تورا من چشم در راهم

صعب روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب دنباله‌ی جستجو در تصوف ایران که بخش دوم کتاب جستجو در تصوف ایران است، از خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی سخن می‌گوید. استاد زرین کوب اشاره می‌کند که حافظ پیش از آمدن تیمور به شیراز در شعری سرود:

به خوبان دل مده حافظ، ببین آن بی‌وفایی‌ها

که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی

و در این شعر خواجه، مراد از ترکان سمرقندی تیمور و نیروهای نظامی تیمور بوده است. باری، پس از آن‌که تیمور روی سوی ایران نهاد، خواجه مقطع غزل را دیگرگون و بیتی دیگر را جایگزین آن بیت کرده است:

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

بعد‌ها هم با آمدن تیمور در غزل دیگری، در اشاره‌ای دیگر به تیمور درباره‌ی او گفته است:

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

   پیش‌ترها، وقتی این نوشته را می‌خواندم، دلم می‌گرفت و با خود می‌اندیشیدم که چرا شاعر بزرگی چون حافظ  باید چنین رنگ عوض کند و زمانی چنین و زمانی چنان بسراید. زمانی، با همین نگاه تاریخی، یک بار دیگر تمام غزل را مرور کردم و نظرم عوض شد. اگر از کل غزل همان یک بیت دیده نمی‌شد، می‌شد درک کرد که حافظ با چه صراحت و جسارتی اوضاع زمانه‌ی خود را بازگو و نقد کرده است. بد نیست تمام آن غزل را بنویسم:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 

زیرکی را گفتم این احوال را خندید و گفت

صعب‌روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید، جهان‌سوزی؛ نه خامی، بی‌غمی

 

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

 

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

 

گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

   راستش وقتی این غزل را دوباره و چند باره خواندم، شکی برایم باقی نماند که این «ترک سمرقندی» که حافظ از آن سخن می‌راند تیمور نیست، هر چند ممکن است هر ترک سمرقندی، از جمله تیمور آن را اشاره به خود تلقی کند. فضای کلی شعر چنان فضای حزن و اندوهی است که گویی تمامی شعر با بغضی سنگین سروده شده است. از همان مصراع نخست که می‌گوید «سینه مالامال درد است»، می‌توان بغض شعر را حس کرد تا بیت پایانی  که «گریه‌ی حافظ» طنین هق هق را در شعر می‌نشاند. البته نه گریه‌ای که از آن بوی عجز و نا توانی استشمام شود. گریه‌ای که اگر هفت دریا هم باشد، در برابر استغنای عشق جز شبنمی نیست. بی‌شک «شاه ترکان» که از حال ما غافل است بیش‌تر تیمور را تداعی می‌کند که در برابر آن حافظ آرزو کرده است کاش رستمی وجود داشت و او از حال ما غافل نبود. همان امید به نجات بخشی که بیاید و مردم را نجات دهد: تضاد تاریخی شاه ترکان و رستم هم در جای خود بسیار شایان توجه است.

و در کمر کش شعر آن حزن تلخ به طنز می‌نشید:

زیرکی را گفتم این احوال را، خندید و گفت:

صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی

 

و بیت دیگر که جهان را خالی از آدم می‌بیند و ضرورت ساختن عالمی دیگر و آدمی دیگر را پیش می‌کشد و به تعبیری بر تمام هستی می‌شورد و تمام عالم و آدم را به چالش می‌کشد. قرن‌ها این شعر در روزگاران سخت، در امواج بلا و در نامردی‌ها و نامرادی‌ها، ورد زبان مردمی بوده است که با بغض این شعر هم‌آوا بوده‌اند. مردم زیرکی که بغض‌شان با این خنده‌ی تلخ درهم آمیخته است و زمزمه‌ کرده‌اند:

زیرکی را گفتم این احوال را، خندید و گفت:

صعب‌ روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http