تورا من چشم در راهم

دل من و دست تو

شبی که تصادف کردم و دستم شکست، تقریبا تا پاسی از شب گذشته گرفتار بیمارستان و گچ گرفتن دستم بودم. به خانه که برگشتم خواب بودی. صبح روز بعد که بیدار شدی و دستم را آویخته به گردنم دیدی جمله‌ای شاعرانه گفتی. چیزی شبیه به این مضمون که دل من دست تو است؛ ایهامی بود در آن جمله: شاید معنی نزدیکش این بود که دوستت دارم و معنی دورش این بود که دل من هم مثل دست تو شکسته‌ است و از این حادثه متأثرم. آن روزها گذشت و دست من جراحی شد و بعد هم خوب شد.

حالا من باید بگویم که دل من دست تو است. باید بگویم که بدانی چقدر دوستت دارم و دل من هم مثل دست تو حادثه دیده است. البته این را نباید انکار کنم که این هنوز اول آزار جهان افروز است و به قولی چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد. دست تو هم خوب می‌شود و به زندگی طبیعی برمی‌گردی. به زندگی که پر است از این لحظه‌های بد و آزار دهنده. شاید این ماجرا به تو یاد داده باشد که یک ماجرای ساده چقدر می‌تواند همه چیز را به هم بریزد و همه را درگیر کند. کمی صبوری، کمی احتیاط، کمی دوراندیشی و بردباری  تو را از این خطرها دور می‌کند. تو را از خطر دور می‌کند و دیگران را از گرفتاری. این شکستگی شاید تو را از بعضی ورزش‌های مورد علاقه‌ات مثل بسکتبال تا مدتی محروم کند. به‌هر حال این هم یکی از درس‌های زندگی است. امیدوارم زودتر سلامتی خود را به دست .آوری . بتوانی به جمع دوستانت بپیوندی و بتوانی بنویسی و بازی کنی. این هم یکی دیگر از آن یلداهای زندگی ما بود

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http