تورا من چشم در راهم

جشن روز استقلال آمریکا

دیروز چهارم جولای بود، روز استقلال آمریکا و رهایی این کشور از  دست انگلیسی‌ها. آمریکایی‌ها به بوستون می‌گویند روح آمریکا، چرا که در جنگ‌های استقلال نقش چشمگیری ایفا کرد و رویدادهایی چون بوستون تی‌پارتی که به مبارزه‌ی مردم با استعمار انگلیس مربوط می‌شود، در همین‌جا روی داده است. از چند روز قبل بعضی دوستان گفته بودند که این روز، روز مهمی است و در خانه نمانید. در سطح شهر قرار بود مراسم متعددی برگزار شود که از آن جمله رژه و آتش بازی بود. رژه و مراسم رسمی در صبح بود که ترجیح دادیم از خانه بیرون نیاییم، ولی برای عصر حدود ساعت هفت غروب از خانه زدیم بیرون برای دیدن آتشبازی بر روی رودخانه‌ی چارلز.

   ماشین را بردیم در نزدیکی خط سبز قطار پارک کردیم و با قطار سبز و قرمز خود را به کنار رودخانه‌ی چارلز رساندیم، در جایی از رودخانه که ایستگاه خط قرمز قطار است با نام چارلز ام. جی. اچ. این ایستگاه کنار بیمارستان عمومی ماساچوستزقرار دارد و  ام. جی. اچ. هم حروف اختصاری همان است. این ایستگاه، یک ایستگاه با دانشگاه ام. آی. تی. و سه ایستگاه با دانشگاه هاروارد فاصله دارد و  هم به رودخانه نزدیک است و هم فضای سبز خوبی دارد. وقتی ما رسیدیم، گروه زیادی از مردم، در فضای سبز کنار رود خانه اردو زده بودند. درست مثل سیزده به در خودمان. زیر انداز و چادر مسافرتی و  صنلی سفری  آورده بودند و روی چمن‌ها اطراق کرده بودند. خیلی شلوغ بود و رفته رفته جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شد. اول فکر می‌کردیم آتشبازی ساعت 9 شروع می‌شود، بعد فهمیدیم ده است و در عمل هم ساعت ده و سی و پنج دقیقه آغاز شد. مردم بسیار شاد بودند و در حقیقت جشن تولد آمریکا را گرفته بودند.

   آتشبازی انجام شد و صحنه‌های بسیار زیبا و دیدنی خلق کرد. آن‌چه باعث شد، این پست را بنویسم، ماجرای پس از پایان آتش بازی است که برای من در نوع خود در خور توجه بود. من که در ایران تجربه‌ی رفتن به استادیوم آزادی و هرج و مرج زمان خروج از ورزشگاه را داشتم، به بچه‌ها گفتم که قبل از تمام شدن مراسم، به طرف ترن حرکت کنیم. جمعیت بسیار زیادی بود. واقعا نمی‌توانم برآورد کنم و بگویم چقدر، فقط می‌توانم بگویم از جمعیت استادیوم صد هزار نفری آزادی بسیار بیشتر بود. بخشی از این جمعیت در خیابان‌ها جاری شد و بخش مهمی از آن که می‌‌خواست با ترن به مقصد خود برسد، به سمت ورودی ایستگاه مترو سرازیر شد. در دو نقطه‌‌ی ورودی ایستگاه و ورود به پله‌های سکوی اصلی مترو چند پلیس ایستاده بود. چند پلیس هم در خود سکوی ورود قطار قرار داشت. این پلیس‌ها کاملا با هم هماهنگ بودند و جمعیت را متناسب با زمان رسیدن قطار و ظرفیت آن به ایستگاه مترو و همچنین به سکوهای ورودی قطار وارد می‌کردند. در هر ورودی چند دقیقه‌ای معطل شدیم، ولی کسی عجله‌ای نداشت و همه ایستادند تا یکی دو پلیسی که مراقب بودند، اجازه بدهند جمعیت وارد شود. با این تمهیدات، آن جمعیت زیاد بدون کوچک‌ترین آشوب و هرج و مرجی به ایستگاه مترو تزریق شد و بدون این‌که تراکمی ایجاد شود، همه سوار قطارهای مورد نظر خود شدند. البته قطارها شلوغ بود و کیپ تا کیپ مردم ایستاده بودند. ولی خوشبختانه رفتیم و ماشین را برداشتیم و در حالی که همه خسته و کوفته بودیم به خانه برگشتیم.

   راستش خود آتشبازی برایم آن‌قدر مهم نبود که داستان بعدش اهمیت داشت. شک ندارم که اگر این جمعیت در ایران می‌خواست به ایستگاه مترو وارد شود، عده‌ای زن و بچه زیر دست و پا می‌ماندند و بعد هم کلی خسارت به اموال عمومی وارد می‌شد و صندلی‌ها و شیشه‌های قطار و اتوبوس مورد لطف و مرحمت مسافران قرار می‌گرفت. برای من که دیدن فوتبال در استادیوم را دوست دارم، وحشتناک‌ترین قسمت یک مسابقه‌ی فوتبال همان زمان خروج از استادیوم است که معمولا هیچ وقت برای شنیدن سوت پایان بازی صبر نمی‌کنم و ده دقیقه مانده به پایان، شروع می‌کنم به دویدن به سمت درهای خروجی و سوار شدن اتوبوس. البته  علاوه بر این ماجراها، حکایت فحاشی‌های درون ورزشگاه و داخل اتوبوس‌ها و مینی بوس‌ها در موقع برگشت هم بماند که حالا شنیدم که بسیار وحشتناک‌تر هم شده است و به همین دلیل چند سالی است که دیگر دیدن فوتبال از استادیوم را به رفتن به ورزشگاه ترجیح می‌دهم. برای من با این تجربه و سابقه، دیدن قسمت پایانی برنامه‌ی دیروز بسیار با معنا بود. هر چند خستگی بسیار زیادی  داشت و به خاطر سرپا ایستادن طولانی در برنامه‌ی دیروز امروز دچار کمردرد اساسی شده‌ام، ولی واقعا آن شکل کنترل جمعیت واقعاً ارزش دیدن داشت

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http