تورا من چشم در راهم

پراکنده گویی

:درباره‌ی چند موضوع می‌خواهم خیلی کوتاه و گذرا بنویسم

اول) حس تعلیق و انتظاری که پیش از رفتن داشتم و مرا در یک فضای عصبی وحشتناک قرار داده بود، بعد از برگشتن هم به فاصله‌ي کوتاهی برگشته‌ است به سراغم. حتی نمی‌توانم به فردا فکر کنم.

دوم) همین حس و حس‌های دیگری است که نمی‌گذارد بنویسم. حرف و حدیث برای نوشتن بسیار است، ولی قلم را یارای نوشتن نیست.

سوم) مهم‌تر از همه چیزی است که این روزها آزار دهنده شده است: سوار تاکسی بودم. یک سوار شد و شروع کرد به صحبت کردن با موبایل. تمام تلفن‌های روزانه‌اش را کنترل کرد و تماس گرفت. به یکی ویلای شمال می‌فروخت. از دیگری وسایل و تجهیزات می‌خرید. در پروژه‌های مختلف سرمایه‌گذاری می‌کرد و خلاصه فضای کوچک تاکسی شده بود دفتر کار اختصاصی جنابشان. پیاده که شد خوشحال شدم که از شرش راحت شده‌ام. یکی دیگر سوار شد. به محض سوار شدن این یکی، تلفنش زنگ خورد، یک زنگ شیش و هشت اساسی! شروع کرد به حرف زدن و خوش و بش کردن. نفهمیدم داستان چیست، ولی جزئیاتی داشت که همه، حتی آقای راننده را متوجه کرد. داشتند قرار می‌گذاشتند برای تماشای چیزی بروند، شاید فیلم و شاید هم چیزی دیگر. از مهیا شدن سور و سات تخمه و آجیل می‌شد فهمید که قرار نیست به سینما بروند، چون در سینما که تخمه خوردن ممنوع است. مهم‌تر از همه ساعت قرارشان بود.قرار بود ساعت چهار و نیم آن یکی که وسیله دارد، برود سراغ این یکی که وسیله ندارد و در تاکسی ماست. چهار و نیم عصر نه، چهار و نیم صبح! باید پنج می‌رسیدند و مراسم را می‌دیدند. نمی‌دانستم کدام پارک یا سینما یا مکان عمومی ساعت پنج صبح باز است و نمایشی را آغاز می‌کند. خیلی کنجکاو شدم که قصه چیست فقط فهمیدم که می‌روند پل مدیریت. تلفن تمام شد و نگاه‌های آقای راننده و مسافران دیگر حرف‌هایی برای گفتن داشت که من نفهمیدم. فقط مثل اینکه محل قرارشان پل مدیریت بود. با خودم گفتم که چقدر مردم فرهنگی و فعالی داریم که ساعت چهار و نیم صبح از خانه بیرون می‌زنند، آن هم برای تماشای یک نمایش!

چهارم) این یکی دو شعر را هم داشته باشید. اولی را با الهام از فیلم شب‌های روشن گفته‌ام:

هر شب به همان كوچه مي‌آيم

در همان ساعت

هزار  و دويست و دوازده شب

گفتي در همان ساعت مقرر مي‌آيي

در شب هزار و دويست و دوازدهم

براي شمردن شب‌ها

انگشت‌هاي تمام عاشقان دنيا را

قرض مي‌گيرم

 

دومی هم این است: تنهایی

 

ايستاده‌ام كنار تخت

روي تخت

ناله مي‌كند كسي كه مي‌شناسمش

ايستاده‌ است در كنار تخت من

گوش مي‌دهد به من كسي كه مي‌شناسدم

سال‌هاي سال

از مريض اين اتاق

هيچ كس به غير من

عيادتي نكرده است

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http