تورا من چشم در راهم

شاید این یک بیماری باشد!

اول) این شاید یک بیماری باشد. هر وقت می‌خواهم صفحه را باز کنم و چیزی بنویسم، حتی گاهی بعد از نوشتن چند سطر، پشیمان می‌شوم و از نوشتن چشم می‌پوشم. به درونم که برمی‌گردم ، همیشه خودم را با این سؤال مواجه می‌بینم که این نوشته‌ها که ممکن است وصف احوالات شخصی باشد، یا گزارش دیده‌ها و شنیده‌های یک سفر، برای دیگران چه اهمیت یا جاذبه‌ای دارد؟ پیش از این‌که به سفر بیایم، همیشه دوستانی بودند که به من درباره‌ی نوشته‌هایم انتقاد می‌کردند. بعضی‌ها می‌گفتند چرا از زندگی خودت می‌نویسی و دیگران را در جریان اخبار و احوال خودت قرار می‌دهی. هر کس برای خودش یک زندگی خصوصی دارد که نباید دیگران را به آن راه داد و در آن سهیم کرد. مثلا به کسی چه ربطی دارد که تو از مشهد که بر‌می‌گشته‌ای، چشمت درست و حسابی جاده را نمی‌دیده و کم مانده بوده که دچار سانحه‌ای شوی و یک پدرآمرزیده به کمکت آمده است و باقی قضایا. یا این‌که در حرف‌هایی که می‌زنی پای بعضی آدم‌های دیگر به میان می‌آید که ممکن است آن‌ها دوست نداشته باشند درباره‌ی آن‌ها بنویسی. این حرف‌ها شاید اثر خود را در من گذاشته باشد. شاید هم  بیماری جدیدی به سراغ من آمده و آن هم بیماری وسواس در نوشتن است.

  نسل پیشین، یعنی کسانی که بر من سمت استادی دارند، بی‌شک با این وسواس موافقند و آن را نه یک بیماری، بلکه نشانه‌ای از نوعی پختگی بدانند. به نظر آنان شاید نوشتن هرچیزی که به قلم می‌آید بخشی از بی‌مبالاتی‌های جوانانه است که البته جایی باید متوقف شود و جای خود را به سخت‌گیری در نوشتن بدهد. جوان‌ترها یا نسل هم‌ سن‌ و سال‌ها و شاید شاگردان من، این وسواس را برنمی‌تابند و مسلما آن را نشانه‌ی نوعی بیماری می‌دانند. برخی می‌گویند که به هرحال همه‌ی نوشته‌ها که از نوع احوالات شخصی نیست. بعضی‌ چیزها مطالب علمی و دیدگاه‌های تحقیقی است که ربطی به شخص خاصی ندارد. می‌تواند و باید نوشته شود و تنها دلیل ننوشتنشان تنبلی است و بس. البته همان حرف‌های شخصی هم چه مربوط به سیر آفاق باشد، چه سیر انفس، می‌تواند برای دیگران مفید باشد و به‌صورت یک تجربه‌ی همگانی درآید. همه‌ی آدم‌ها تجربه‌هایی دارند که می‌تواند عمومیت یابد و  به‌یک تجربه‌ای اجتماعی تبدیل شود. حتی وقتی پای دغدغه‌های کاملاً ‌شخصی مطرح است، به هرحال، یک دغدغه‌ی انسانی می‌تواند در دیگران هم وجود داشته باشد و به‌ همین دلیل انتشار آن مخاطبان و همدلانی بیابد.

    من همه‌ی این استدلال‌ها را قبول دارم، با این حال موضوع را فراتر از این حدود می‌دانم. از نظر تعقلی، کاملاّ روشن است که من به گروه دوم تعلق دارم و در گذشته حتی مطالبی نوشته‌ام که داد همین گروه دوم را هم درآورده است که حدود و حریم شخصی نویسی را رعایت نمی‌کنم. به اشتراک اندیشه‌ها و تجربه‌های انسانی هم بی‌اندازه اعتقاد دارم و فکر می‌کنم، این از امتیازات زندگی در دنیای تکنولوژی اطلاعات است که می‌توان به این سادگی با دیگران حرف زد و  در لحظه، با مخاطبان مرتبط شد. با این‌همه مشکل بیش‌تر حسی است. حسی در من است که به‌شکل یک بیماری در آمده است.  شرایط زندگی این روزهای من، شاید درگیری‌های درونی و بیرونی من هم در این بیماری کم تأثیر نیست. شاید بهتر است، زمان بگذرد و من به زندگی عادی برگردم تا بتوانم  درباره‌ی حسی که گرفتار آنم داوری درستی داشته باشم.

دوستی که خود روی وبلاگش یک مهر تعطیل است زده و از نوشتن استعفا کرده است، یادداشتی گذاشت و به‌عنوان یک مخاطب گله کرد. گله کرد که گناه مخاطب چیست که باید بیاید و مرتب کلیک کند و هربار با همان پست‌ها و حرف‌های قبلی مواجه شود؟ این حرف را قبول دارم و امیدوارم بتوانم بر این حس و حال‌ها غلبه کنم و فاصله‌ی نوشتن پست‌ها اینقدر طولانی نشود.

  دوم) شاید حتی نوشتن تجربه‌های اجتماعی بسیار کوچک هم مفید باشد. برای مثال نکته‌ای است که مدت‌ها می‌خواهم بنویسم و هربار از نوشتن آن طفره می‌روم. چند  وقت پیش برای آزمایش خون رفتیم به آزمایشگاهی در یک بیمارستان. آزمایشگاه کمی شلوغ بود و شاید ده نفری نشسته بودند. یک شماره به من دادند که قطع آن اندازه‌ی یک کتاب پالتویی بود. از بزرگی آن تعجب کردم. رفتم و نشستم. بلافاصله کنجکاو شدم که بفهمم چند شماره پیش از من را صدا کرده‌اند و من چقدر دیگر باید منتظر شوم. خیلی زود متوجه شدم که چرا شماره‌ای که به من داده‌اند این اندازه است. وقتی فردی را با خواندن شماره‌ای صدا می‌کردن و می‌فرستادند داخل، شماره‌اش را می‌گرفتن و می‌گذاشتند پشت شیشه و این‌جوری همه می‌توانستند بفهمند فردی که داخل است شماره‌ی چند است و این‌که دارد می‌رود تو چه شماره‌ای دارد. یاد ایران افتادم و این‌که باید مرتب می‌پرسید که شماره‌ی چند رفته‌ است داخل؟ و تازه همه می‌توانستند شماره‌ی خود را از هم پنهان کنند. این‌جوری منشی هم نمی‌تواند بی‌نوبتی کند و کسی را بدون داشتن شماره راه دهد

 فکر کردم، این شاید یکی از تفاوت‌های این جامعه با جامعه‌‌ی ما باشد. جامعه‌ی ما شفاف نیست. آدم‌ها برای خود همیشه حقی را محفوظ نگه می‌دارند. نانوایی که نان به دست مردم می‌دهد، هر چقدر هم که صف شلوغ باشد، در میان هر چند نانی که به دست مردم می‌دهد، چند تا را هم می‌گذارد کنار، برای خودش، دوستانش، مشتریان سفارشی و یا شاید مشتریان فرضی. اگر هم کسی اعتراض کند، حرفش به جایی نمی‌رسد و ممکن است دیگران هم به  اعتراض او اعتراض کنند. منشی یک دکتر یا یک درمانگاه، حق خودش می‌داند که هرطور دلش خواست به مشتریان نوبت بدهد و آنان و حتی گاهی خود دکتر هم حق اعتراض و امکان اعمال نفوذ ندارد. وقتی در یک صف قرار می‌گیریم همیشه باید شمار واقعی کسانی را که در صف هستند و می‌توانند پیشتر از شما به کارشان برسند، معمولا دوبرابر کسانی است که شما به چشم می‌بینید و شماره می‌کنید. حتی کسانی که در صف هستند، برای خودشان در صف حق بیش از یک نوبت را قائلند. نمی‌دانم چرا؟  چرا این شفافیت در جامعه‌ی ما وجود ندارد؟ شاید باز هم موضوع همان یک کلمه‌ي یوسف خان مستشار‌الدوله باشد: قانون

سوم) این مدت سعی کرده‌ام از کار بچه‌‌ها غافل نباشم. از فرصت و فراغتی که برای پژوهش دارم، زمانی را هم به آنان اختصاص دهم و با آنان مشورت دهم یا کارهایشان را بخوانم و نظر بدهم. یکی دو دانشجوی کارشناسی ارشد و دکترا که مشاورشان بودم، در این مدت با من حسابی در تماس بودند و موفق شدم کارهایشان را بخوانم و در مواردی هم با هم درباره‌ی کارشان صحبت کردیم. با دانشجویان دکتری خودم که فکر می‌کردم در مدت نبودم باید بیشتر با آنان در تماس باشم و برایم بنویسند و بخوانم و کارشان را پیش ببرم، کمتر در تماس بوده‌ام. یعنی آن‌ها با من کمتر در تماس بوده‌ام و البته شاید درگیری‌هایشان که از آن بی‌خبر نیستم، اجازه نداده‌ است چندان با من مرتبط باشم. گاهی هم اگر از مجله‌ی دانشگاه یا جای دیگر مقاله‌ای رسیده است کوشش کردم زود بخوانم و پس بفرستم که کارها به روال جاری انجام شود. با این حال می‌دانم که وقتی برگردم کارهای زیادی سرم خواهد ریخت و از همین حالا نگرانم

چهارم) شاید باید زمانی را اختصاص دهم به ارزیابی این یک سال. نوشتن یک پست مستقل یا بیشتر برای اینکه بنویسم که چقدر آمدن به اینجا مفید بود و از این کار رضایت دارم. اینجا تنها همین‌ اندازه بنویسم که دیدن هاروارد و استفاده از این دانشگاه و امکانات و ظرفیت‌های مختلف آن، برایم تجربه‌ای بی‌نظیر بود. من زمان‌های زیادی در حین تحصیل و نوشتن تز‌هایم از کتابخانه‌های مختلف استفاده کرده‌ام. زمانی کتابخانه‌ي دانشکده‌ی ادبیات  دانشگاه مشهد که هنوز لطف‌های برخی کارمندانش مثل آقی علیزاده یا آقای سیف ویا خانم رادان یا راهدان را در خاطر دارم  و قدر دان  محبت‌هایشان هستم. همچنین کتابخانه‌ی آستان قدس و اتاق محققان آن مخصوصا لطف های آقای جاهد که وقتی من از مشهد می‌آمدم بیمار بود و امیدوارم عمر دراز داشته باشد و حتما تا حالا بازنشسته شده است. کتابخانه‌ي دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران و خانم جعفری و آقای رئیسی که خیلی به من کمک کردند. کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه تهران، کتابخانه‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی که نام خانم محبیان را هنوز در خاطر دارم  برای زحمت‌هایی که به آنان دادم شرمنده و سپاسگزارم. از کتابخانه‌ی دانشگاه تربیت مدرس چیزی نمی‌گویم که از یک کتابخانه‌ي عمومی یکی از محلات تهران مثلا کتابخانه‌ی عمومی قلهک کوچک‌تر بود و من واقعا از آن بهره‌ی زیادی نبردم.  از هر کدام از این کتابخانه‌ها به فراخور حال استفاده کردم. ولی نه امکانات آنان، نه نظام حاکم بر آن کتابخانه‌ها و نه نوع عضویت و قواعد و مقررات اداری آن هرگز به من اجازه نداد در هیچیک از این کتابخانه‌ها غرق شوم. در کتابخانه‌ی دانشگاه هاروارد، طی سال گذشته واقعا غرق بودم و غوطه می‌خوردم. تقریبا از امکانات هیچ کتابخانه‌ای به این اندازه بهره‌مند نشده‌بودم. اسکنر‌هایی که سبب شد من متون و منابع زیادی را اسکن کنم و با خود بیاورم. سالن‌های مطالعه‌ای که من ساعت‌های بسیاری را در آن سپری کردم. کارمندانی که همیشه به بهترین شکل کمک می‌کردند و از صرف وقت و راهنمایی دریغ نداشتند. وبسایت و کاتالوگی که همه چیز را در دسترس قرار می‌داد. مخزنی که واقعا بی‌نظیر و غنی بود. گاهی فکر می‌کردم در کنار دو اقیانوس زندگی می‌کنم. یک اقیانوس طبیعی که در کناره‌ي آن زندگی می‌کنم و اقیانوس کتابخانه‌ای که در آن غوطه‌ورم. فرصت که شد بیشتر می‌نویسم.

پنجم) حتما تا حالا با خود گفته‌اید که خوب است بیماری ننوشتن داری و این‌قد پرچانه‌ای، اگر بیماری نوشتن داشتی دیگر معلوم نبود چقدر می‌نوشتی. شاید هم اگر خدا بخواهد نشانه‌های درمان آن بیماری در حال آشکار شدن باشد.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http