تورا من چشم در راهم

سگ بازی

از یک از خصوصیات این جامعه که اصلا خوشم نمیاد و تو این یک سال به‌هیچ وجه نتونستم باهاش کنار بیام این سگ بازیشونه. تو اتوبوس، مترو، پارک، اداره و هر جای دیگه سگشونو می‌برن. گاهی دو تا سه سگ گنده دارن و دنبالشون راه می‌اندازند تو خیابون. خیلی هم اصرار دارند که حتماً هر روز سگاشونو راه ببرن و اجازه بدن تفریح کنه و خوش بگذرونه. من که بفهمی نفهمی یه کمی هم از سگ می‌ترسم و کلاً با حیوانات میانه‌ي خوبی ندارم، همیشه از این مسأله شکارم. رفته بودم قسمتی از کتابخانه‌ی هاروارد برای گرفتن کتاب پزشکی برای یکی از دوستانم. چشمتون روز بد نبینه، ناگهان از پشت میز کتابدار یک سگ عظیم‌الجثه‌ی پشمالوی سیاه ترسناک اومد بیرون و شروع کرد به بو کشیدن من. من هم رنگم شده بود مثل اموات و نمی‌تونستم چیکار کنم. صاحبش خیلی سریع اومد و گرفتش و گفت نترس آزاری نمی‌رسونه. ولی مگه آزار از این بیشتر هم می‌شد. تقریبا نصف گوشت‌های تنم ریخت (شاید هم بیشتر!). این رسم‌شان را اصلا دوست ندارم.

  البته گاهی هم تماشای این حیوان را دوست دارم. وقتی  برای آوردن توپی که صاحبش به میان آب انداخته است، به آب می‌زند، شنا می‌کند و توپ را می‌آورد. وقتی در پارک با صاحبش توپ بازی می‌کند هم حسابی دیدنی است. این‌ها خیلی سگ دوست هستند. بعضی وقت‌ها سگ‌‌شان می‌شود مثل یکی از اعضای خانواده‌ی خودشان و با آن زندگی می‌کنند. زندگی با سگ بخشی از فرهنگ این‌هاست. جایی خواندم که اگر می‌خواهی ببینی آدمی واقعا با محبت است یا نه ببین  میانه‌اش با حیوانات چطور است.  نمی‌دانم این حکم را می‌توان تعمیم داد یا نه.  شاید دوستی با حیوانات جای خالی دوستی‌های انسانی را بگیرد. تنهایی‌ها را پر کند. شاید این حیوان  دوستی ریشه‌های اجتماعی و روان‌شناختی داشته باشد. ولی هر چه هست به‌نظر من پدیده‌ی خوبی نیست.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http