران دوره‌اش کرده بودند و حسابی شلوغ بود. یک بسکتبالیست مشهور بود که بسیار مورد استقبال هودارانش قرار گرفته بود. مخصوصاً در روزهایی که جشن است باید به این میدان آمد و شاهد جشن و پایکوبی مردم و به‌ویژه جوانان بود.

   محوطه‌ی دانشگاه هاروارد (5) فضای بسیار سرسبز و دیدنی‌ست. در جلوی ساختمانی، مجسمه‌ی جان هاروارد قرار داده شده است. این مجسمه که مجسمه‌ی مردی نشسته بر روی صندلی‌ست در بالای یک ستون قرار گرفته است. مردی که این دانشگاه را بنیاد نهاده است با هیأتی بسیار اشرافی نشسته است و دیدار کنندگان به نزدش می‌روند و روی چکمه‌ی پای چپش دست می‌کشند. به همین دلیل این قسمت مجسمه ساییده شده و فلز طلایی‌ رنگ آن مشخص است. گروه‌های زیادی از بچه‌های دبیرستانی تا دانشجویان دانشگاه‌های دیگر و دانشجویان خود هاروارد برای بازدید دانشگاه می‌آیند و به‌عنوان نخستین کار به دیدار این مجسمه‌ می‌روند؛ به همین دلیل دور آن همیشه شلوغ است و مردم دارند با آن عکس یادگاری می‌اندازند یا فیلم یادگاری می‌گیرند. درست پشت ساختمانی که مجسمه در جلوی آن قرار دارد، ساختمانی‌ست با پله‌های سنگی سراسری. این ساختمان، همان کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه است که به کتابخانه‌ی کالج و یا کتابخانه‌ی وایدنر(6) شهرت دارد. دیروز یک از کتابخانه که بیرون می‌آمدم یک گروه دانشجویی آمده بودند و رروی پله‌های عریض آن مشغول عکس گرفتن بودند. بعد از عکس گرفتن هم دسته‌جمعی شروع کردند به رقص و انجام حرکات موزون! (درباره‌ی این کتابخانه یک پست مستقل می‌نویسم). این را هم بگویم که اینجا همه‌ یک گوشی دارند و چیزی گوش می‌دهند. گاهی از تکان‌هایی که به خودشان می‌دهند می‌توان حدس زد که مشغول گوش دادن به موسیقی هستند! در محوطه‌ی چمن حیاط دانشگاه، صندلی‌های زیادی دیده می‌شود که دانشجویان، به‌ویژه وقتی هوا خوب است روی این صندلی‌های یا چای و قهوه می‌خورند و یا با کامپیوترشان یا لپ تاپشان (مقصود همان لب تاب همایونی‌ست) (7)می‌کنند.

  این‌جا، شمال غرب آمریکا و در حقیقت از سرسبز ترین مناطق این کشور است. هر چه به طرف جنوب برویم، سرسبزی کمتر می‌شود. این‌جا برای پاییز زیبایش شهرت زیادی دارد. هوا هم که مرتب در حال تغییر کردن است. چند دقیقه‌ای آفتابی‌ست؛ بعد ابری می‌شود و باران می‌گیرد. دوباره آفتاب می‌شود و گرمای مطبوع پس از باریدن باران بر جان می‌نشیند. در محوطه‌ی دانشگاه، وقتی بر فرش چمن سبز، فرشی از برگ‌های رنگارنگ (طیف‌های مختلف رنگ زرد، نارنجی، قهوه‌ای و حتی صورتی) گسترده می‌شود، مخصوصاً اگر قبلش باران زده باشد. مناظر شگفت آوری می‌آفریند. گاهی که باد می‌آید و هوا غرق در برگ می‌شود طوفان دیدنی رنگ‌ها دیدنی‌ترین صحنه‌های زندگی‌ست. همان طوفان رنگ‌رنگ پاییز که شاملو از آن گفته است!

   خیابان شلوغ خیابان زندگی‌ست. خیابانی که زندگی به تمامی‌ در آن جریان دارد. شور و نشاط جوانی. عشق به تحصیل. دانشجویان زیادی که به یکی از این دو دلیل اینجا هستند: یا نبوغ یا ثروت! چهره‌های مصمم و جدی؛ شاد و شیطان؛ زحمت‌کش و با پشتکار و البته گاهی مغرور و از دماغ فیل افتاده. بچه‌های هاروارد به این غرور شهرت دارند. بیش‌تر با جمع بسته‌ی خودشان هستند و دیگران را کم‌تر تحویل می‌گیرند؛ چیزی شبیه همان غروری که در بچه‌های دانشگاه تهران خودمان خیی وقت‌ها دیده می‌شود. بعدها بیش‌تر می‌نویسم

 

1) Bedford; 2) Harvard Square; 3) Massachusetts; 4) MIT; 5) Harvard Yard; 6) Widener Library


هفتم این که این تکه را فقط بینندگان مجموعه قهوه تلخ در می یابند. ضمنا از هم ریختگی پانوشت ها عذر می خواهم. از مشکلات سایت است که امیدوارم خیلی زود برطرف شود
  

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http