تورا من چشم در راهم

نقش عنصر فرهنگ در مانایی شعر

 

 

    پیشتر‌ها، آنچه دربارهٔ شعر و عناصر سازندهٔ آن خوانده و شنیده بودم عناصر شعر را خلاصه می‌کرد در خیال، عاطفه، تصویر، موسیقی و پیام. البته آخرین عنصر آن محل نزاع بود؛ کسانی که تئوری هنر برای هنر را برنمی‌تافتند شعر بی پیام را ناقص می‌دانستند و کسانی هم پیام را برای هنر عنصری عرضی و بر ساخته معرفی می‌کردند و با اینکه پیام یکی از عناصر سازندهٔ شعر دانسته شود همداستان نبودند.

    این روزها به این نکته می‌اندیشم که یکی از اساسی ترین عناصر سازندهٔ شعرهای ماندگار برخوردار بودن شعر از عمق و پشتوانهٔ فرهنگ است. به شعرهر یک از شاعران بزرگ و ماندگار زبان فارسی بنگرید، پشتوانهٔ فرهنگ را در آن غنی می‌بینید. اسطوره، تاریخ، فرهنگ عامه، فرهنگ و زبان بومی و محلی و بسیاری دیگر که در شمار فرهنگ محلی و منطقه‌ای، فرهنگ ملی و حتی فرهنگ جهانی‌است.

    تسلط بر نجوم و قرار دادن اصطلاحات این دانش به عنوان پشتوانهٔ‌فرهنگی از دغدغه‌های کسی چون خاقانی شروانی است. گاهی البته این تلاش چنان با اغراق و زیاده روی همراه می‌شود که  شعربودن شعر زیر هیبت آن فرهنگ گم می‌شود. گاهی یک اعتقاد و مرام و مسلک و آموزه‌های آن پشتوانهٔ فرهنگی شعری را می‌سازد و شاعر بزرگی چون ناصرخسرو را پدید می‌آورد.

   در شعر کسی چون حافظ شیرازی، این پشتوانهٔ فرهنگی چند ویژگی دارد. نخست اینکه بسیار متنوع است. از تاریخ گرفته تا فرهنگ عامه ؛ ازاصطلاحات مربوط به شطرتج گرفته تا اصطلاحات نجومی؛ از علوم و معارف قرآنی گرفته تا آگاهی‌های ژرف و کم نظیر دربارهٔ مسیحیت در شعر حافظ موج می‌زند. این پشتوانهٔ غنی در شعر حافظ، هرگز جدا از تاروپود شعر و شاعرانگی نیست. در هیچ کجای شعر حافظ شما احساس نمی‌کنید شاعر فضل فروشی می‌کند و منطق شاعرانه آن فرهنگ را در خود جای داده و بدان معنا بخشیده است. 

   در شعر معاصر نیز شما همین فرهنگ را می‌توانید ببینید. فرهنگ بومی و منطقه‌ای اصیلی که نیما  در زادگاه خود یوش با آن بالیده بود در رگ و پی شعر او جریان دارد و این پشتوانهٔ فرهنگی را برای او به ارمغان آورده است. احمد شاملو نیز به این مقوله توجه داشته و هم از ادبیات کهن، هم از فرهنگ عامه و هم از ادبیات و فرهنگ جهانی بهره‌های فراوان برده است. عرفان و فرهنگ هند شرقی پشتوانهٔ فرهنگی شعر سهراب سپهری است و مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد هم هر یک به‌گونه‌ای با استفاده از عنصر فرهنگ شعر خود را عمق و غنا بخشیده اند.

    در میان شاعران نئو کلاسیک هم همین تلاش دیده می‌شود. چند روز پیش در سایت اینترنتی آوای آزاد غزل‌هایی از حسین منزوی را خواندم که از کتاب از کهربا و کافور انتخاب شده بود. روح شاعرانه و تغزلی آن شعرها و طوفان عناصری چون عاطفه و خیال و تصویر و موسیقی در جای خود مسحور کننده بود. در عین حال عنصر فرهنگ نیز در آن غزل‌ها به‌گونه‌ای بسیار طبیعی و جذب شده حضور داشت.

    شاعرانی که از این فرهنگ مایه و سرمایه‌ای در شعر خود ندارند و یا آنانکه در استفاده از فرهنگ و پشتوانهٔ فرهنگی در شعر خود زیاده روی می‌کنند و شعر خود را با میدان خود نمایی و فضل فروشی اشتباه می‌گیرند، مانایی شعر خود را قربانی می‌کنند. حتماً نیازی به توضیح این نکته نیست که این یکی از عناصر شعر و عوامل مانایی آن است و تمام کار نیست.

     

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http