تورا من چشم در راهم

یاد یلداهای دور

یلدا چقدر خاطره دارد برای من. یلداهای دور.یلدایی که شب نخستین دیدار و گفتگو با همراه  دهه های بعدی زندگیم بود و آغازی بود برای تشکیل یک زندگیی، در مشهد در خانة حجت و الهه. یلداهای دیگری که با این دو سپری کردیم. یلدایی که  شب قبلش حجت با موتور آمد و قرار شب بعد را گذاشت برای دور هم جمع شدن با خانواده‌هایی که آن روزها یلداها را با هم می‌گذراندیم. همان شب که حجت تصادف کرد و صبح روز بعد در بیمارستان از شدت جراحات وارده او را نشناختم، با آن دردو آن حال و روز اولین کلامی که بر زبان آورد عذرخواهی بود برای منتفی شدن قرار شب یلدا و آن‌قدر مبادی آداب بود که فکر می‌کرد در همان حال هم باید منتفی شدن قرار را خبر دهد و برای آن عذرخواهی کند. شکر که آن یلدای بلند گذشت و آن جراحات هم التیام یافت.

یلدای دفاع کردن از پایان‌نامة کارشناسی ارشد. در شبی که بسیار سنگین و آزار دهنده بود. شبی که تبدیل شد به یکی از تلخ‌ترین شب‌های زندگیم؛ هم به دلیل آن جلسة دفاع که به وحشتناک‌ترین شکل ممکن انجام شد و هم برای رویدادهای بعدی آن؛ که همان شب زنگ زدند و مرا به تهران و به بالین پدر فرا خواندند که پدر بیمار است و باید بیایی. و پدر صبح همان روز در بیمارستان پرواز کرده بود و من  در همان شب نخستین یلدای بی‌پدری را بی‌آنکه بدانم تجربه می‌کردم در فرودگاه مشهد.یلدایی که ژاله برای آنزیوگرافی قلب در بیمارستان بستری بود هم یلدایی دیگر بود درازپا و آزار دهنده.

  و من خود یلدایی‌ام که یک روز قبل از یلدا آمده‌ام ، در آستانه‌ی زمستان. و حالا در آستانه‌ی زمستانی دیگر چهل و هفت ساله‌ شده‌ام و به‌یاد این شعر سیمین می‌آفتم که در چهل و هفت سالگی سروده بود:

به پنجاه سالگی، سه منزل نمانده بیش

غریبانه می‌روم، که آنجا وطن کنم

چه جز آن‌که لعنتی، کنم بر حقیقتی

در آیینه خلوتی چو با خویشتن کنم

و از این یلداها بسیار بسیار خواهد آمد و خواهد گذشت، با سرخی انار و هندوانه و یا بی‌سرخی این میوه‌های بهشتی. فردای یلدا را باید برویم بهشت زهرا در سالگرد پدر که حالا بسیار سال‌ها از آن شب و آن یلدای جانسوز گذشته است

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http