تورا من چشم در راهم

آغاز سال پنجم

این روزها سایت من وارد پنجمین سال زندگی خود شده است. اولین پست را در اول شهریور ۱۳۸۶نوشتم، با عنوان مهر در راه است! از آن زمان، چهار سال، یا صد و نود و دو هفته می‌گذرد و من امروز صد و نود و پنجمین پست را می‌نویسم، یعنی تقریباً هفته‌ای یک پست. آن روزها نسیم خلیلی که سه سال و سه ماه پیش از من وبلاگ‌نویسی را شروع کرده‌ بود، مرتب از من سراغ سایت را می‌گرفت. آخر هم از شرکتی که سایت او را طرحی کرده‌ بود خواستم که زحمت این کار را بکشد. آقای مهندس نوید خادم این زحمت را کشید و قبل از شهریور سایت حاضر بود. در یکی از اولین پست‌ها نوشتم که بیش از دوسال بود که به‌فکر داشتن یک سایت افتاده‌ بودم و رفته بودم کلاس طراحی وب، درست مثل این‌که برای داشتن یک خانه، آدم برود دنبال تحصیل در رشته‌ی مثلاّ مهندسی عمران و البته بعد هم مثل همه‌ی مردم دنیا برود و یک خانه بخرد. البته آن کلاس وب برایم بسیار راهگشا و مفید بود و همان‌طور که چهار سال پیش نوشتم به من آموخت که هیچ رشته‌ی مطالعاتی و علمی نمی‌تواند در دل و جان من جای مطالعات تاریخی و ادبی را بگیرد و این خود دستاورد کمی نبود.

چند سالی را به همان شکل و شمایل وب‌سایت سرکردم. تصویر آن وبسایت را ندارم و نمی‌دانم کسی، مثلا خود آقای خادم، تصویری از آن دارد یا نه؟  خوب و صمیمی بود و یا شاید من به آن عادت کرده بودم. دست کم گالری تصاویرش امکان می‌داد که تصاویر بیش‌تری را در سایت قرار دهم. نمی‌دانم چه مرضی داشتم که تصمیم به تغییر سایت گرفتم و زحمت این کار را دادم به مهندس بهزاد علی‌بیگی. ظاهر وبسایت و کارکرد‌هایش عوض شد و شک ندارم که از نظر فنی این سایت بهتر از سایت قبلی و دست کم پر مخاطب‌تر از آن سایت است، ولی حس غریبی مرا به آن حال و هوا دل‌بسته کرده است و آن را بیش‌تر دوست داشتم.

   از این چهار سال می‌دانم که دو سال اخیرش را کمتر نوشته‌ام و اگر میانگین نوشته‌ها هفته‌ای یک نوشته است، بار آن را نوشته‌های سال‌های اول بر دوش می‌کشد، وگرنه این یکی دو سال اخیر اصلا ننوشتم. بارها خواسته‌ام دیگر ننویسم و خودم و دیگران را از دست آن راحت کنم، ولی هر بار حس کرده‌ام بودنش از نبودنش بهتر است. حالا هم که دیگر دوستش دارم و فکر می‌کنم باز بودن همین دریچه هم غنیمت است و می‌توان گاهی چیزی نوشت و حرفی را با مخاطبان در میان گذاشت، حتی اگر حرف‌ها با دهانی بسته گفته شود، حتی اگر نوشته‌ها آن نباشد که باید باشد و هزار و یک مصلحت و قانون نوشته و نانوشته آن را تبدیل کند به همین حرف‌ها و درد دل‌های معمولی که همیشه می‌شود همه جا نوشت و گفت. حالا دیگر این کودک چهار ساله را دوست دارم، این‌قدر که به یاد سالگر تولدش می‌افتم و آن را به خودم و دیگران یادآوری می‌کنم. حالا با همین که هست سر می‌کنم با این امید که شاید در آینده بتوان بیش‌تر و بهتر نوشت.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http