تورا من چشم در راهم

نوشتن میان دو سال کهنه و نو

حالا شروع می‌کنم به نوشتن که یک ساعت به شروع سال نو مانده است، شاید مثل قدیم‌ها که فکر می‌کردیم در موقع تحویل سال هر کجا و مشغول انجام هر کاری باشیم، تمام سال را درگیر همان‌کار خواهیم بود، تمام سال مشغول نوشتن باشم. این حرف اگر چه نادرست اما بسیار دلچسب است. دست کم انگیزه‌ای است برای این‌که در آستانه‌ی نو شدن سال مثلاً خواب نباشیم و یا عصبانی نشویم و  غضبناک نباشیم. انگیزه‌ای است برای این‌که برویم سراغ یک کار خوب در  لحظه‌های خوب. لحظه‌های خوبی که همه کنار عزیزان و یا به‌ یاد عزیزانند و در کنار سفره‌ی هفت سین بهترین دعاها و آرزوهایشان را نثار هم می‌کنند. دل‌ها را با هم صاف می‌کنند و برای هم خوبی و خیر می‌خواهند.

   آن سال‌ها به یاد دارم که اگر دو نفر از اعضای خانواده با هم کدورتی داشتند، جای کنار گذاشتن آن پای سفره‌ی هفت سین و بعد از تحویل سال بود. اگر میان خانواده‌های فامیل دلخوری و قهری بود، بهانه‌ی دید و بازدید عید، بهترین راه تمام شدن این ماجرا بود و همه هم از آن استقبال می‌کردند. من این آشتی‌ کردن‌های سال نویی را خیلی دوست داشتم و البته نه آنقدر که برایش قبل از پایان سال قهر و کدورتی دست و پا کنم و تدارک ببینم که بهانه‌ای برای آشتی وجود داشته باشد. دلخوری‌های ناگزیر آشتی‌های سال نویی‌اش دلچسب بود. حالا هم دوست داشتم و ایران بودم و می‌رفتم دیدن کسانی که از من کدورتی به دل دارند و با عید دیدنی نهال دوستی بنشانم. حالا که دورم از ایران دست کم این آرزو شیرین است.

   صحبت دوری پیش آمد. خوشبختانه روز و ساعت نو شدن سال، خیلی باب دل ما شده است. روز یکشنبه‌ي تعطیل و ساعت حدود هفت و ربع شب که در گیر کار و مدرسه و دانشگاه و کتابخانه نیستیم و در خانه سفره‌ی هفت سین چیده‌ایم و اگر چه تمام سین‌هایش کامل نیست، ولی به‌ هر حال سفره‌ای شده است برای خودش. یک ساعت پیش هم رفتم بیرون و عیدی‌های کوچکی برای بچه‌ها خریدم که این سنت عیدی دادن هم حفظ شود و بچه‌ها هم خوشحال شوند. ولی به‌ هر صورت با همه‌ی این کارها عید همان عید ایران نمی‌شود. بودن کنار خانواده و  فراهم کردن همه چیز برای تحویل سال و شروع سال نو.

   این حال و هوای ماست در این آخرین ساعت سال 89 و نزدیکی‌های گذشتن از مرزهای سال کهنه و وارد شدن به روزگار نو. یک سنت دیگر این است که این ساعت‌های آخر سال می‌نشینیم به رسیدگی به حساب و کتاب‌های سال طی شده و در دل خود داوری می‌کنیم که چقدر به خود بدهکاریم و چقدر از خود راضی هستیم. لحظه‌هایی پیش می‌آید که فرصتی است برای با خود خلوت کردن و زدن حرف‌های خودمانی.  شاید در آن لحظه از شادمانی خوبی‌هایی که کرده‌ایم و به ثمر نشستن تلاش‌ها و یا نتیجه بخش بودن کارها قطره اشکی از سر رضایت گوشه‌ی چشممان بنشیند و شعفی شیرین در دلمان شعله می‌کشد. گاهی هم در حسرت کارهای نکرده، اندوه کاهلی‌ها، بغض نامهربانی‌ها و ناخوب‌بودن‌ها دلمان می‌گیرد و بغض نامحسوسی گلویمان را می‌سوزاند و  به خود قول می‌دهیم که از فرصت‌های باقی‌مانده برای جبران استفاده کنیم. خود همین لحظه‌ای خلوت و داوری‌های کوتاه و غرور و اندوه انگار یک جور خانه تکانی است برای آماده بودن برای وارد شدن به روزگاری دیگر.

   سال 89 برای من سال پر حادثه‌ای بود. بزرگ‌ترین حادثه‌ی آن سفر بود. نه همین سفر به بیرون مرزهای ایران که سفرهای بسیار دیگر. سفرهایی در خود. سفر از دنیاهایی و سفر در دنیاهایی دیگر. درنوردیدن مرزهایی و کشیدن و آفریدن مرزهایی دیگر. سفرهایی که خیلی روزهایش نفس‌هایم را به شماره انداخت و گام‌هایم را به تردید واداشت. سفرهایی که در آن تندی واقعه‌ها درست مثل فیلم‌های حادثه‌ای بود که نماها یکی بعد از دیگری می‌آمد و می‌گذشت. شش ماه و پانزده روزش در ایران و بقیه‌اش در بیرون مرزهای ایران. سفرهایی که برآیندش این بود که مرا آبدیده‌تر کرد. شاید شناختم را از زندگی و سفرهای زندگی بیش‌تر کرد. شاید سفرهای این یک ساله در تمام سال‌های پیشین زندگیم بی‌سابقه بوده باشد. حق دارید که فکر کنید گنگ می‌نویسم، ولی باور کنید زندگی همه‌ی ما مملو از همین سفرهاست. باور کنید که همه‌ شاید هر روزه چنین سفرهایی را تجربه می‌کنند. سفر از خود. سفر به خود. کشف دنیاهای نو. شاید زمانی داستان گنگ این سفرها را نوشتم.

   از جمله همین داستان همین سفر به بیرون مرزهای ایران که تا چند روز قبل از پرواز واقعا نمی‌دانستم که واقعا سفری درکار است یا نه. مشکلات سفر همیشه آن‌قدر بود که من فکر می‌کردم این دشواری‌ها، اشاره‌ها و نشانه‌هایی است برای نرفتن و ماندن. ولی نهایتاً آمدیم و حالا که پنج ماه و چهل و پنج روز از آن سپری شده است، یقین آورده‌ام که این سفر باید انجام می‌شد و کلیدی بود برای رخ دادن خیلی از دگرگونی‌ها در زندگی من. اهمیت این سفر بیش از آن بود که می‌اندیشیدم و حالا امیدوارم که بقیه‌اش هم به خیر و سلامتی بگذرد.

   در سال پیش خیلی کاستی‌ها و کم کاری‌ها  داشته‌ام. گاهی چنان‌که باید نتوانستم به کار دانشجویانم رسیدگی کنم. گاهی در حق بعضی کم لطفی و کم توجهی کردم. برای بعضی بی‌آنکه بخواهم کم گذاشتم و نتوانستم چنان‌که باید کنارشان باشم و کمکشان کنم. شک ندارم که کار مدیریت گروه نفسم را گرفت و آخرین ماه‌های این دوره‌ی مدیریت که می‌شود سال‌های نخستین این سال، هم من شدیداً از کار گروه دلزده بودم و دست و دلم به کار نمی‌رفت و هم درگیر کارهای این سفر بودم و ذهنم را درگیر کرده بود. این بود که گاهی واقعاً نتوانستم برای بچه‌ها آن‌قدر که از خود انتظار داشتم و شاید آنان از من انتظار داشتند مفید و کمک حال باشم.

   کاستی‌ها آن‌قدر هست که ایمان دارم نمی‌توانم همه را دریابم و درک کنم و بگویم. راستش این‌که من در تمام این سال در تلاش بوده‌ام. حالا این تلاش، خیلی مشکلات هم داشته است. تلاش‌هایی که من خود فکر می‌کردم باید انجام می‌شد. تلاش‌هایی که محدود بود به توان اندک من و طبیعی است که این تلاش‌ها بسنده و رضایت‌بخش نباشد.

  حالا دو دقیقه به تحویل سال باقی مانده است. می‌روم پای سفره‌ی هفت سین و بر می‌گردم که دوباره بنویسم.

حالا سال تحویل شده است و وارد سال 1390 شده‌ایم. سال نو آمده است. در نخستین ساعت این سال هستیم. این سال را به تمام دوستانم، به تمام دانشجویانم، به تمام مخاطبان رخداد و تمام ایرانیان تبریک می‌گویم. برای همه بهترین آرزوها را در دل مرور می‌کنم و از خدا می‌خواهم. تندرستی، شادی و هزاران هزار آرزوی خوب که شایسته‌ی یکایک ایرانیان است. امیدوارم سالی که در پیش است برای همه سالی دور از غم‌ها و زشتی‌ها، سالی دور از ملال‌ها و جدال‌های ناحق، سالی آکنده از حرکت و برکت و سالی غرق در بهترین‌ها باشد.  به شیوه‌ی روزهای آخر اسفند که این بهارانه‌ي حافظ را پای تخته برای بچه‌ها می‌نوشتم، حالا هم آرزوهای خوب حافظ را برایتان آرزو می‌کنم:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرّم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

بازگشت به صفحه قبل»

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http