تورا من چشم در راهم

Housing Day

امروز صبح، یعنی روز پنجشنبه دهم مارس، بچه‌ها را بردم مدرسه. ماشین را مطابق معمول در یکی از خیابان‌های اطراف رد لاین که پارک کردن در آن آزاد است و محدودیت زمانی هم ندارد پارک کردم و با رد لاین از اشمونت آمدم به هاروارد. به محوطه‌ی دانشگاه که وارد شدم دیدم غوغایی است. دانشجویان زیادی جمع شده بودند. گروه زیادی از آنان در اطراف مجسمه‌ی جان هاروارد بودند. گروهی لباس سبز بر تن داشتند. لباس‌های گروهی دیگر سرخ بود.بوق‌های بزرگی در دست داشتند. مثل همان بوق‌هایی که بعد از بازی‌های فوتبال طرفداران  تیم‌های تهرانی در شهر دستشان می‌گیرند و سر مردم را می‌برند. شعار می‌دادند. سرود می‌خواندند. می‌رقصیدند. از یکی پرسیدم چه خبر است. گفت امروز (هاوزینگ دی ) است.

هاوزینگ دی روزی است که کمیته‌ای در دانشگاه هاروارد که مسؤول تصمیم‌گیری در مورد خوابگاه‌ها است به دانشجویان اعلام می‌کند که باید برای سه سال تحصیلشان در کدام خوابگاه استقرار یابند. به‌طور سنتی دانشجویان در این روز در درون خوابگاه‌ها، در محوطه‌های بیرون خوابگاه‌ها و به‌ویژه در  محوطه‌ی اصل دانشگاه جشن‌هایی را برگزار می‌کنند. بخشی از این جشن هم در کنار رود چارلز است و احتمالا قایقرانی در این رود نیز یکی از بخش‌های آن است. اگر چه اعلام نتایج کمیته و استقرار تازه‌واردها در خوابگاه بهانه‌ی این جشن است، ولی تنها تازه‌وارد‌ها در آن شرکت نمی‌کنند. دانشجویان سال بالایی می‌آیند و برای خوشامد گفتن به تازه‌واردها در جشن شرکت می‌کنند.

خیلی‌ها سر و صورتشان را رنگی کرده‌اند. لباس‌های متنوع پوشیده‌اند. برخی لباس‌ها احتمالا به خوابگاه‌های خاصی مربوط می‌شود. دخترها و پسرها پوشش‌های عجیب و غریبی داشتند که من تا حالا ندیده بودم. صورتک‌ها و سر و لباس حیوانات مختلف را استفاده می‌کنند. به صورت گروهی می‌دودند. به داخل ساختمان خوابگاه‌ها می‌رفتند و دوباره بیرون می‌آمدند. اجتماع دانشجویان در ساعت هفت و نیم صبح شروع شده بود و وقتی من رسیدم یعی ساعت هشت و نیم رو به پایان بود. این‌ها از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده می‌کنند و مناسبت‌های اینچنینی در فرهنگشان فراوان است.

به یاد سال‌های اول دانشجویی خودم در دانشگاه مشهد و دانشگاه تربیت مدرس افتادم. سال 62 که وارد دانشکده شدم، روی یک تابلو بزرگ نوشته بودند که به هیچ دانشجوی پسری خوابگاه نمی‌دهیم و همین داشت باعث ترک تحصیل من می‌شد. بعد هم در پردیس دانشگاه اتاقی به ما دادند که هیچ امکانات و وسایلی نداشت. تا آمدن به خوابگاه‌های حجت و انصار که بچه‌ها به شوخی به آن بازداشتگاه می‌گفتند. آن سال‌ها سال‌هایی غمگین بود. خاطرات آن سال‌ها خاطرات خوبی نیست. از خودم و خاطرات بیرون آمدم. بچه‌هایی را تماشا کردم که غرق در شادمانی بودند. افسوس خوردم که دوربینم را همراه نیاورده بودم. با موبایلم نتوانستم عکسی بگیرم. هر چند اگر عکسی هم می‌گرفتم معلوم نبود بتوانم آن را روی سایت بگذارم. متوجه که هستید!

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http