تورا من چشم در راهم

چرا نمی توانم بنویسم؟

        دیرگاهی است از نوشتن، این نخستین عشق راستین زندگیم فاصله گرفته­ام. ریشه­ های آن را خوب می­دانم. ریشه­ هایش به حدود سه سال قبل برمی­گردد. روزگاری که دیگ سینه از نهفتن حرف­ های بسیاری جوش می­زد و راهی به گفتن و نوشتنش نبود. روزگاری که حرف­ های دلت را نمی ­توانستی برزبان بیاوری و جز آن هم هرچه می­ نوشتی بی ­ربط بود و همین بود که هربار که دست به قلم می ­بردم بنویسم، همه چیز نیمه کاره رها می­­ شد و برمی­ گشتم سر خانه­ ی اول یعنی ننوشتن.

   همان زمان­ها هم بود که برخی دوستانم به من برای نوشتن انتقاد می­کردند. حرفشان این بود که چه دلیلی دارد آدمی اطلاعات زندگی خود را در اختیار دیگران قرار دهد؟ نوشتن، اگر در حوزه­ی مباحث دانشگاهی و علمی باشد، هسته­ی اصلی آن تا تبدیل شدن به مقاله­ی علمی نباید در اختیار دیگران قرار گیرد. اگر هم مسائل و اندیشه­ها و خاطرات شخصی است که اصلا موضوعیت ندارد. حتی دوستانی از روند خاطره نویسی من اظهار نگرانی می­کردند و می­گفتند نباید اینقدر به مرزهای خصوصی زندگی نزدیک شد. آن علت نخست که در دل مشکلات جاری زندگی اجتماعی ریشه داشت، همراه شد با علتی که به متن زندگی شخصی برمی­گشت.

شاید یکی از بهانه­گیری­های من برای ننوشتن، تغییر دادن ظاهر وبگاه باشد. دیدم که دوست عزیزم دکتر عبدالرحیم قنوات در پستی وبلاگی که حال و روز وبلاگ­ها را واکاوی کرده بود، به این موضوع اشاره کرده بود که فلانی با تغییر ظاهر وبلاگش، به جای اینکه بیشتر بنویسد، نوشتن را قطع کرد. راستش، با آنکه همیشه دوست داشتم دستی به سر و روی وبلاگ قدیمی بکشم و آن را بازسازی کنم، ولی از همان اول کار نتوانستم با این وبگاه جدید ارتباط خوبی برقرار کنم. در آن چیزی بود که آن صمیمیت و راحتی سابق حساس نمی­شد، به­ویژه اینکه تقریبا گالری عکسش هم یک امکان کاملا ظاهری و غیر قابل استفاده بود و این امکان برای من بسیار اهمیت داشت. یادآوری­های پیاپی به طراحان آن هم کارگر نشد که نشد. نرم­افزار نوشتار فارسی آن هم بسیار ضعیف­تر از وبگاه قبلی شد.برای مثال، نوشتن لاتین در بین متن فارسی تقریبا غیر ممکن است و متن را به هم می­ریزد و خیلی وقت­ها همین نقص سبب شده است از خیر نوشتن مطلبی بگذرم. در این مورد هم یادآوری­ها بی­نتیجه بود. بعد هم که موضوع پشتیبانی پیش آمد و مطالبه­ی سالانه­ی مبلغی که لابد این نقص­ها را گذاشته بودند که برای رفعش مجبور شوم آن هزینه را بپردازم. به­هرحال، برخورد تجاری و سودجویانه­ با یک مقوله­ی فرهنگی آفات خود را دارد و در مورد من منجر شد به نوعی اکراه در نوشتن و استفاده از این کالای تجاری ناقص.

   بعد هم سفر بود و دوری و غربت که نوشتن می­توانست درمانی بر دردهایش باشد. سفر مرا بیشتر از خودم دور کرد. زندگی جدید و گرفتاری­هایش و اضطراب­های و نگرانی­هایی که شاید گستردگی و ژرفای آن برای همه قابل تصور نباشد، مرا در خود فرو برد. مسئولیت­های تازه­ای که برایم دشوار بود. هر روز مجبور بودم بچه­ها را به مدرسه­ای در دورچستر ببرم که تا محل زندگی ما حدود بیست و شش کیلومتر فاصله داشت. این فاصله، فاصله­ی زیادی نیست، ولی برای من تازه وارد که قوانین رانندگی اینجا را نمی­دانستم سخت بود. روزهای اول از دل خیابان­های شلوغ شهری می­رفتیم که حدود دو تا سه ساعت رفت و برگشتش زمان می­برد. کم کم یاد گرفتم از راه­های خلوت بروم و زمان کمتر شد. مشکل اصلی روزهایی بود که می­خواستم به کتابخانه برگردم. ماشین را نزدیک ایستگاه مترو پارک می­کردم که پانزده دقیقه از مدرسه فاصله داشت. با مترو به دانشگاه می­آمدم و به همین ترتیب برمی­گشتم برای تحویل گرفتن بچه­ها. معمولا زمان زیادی برای تحقیق و مطالعه باقی نمی­ماند. این تنها یکی از این گرفتاری­ها بود.

   از همان روزهای نخست، موضوع ماندن یا برگشتن تبدیل شد به مهمترین دغدغه­ی زندگی. به هر کس که می­رسیدی و شروع می­کردی به حرف زدن، اولین سوالش این بود که نیامده­ای که برگردی؟ و این سوال بارها و بارها تکرار می­شد. در برابر این پاسخ که برنامه­ی سفر ما نه ماهه است و برخواهیم گشت، همیشه نوعی نگاه تحویل می­گرفتی که شبیه بود به نگه کردن عاقل اندر سفیه. از همان روزهای اول مدرسه هم، بچه­ها تفاوت­های تحصیل در اینجا را با محیط تهران دریافتند و هر وقت صحبت برگشتن به میان می­آمد حسابی جبهه می­گرفتند.

   خاطره نویسی همیشه یک کوه یخ است که بخش مهمی از آن زیر آب است. هر چقدر که صادق باشی و بخواهی هرچه هست و نیست را بنویسی، باز هم چیزهایی هست که نمی­توانی بنویسی و می­ماند زیر آب که گاهی هیچوقت هم گفته نمی­شود. کم کم فراموش می­شود و اهمیتش را از دست می­دهد. خیلی وقت­ها همین حرف­هایی که برای ننوشتن و نگفتن است، تو را از نوشتن دور می­کند. این هم شاید یکی دیگر از آن مشکلاتی باشد که در این دو سه سال وجود داشت و مرا از نوشتن دور می­کرد.  به همین عللی که آوردم، خیلی وقت­ها می­نوشتم و در وسط کار پشیمان می­شدم و نوشته را پاک می­کردم و به سراغ کاری دیگر می­رفتم.

   در این سال­ها، موضوع ارتباط با آدم­ها هم همیشه مطرح بوده است. ارتباط­هایی که پشت آن همیشه انگیزه­های شخصی و سودجویانه اولین دلیل ارتباط بود. از دوستی­های چندین و چند ساله­ی وطنی تا دوستی­ای نوپای غربت. خیلی وقت­ها این انگیزه­ها هم در آغاز مشخص است و به هزار نشانه خود را آشکار می­کند، ولی تو چون به آن طرف ارتباط علاقه داری و جای خالی چیزی را در زندگی تو پر می­کند، به این نشانه­ها توجهی نشان نمی­دهی. در این محیط، دو نوع دوستی پا گرفت. دوستی­های بسیار نادر و انگشت شماری که گاهی تنها یکی از این شمار دوستی­ها می­تواند برای تمام عمر بسنده باشد و ارتباط­های دیگری که حتی در حد یک سلام و احوالپرسی هم ارزش نداشت و ندارد.

ایرانی بودن که همیشه برایم یک ارزش قابل دفاع بود، در ارتباط­های اینجایی تبدیل شد به یک سوء ظن. از ایرانی­هایی که تو را که تازه وارد شده­ای به چشم یک منبع درآمد تازه نگاه می­کنند تا آن­ها که شریف­ترند و تنها از تو می­گریزند که مبادا همین هموطن بودن، پشتش انتظاری باشد و یاری و همراهی کوچک یا بزرگی را تحمیل کند و وقتی بگیرد یا پولی را هدر دهد. کم کم فکر کردم که شاید در ایران هم ما با این آدم­ها مواجه بوده­ایم، ولی این نوع رفتارها به علل مختلف برایمان قابل لمس و تشخیص نبوده است. باز هم تأکید می­کنم، همان دوستان انگشت شمار بی­نهایت خوبی که در ایران داشتیم یا در اینجا به دست آوردیم، به­عنوان گواهی بر سرشت پاک، پرمهر و دوست داشتنی ایرانیان بسنده بود. شاید بتوانم وقتی دیگر درباره­ی گسیختگی جامعه­ی ایرانی در اینجا بنویسم.

این هم برای خود تبدیل شد به یک بحران تازه. بحرانی که در برگشتم به ایران هم همچنان با من بود. نمی­دانم این مشکل من است یا شیوه­ی زندگی همه­ی آدم­هاست. مشکلات و بحران­ها اول تأثیر حسی خود را بر زندگی من می­گذارد. کم کم از این تأثیر حسی بحران را می­شناسم و به جستجوی راه حل آن برمی­آیم. برای همین است که برای بیرون آمدن از بحران­های جدی پرتأثیر به زمان زیادی نیاز دارم. در این مدت، توان کار درست و حسابی را از دست می­دهم و به زندگی احساسی رو می­آورم، درست مثل تیم فوتبالی که چند گل از حریف خورده باشد و نتواند منطقی و حساب شده بازی را ادامه و نتیجه را تغییر دهد.

   خیلی وقت­ها چیزی شبیه تنفر از نوشتن در من جولان می­دهد. درست نمی­دانم چرا؛ تنها می­دانم که از هر نوشتنی می­گریزم. گاهی به یاد روزگار جوانی می­افتم که مهمترین کار زندگیم نوشتن بود. همه چیز می­نوشتم، شعر، نامه، قطعه­ی ادبی و داستان. خواندن و نوشتن با هم همراه بود و بهترین حس من نوشتن همین دو کار بود. حالا دیرزمانی است که انگار نوشتن با من قهر کرده باشد یا من با او، به اکراه سراغی از هم می­گیریم. هر بار به خودم و دیگران وعده می­دهم که بیشتر خواهم نوشت و نمی­شود. شاید این نوشتن­ها راهی باشد برای غلبه بر حس و حالی که دارم. شاید هم این داستان همچنان ادامه پیدا کند.

بازگشت به صفحه قبل»

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http