تورا من چشم در راهم

تاریخگری چیست؟

برگزاری «همایش تاریخ­ پژوهی و مطالعات میان­ رشته ­ای» و خواندن برخی گزارش ها و نقد و نظرها درباره­ ی این همایش، انگیزه­ ی نوشتن این سطور است. در این سطور می­ خواهم فهم خود درباره­ ی تاریخگری را بیان کنم. مدعای اساسی من در این نوشتار این است که تاریخ، بدون نیاز به رشته­ های دیگر علمی دانشی مستقل و خود بسنده است و البته استفاده از نظریات و دست آوردهای دانش­ های دیگر دانش تاریخ و تاریخگران را توانمندتر خواهد کرد و بر تاریخگران است که از امکاناتی که در عرصه ­ی مطالعات میان­ رشته­ ای دراختیارشان قرار دارد چشم نپوشند؛ ولی پیش از آن، باید سرشت تاریخگری را بشناسند و درباره­ ی ارزش علمی مستقل آن به فهم کاملی دست یابند.

   تاریخگری، چنان که من می­ فهمم، با واقعه­ نگاری و گردآوری شواهد و مدارک تاریخ تفاوت دارد و به­ معنی تاریخ­ پژوهی است. تاریخگری تولید فکت تاریخی نیست. فکت تاریخی را دیگران ایجاد کرده­ اند؛ آن را از آثار واقعه­ نگاران و متن آثار و اخبار بازمانده از گذشته می­ توان بیرون کشید. آنچه مورخان منبع می­ نامند از همین دست است. شاید تصور شود تاریخگری یعنی گردآوردن همین آثار و اخبار و بیرون کشیدن و مرتب کردن فکت­ های تاریخی از میان آن­ها. این یکی از نخستین گام­ های تاریخگری است. به­ قیاس، کاری است شبیه آنکه یک شیمی­ دان، مواد و مصالح خود را فراهم آورد و به آزمایشگاه ببرد و برای کار آماده شود. البته شاید قیاس درستی نباشد، چرا که کار تاریخگر در همین نخستین مرحله نیز قطعا به سادگی کار یک شیمی­ دان نیست و پیچیدگی­ های خود را دارد.

   مرحله­ ی دیگر تاریخگری از اینجا آغاز می­ شود: نقد گردآورده­ ها. آثار و اخبار گردآمده عموما آکنده است از نادرستی، ناراستی و ناسازگاری. گاه پذیرش یک داده  به­ معنای کنار گذاشتن دیگری است. گاه ناسازگاری­ ها و گونه­ گونی­ های زمانی­، مکانی­، منطقی و عقلی داده­ ها چنان است که تاریخگر در شناخت داده­ ی درست از نادرست بازمی­ ماند و ناامید می­شود. این مرحله از دشوارترین مراحل تاریخگری است. نیاز اساسی تاریخگر در این مرحله منطق و خردورزی است. بسته به نوع اثر یا خبر تاریخی، باید ابزارهای مناسبی نیز برای نقد انتخاب شود. اگر اثر تاریخی یک سکه است، تاریخگر باید از سکه شناسی به­ عنوان یک ابزار برای نقد آن بهره گیرد. اگر اثر تاریخی یک متن ادبی است، ادبیات و زبانشناسی می­ تواند ابزارهای مناسبی برای کمک به تاریخگر باشد. در این مرحله است که مورخ با نقد داده­ ها به مواد خام قطعی و احراز شده­ ای دست می­ یابد که تا هنگامی که در معرض نقد تازه­ای قرار نگرفته و به چالش کشیده نشده­، برای تاریخگران معتبر و قابل استفاده است.

   تاریخگران ما عموما این مرحله را نادیده می­گیرند و از آن درمی­ گذرند. در بیشتر نوشته­ های تاریخی، ما با فرآورده­ هایی روبروایم که در آن داده ­های تاریخی بدون آنکه در معرض نقد قرار گرفته باشد، به همان شکل اولیه و خام تکرار شده است. شمار زیادی از مقاله­ ها و کتب تاریخی و همچنین پایان­ نامه ­های دانشجویی با حذف این مرحله به نگارش درمی­ آید و البته بر آن نام توصیف نهاده می ­شود. توصیف، اگر نتیجه­ ی نقد باشد و فرایندهای مقایسه و تحلیل عقلی را از سرگذرانده باشد، خود فرآورده­ای ارزشمند است. اگر منظور از این سخن که تاریخگری «تولید فکت» است، به همین معنا باشد، تا اندازه­ای قابل پذیرش است. توصیف، به­ معنای واقعه نگاری یا پشت سرهم قراردادن اخبار تاریخی بدون نقد و داوری درباره­ ی درستی و نادرستی این اخبار ارزش تاریخگرانه ندارد.

   کار پژوهش­ هایی که بدون عبور از مرحله ­ی نقد، در صدد بهره­ گیری از نظریه و ارائه­ ی تبیین و تحلیل نظریه­ پردازانه بر بنیاد داده­ هایی ناپالوده و آشفته اند کار شگفت­ انگیزی است. تردیدی نیست که استفاده از نظریه، به ­عنوان یک ابزار پژوهشی و نوری که  پهنه­ و عرصه­ ی پژوهش را روشن می­کند، می­ تواند تاریخگری را توانمندتر کند و آن را از نظریات جامعه­ شناختی­، روان­شناختی و نظایر آن بهره­ مند سازد، ولی این، خود تاریخگری نیست. تاریخگری بدون به­ کارگیری این ابزار هم چیزی کم ندارد و یک فعالیت علمی کامل و بی­ نقص است. شک نیست که استفاده از این ابزار روشی می ­تواند تاریخگری را توانمندتر کند، ولی شرط آن این است که تاریخگر خود، بایسته­ های کار علمی خود را شناخته باشد و مراحل مختلف آن را انجام داده باشد.

   گروهی از کسانی که به استفاده از نظریه در تاریخ عشق می­ ورزند و تاریخگری را بدون استفاده از نظریه، واقعه­ نگاری می­ دانند، تاریخگری را با برچسب «توصیف» ناتمام و نازا می­ دانند. به باور من در تاریخگری چیزی به نام توصیف محض وجود ندارد. در فاصله­ ی میان واقعه­ نگاری و توصیف تاریخگرانه، نقد قرار دارد. توصیفی که با عبور از مرحله­ ی نقد فرادست آمده باشد، غایت آرمان تاریخگری است. چنین توصیفی بازآفرینی گذشته براساس شواهد قطعی و احراز شده­ ی تاریخی است و بی­تردید می تواند برای داوری درباره­ ی یک موضوع یا یک دوره­ ی تاریخی مبنایی قابل اعتماد باشد.

توصیف، با ویژگی­ هایی که توضیح داده شد، دشوارترین مرحله­ ی تاریخگری است. گردآوری داده­ ها به تنهایی کافی نیست و مرحله­ ی بعدی نقد یافته­ ها ست، با استفاده از ابزارهای گوناگونی که در این زمینه در اختیار مورخ قرار دارد. برخی از این ابزارها از نیازهای ذاتی دانش تاریخ است و بدون آن تاریخگری هیچ معنایی نخواهد داشت. تفکر انتقادی، جوهره­ ی اصلی تاریخگری است که بدون آن تاریخگری در حد واقعه­ نگاری تنزل خواهد یافت. با این ابزارها، شواهد تاریخی پالایش می ­شود؛ شواهد نادرست از دایره­ ی شواهد بیرون می ­رود و شواهد احراز شده جای خود را در این دایره قطعی خواهد کرد. همان­ گونه که دبلیو. اچ. والش، به­ رغم اینکه حرف ه­اش تاریخگری نیست، با هوشمندی و دقت خاصی بدان پرداخته و در بحث درباره­ ی دو نظریه­ ی «انطباق» و «ربط» درباره­ ی واقعیات تاریخی توضیح داده است، یکی از مراحل اساسی تاریخگری، فرایند پیوسته و مداوم تبدیل شواهد ظنی تاریخ به شواهد قطعی و احراز شده است و من می­ افزایم که این فرایند تنها در مرحله­ ی نقد شواهد تاریخی صورت می­ پذیرد. ضعف اساسی کار تاریخگران، نادیده گرفتن این فرآیند و این مرحله­ ی بنیادی تاریخگری است.

   چنین توصیفی به­ معنای بازآفرینی تاریخ است. هرگز توصیف محض نیست و توصیفی معنادار و اکتشافی است. کسانی که گمان می­کنند «اکتشاف» یا «اجتهاد» در دانش تاریخ، تنها با بهره­ گیری از نظریات علومی چون جامعه­ شناسی، روان­شناسی، زبان­شناسی ممکن است و تنها نظریه است که پژوهش تاریخی را به سطح تبیین و توصیف ارتقا می ­دهد، از تصور «توصیف اکتشافی» که مرحله­ ی نهایی فرایند تاریخگری است طفره می­ روند، چرا که با پذیرش آن، تیغ توصیف که آنان بر گلوی تاریخگران نظریه­ گریز قرار می­ دهند کند خواهد شد و کارآیی خود را از دست خواهد داد.   

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http