تورا من چشم در راهم

جدایی و نقد

نقد یعنی جدا کردن سره از ناسره. این یک تعریف قدمایی از نقد است که شنیده بودم نظر شمس قیس رازی است، ولی هر چه در المعجم گشتم اثری از آثارش نیافتم. از هرکه باشد به نظر تعریف درستی است. چند وقتی است که روی این موضوع یعنی نقد می اندیشم و به ویژه درباره ی شیوه های کاربرد آن در علم تاریخ مطالعه می کنم. یکی دو شب قبل فیلمی را دیدم که این روزها سروصدای بسیاری را بپا کرده و جوایز متعددی را یکی بعد از دیگری درو می کند. فیلم را با موضوع مورد مطالعه ام بسیار نزدیک یافتم و برآن شدم چیزی درباره اش بنویسم. درباره ی فیلم جدایی نادر از سیمین.

ممکن است با خود فکر کنید که حالا بعد از تاریخ و ادبیات حالا دارم در کفش اهل هنر پا می کنم و نقد فیلم می نویسم. اطمینان می دهم که چنین نیست و من تنها از زاویه ی موضوع مورد مطالعه ام به این فیلم نظر می کنم و به مسائل فنی و هنری آن نمی توانم و نباید کاری داشته باشم و ندارم. نمی دانم چرا همین عنوان فیلم یعنی جدایی نادر از سیمین ، آن تعریف قدمایی را برایم تداعی کرد: جدا کردن سره از ناسره که البته به این معنی نیست که نادر در این فیلم سره و سیمین ناسره است. از نظر من کل این فیلم جریان تو در توی نقد است و مسائل و شرایط و جایگاه های متفاوت آن. نقدی که در سراسر فیلم جریان دارد. نقدی که هم نقد است و هم فرانقد.

از همان آغاز این سوال ها به ذهن راه می برد که چه کسی نقد می کند و برای نقد چه معیارهایی دارد؟ کسی که بر مسند داوری نشسته و می خواهد برای جدایی میان دو انسان، یا جدا کردن سره از ناسره تصمیم بگیرد، دایره ی معیارهایش چنان تنگ است که هرگز نمی تواند در جایگاه داوری بنشیند. سیمین نمی خواهد فرزندش در این "شرایط" بزرگ شود و قاضی می پرسد کدام "شرایط"؟ روشن است که مبنای نقد برای هردوطرف یکی نیست. ممکن است آن چه نادر آن را شرایط بد می خواند برای قاضی آرمانی ترین شرایط باشد و همین اختلاف مبانی است که نقد و البته قضاوت را به بیراهه می کشد.

نقد عقلی، نقد اخلاقی، نقد دینی، نقد اجتماعی و مفاهیمی از این دست به گونه ای در هم تنیده در فیلم موج می زند. گاهی مفروضات نقد غلط است و همه به بیراهه کشیده می شوند. وقتی مفروض قاتل بودن نادر است موضوع نقد و تحقیق این می شود که قتل از نوع عمد است یا غیر عمد و خود نادر نیز ناخواسته این مفروض نادرست را می پذیرد و برا اساس آن به داوری دست می زند. این بار هم قاضی، یعنی کسی که باید منتقدی بصیر باشد این مفروض نادرست را بنا می نهد و بدینسان خیاط در کوزه می افتد و فیلم از نقد به فرا نقد راه می برد.

بیننده در سراسر فیلم در جایگاه داوری قرار دارد. برای آنکه داوری کند باید منتقد باشد و همین است که او را وا می دارد تمامی اجزاء فیلم را منتقدانه دنبال کند: در جدایی چه کسی مقصر است؟ در ماجرای پیش آمده قاتلی وجود دارد و اگر هست کیست؟ چه کسی دروغ می گوید؟ چه چیزی حقیقت است. حتی گاه حقیقت، به معنای واقعیت احراز شده، در برابر حقیقت، به معنای واقعیت آرمانی قرار می گیرد و داوری دشوار می شود. بیننده دوست دارد پولی که می تواند به هزار کارآید به خانواده ی مدعی داده شود، هر چند می داند که حقیقت چیز دیگری است. بدینسان بیننده خود در این فیلم یک پای نقد است و باید درباره ی هزار موضوع داوری کند. حتی درپایان در تنشی ناگزیر میان نقد عاطفی و نقد عقلی باید داوری کند که کودک چه کسی را برای ادامه ی زندگی برخواهد گزید.

در این موارد بسیار می توان گفت و نوشت و من تها خواستم به زاویه دید خودم از این فیلم اشاره کنم. موضوع نقد و درس هایی که در این فیلم می توان از آن گرفت و پیچیدگی های موضوع را بهتر درک کرد.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http