تورا من چشم در راهم

این خانه متروکه نیست

همکار ارجمندم در دانشگاه الزهرا، سرکار خانم دکتر احمدی در وبلاگ خود، با زمانه، پستی را نوشته‌اند درباره‌ی خانه‌ای متروکه. مثل همیشه که به وبلاگ‌هایی که می‌شناسم سر می‌زنم و رصد می‌کنم، صفحه را باز کردم که عنوان تکراری باز آمد بهار را در وبلاگ ببینم. پستی تازه دیدم و خواندم. یادداشتی نوشتم و دلم نیامد آن یادداشت را این‌جا نیاورم و به بهانه‌اش چیزی ننویسم. برای ایشان نوشتم: "خانه از بودن آباد می‌شود. آمدن نشستن. آب و جارو زدن. هیچ خانه‌ی متروکه‌ای از بنیاد متروکه نیست. رها که می‌شود، می‌شود متروکه. مخاطب‌ها هستند، می‌آیند خیلی وقت‌ها دست خالی باز می‌گردند. خیلی وقت‌ها هم فقط می‌خوانند و می‌روند. ولی هستند. باید نوشت. در همین خانه‌های کوچک شاید کم رفت و آمد. نوشتن مثل همان آمدن، گشودن قفل در، باز کردن پنجره‌ها، آب و جارو زدن اتاق‌ها و حیاط و روشن کردن سماور و راه انداختن صدای قل قل سماور بودن است. این کارها را که کردی و بودی سرو کله‌ی چهار تا همسایه‌ها پیدا می‌شود که بیایند و در سایه سار این بودن نفس تازه کنند و نیرو بگیرند. خانه‌های ما نباید متروکه باشد. میهمان کم نداریم. شرمندگی من همیشه از این است که می‌آیند و در می‌زنند و در که گشوده نمی‌شود، نا امید بر‌می‌گردند، بی‌آنکه ما صدای پایشان را شنیده باشیم."

من هم این روزها کم می‌نویسم. بچه‌ها خیلی وقت‌ها کامنت می‌گذارند و گله می‌کنند، از ننوشتن پست تاریخی، از نبودن پست ادبی و شعر و من خیلی وقت‌ها فرصت نمی‌کنم که به این کامنت‌ها جواب بدهم. شوق نوشتن در من بسیار است، اما هر بار که می‌خواهم پست تازه‌ای بنویسم، حس می‌کنم این حرف که می‌خواهم بنویسم حرف تازه‌ای نیست. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم  حرف‌ها، حتی حرف‌های مربوط به سفرشخصی است و به همین سبب از نوشتنشان صرف نظر می‌کنم. خیلی وقت‌ها هم برای نوشتن وقت کم می‌آورم. درد و حرف و سوژه و واژه بسیار است. حتی برای من هم که اکنون در ایران نیستم و در آن فضا تنفس نمی‌کنم. دوستی نوشته بود که اگر در ایران بودی هزاران سوژه داشتی و در آنجا گرفتار کمی حرف و سوژه شده‌ای. راستش را بخواهید، با آن‌که در آن‌جا نیستم با حال و هوای آن زندگی می‌کنم و حرف‌ها و سوژه‌هایم همه  ریشه در آن خاک دارد. شاید ننوشتن‌ها هم انعکاسی از  حال و هوای همان خاک و خانه باشد.

   من این خانه را دوست دارم. خانه‌ای که بام و درش از نوشتن است و فرصتی است برای نفس کشیدن. برای حرف زدن با دیگرانی که کم و بیش هستند و بودن این‌جا مرهون بودنشان است. به برخی وبلاگ‌ها که می‌روم و می‌بینم که نوشته‌اند: این خانه تعطیل است، یا این خانه به فروش می‌رسد یا این خانه دیگر خانه نیست دلم می‌گیرد و نمی‌دانم چه باید بگویم. معمولا کامنتی هم نمی‌گذارم. به وبلاگ‌های بچه‌ها که می‌روم و می‌بینم  با تمام گرفتاری‌های خستگی‌ها و آزردگی‌ها، هر روز پست جدیدی می‌گذارند و چیزی هر چند کوتاه می‌نویسند،  مثل رهگذری که از کوچه رد می‌شود و  از روشن دیدن چراغ خانه‌ای امیدوار می‌شود، امیدوار می‌شوم و خوشحال. خوشحال از این‌که زندگی جریان دارد. امیدوار به این‌که خستگی‌ها و آزردگی‌ها از پای نمی‌اندازدشان و با پوست کلفتی همچنان هستند و خوب هم هستند.

   امروز قفل در را که باز می‌کردم دیدم صدای زنگار گرفتگی در چرخش کلید از من گلایه می‌کند. در را که باز کردم. در با ناله‌ی سنگینی روی پاشنه چرخید. انگشت که کشیدم روی در ، دیدم خاک گرفته است. گفتم حالا وسط بهار چقدر خانه تکانی کیف می‌دهد. همه‌ی چراغ‌ها را روشن کردم. پرده‌های اتاق‌ها را کنار زدم. اتاق‌ها و حیاط را جارو زدم. حیاط را آب پاشیدم. مثل بچگی‌ها که عصر‌های تابستان حیاط آب می‌گرفتیم به حیاط و دیوارها که نفسی بکشد و خنک شود، خوب به همه دیوار ها آب پاشیدم. زیر سماور را روشن کردم ونشستم تا صدای قل قلش بلند شود. گل‌های باغچه و گلدان‌های کنار دیوار و ل پنجره‌‌ها را آب دادم. رادیوی کوچکم را روشن کردم و گذاشتم پشت پنجره. یک صندلی کوچک گذاشتم کنار باغچه و نشستم روی آن. نشستم و خوب گوش‌هایم را تیز کردم که صدای زندگی را خوب بشنوم. صدای بازی بچه‌ها از کوچه شنیده می‌شود. صدای همسایه‌ها. صدای به هم خوردن استکان و تعلبکی‌ها. خیالم راحت شد. مطمئن شدم  حتی اگر گاهی در سرزدن به این خانه کوتاهی کنم و دیر بیایم و شرمنده‌ی مخاطبانم شوم، این خانه  متروکه نیست و زندگی در آن جریان دارد.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http