تورا من چشم در راهم

چشم می ترسد، دست کار می کند

این ضرب المثل را برای نخستین بار از مادر همسرم شنیدم، سال‌ها پیش در مشهد که داشتم برای امتحان اعزام درس می‌خواندم. انبوه کتاب‌ها را گذاشته بودم پیش چشمم و عزا گرفته بودم که حالا چه کسی این کتاب‌ها را می‌خواند! این ضرب المثل کمکم کرد که هر وقت چشمم ترسید بدانم دستم مشغول کار است و دلم گرم شود. این ماه گذشته هم این ضرب‌ المثل برایم دوباره کار کرد. از کاری که نمی‌خواهم جزئیاتش را بگویم ۱۲۰ صفحه مانده بود. نه ماه قبل که می‌رفتم سپرده بودمش به ویراستار و گفته بود که فکری به حالش می‌کند. خوب می‌دانستم که او نمی‌تواند فکری به حال آن صفحات کتاب بکند. حال کسی را پیدا کرده بودم که با یک کاسه ماست لب دریا نشسته بود و ماست را در آب می‌زد. پرسیدند چه می‌کنی و پاسخ داد که دوغ درست می‌کنم. در مقابل نگاه و خنده‌ی طرف گفت می‌دانم که نمی‌شود، ولی اگر بشود چقدر دوغ می‌شود!؛ با این حال هر بار زنگ می‌زدم و خبر می‌گرفتم که شاید شده باشد و اگر بشود چه می‌شود.
 

  آخرین بار اوایل خرداد بود که زنگ زدم و خبر گرفتم و معلوم شد که واقعاً نمی‌شود و آب پاکی از فاصله‌ای بسیار دوست و آن هم به شیوه‌ی صوتی ریخته شد روی دستم که هیچ کاریش نمی‌شود کرد آن صفحات را و کار خودت است. اول که عصبانی شدم و کلی بدخلقی کردم. بعد هم برگشتم به ضمیر خودم و دیدم چقدر بی‌دلیل سرم را کرده بودم زیر برف بوستون و نمی‌دیدم  و نمی‌خواستم ببینم که با یک کاسه ماست نباید به دنبال یک دریا دوغ باشم. به هر حال عصبانیت کار دستم داد. سرم را تیغ انداختم و انبوه موهای نازنینم را ریختم دور. چرا؟ برای اینکه قلندر وار بنشینم در خانه و کار کنم و فک این کار را ببندم. نشستم و این کار را کردم. بیست روز جانکاه طول کشید. چهار صبح تا دوازده شب. بی‌وقفه و استراحت. بی‌بهانه و تنبلی و زنگ تفریح و این جور چیزها. تمام شد. چشمم می‌ترسید، ولی دست کار کرد و تمام شد و روی خودم را اساسی کم کردم.

درس‌های اساسی در این کار بود:

کاری را که باید خدت انجام دهی به دیگری محول نکن

اجازه نده در هیچ کاری وقفه و فاصله بیافتد. هر بار شروع مجدد انرژی و توانی می‌خواهد مساوی با همان انرژی که برای انجام کل کار لازم است.

وقتی کاری را شروع کردی، با محاسبات زمانی کافی شروع کن و در بین آن زیر بار هیچ کار دیگری نرو

آخرین درس هم این بود که همان‌طور که انتظار داشتم موهایم خیلی سریع رشد کرد و شاید کمی دیگر بشود مثل اولش. این قلندر بازی یک فایده‌ی دیگر هم داشت: اگر موی من بلند می‌شد و کار به هر دلیلی تمام نمی‌‌شد، با هر بار نگاه در آینه هزار بار شرمنده می‌شدم.

یک جمله‌ي دیگر هم اضافه کنم برای بچه‌هایی که متروکه شدن خانه را باور کرده بودند و هی در می‌زدند و در باز نمی‌شد. بودم، ولی سخت مشغول کار بودم و راستش با آن سر تراشیده نمی‌توانستم بیایم دم در و در را باز کنم. دلیلش فقط همین بود.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http