تورا من چشم در راهم

روز معلم و بازخوانی چند خاطره

دیروز روز معلم بود. من هم از روزی که خودم را شناختم و به­ یاد می­آورم در کلاس درس بوده­ام. معلمان بسیار داشته­ ام، از پدر و مادرم که نخستین معلمان زندگیم بودندتا معلم پایه ­ی نخست دبستان که نامش فرشته­ ی سخندان بود و فرشته­ ای بود و باید برایش بگویم: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود. معلمان خوبی چون او و معلمانی که یگانه ابزارشان برای تعلیم و تربیت چوب تر بود و خشونت و خشونت. به لطف همین معلمان بود که از برخی درس­ها از جمله ریاضی برای همیشه بیزار شدم. به لطف همان­ها بود که در سال­های دوران دبستان، از مدرسه فرار می­ کردم و می ­رفتم دنبال بازی و شیطنت. با همان معلمان بود که راه و رسم زندگی آموختم، بالیدم و خود جامه­ ی معلمی در بر کردم. در این پست قصد دارم برخی خاطرات دوران تحصیل و تدریس را مرور کنم.

   سال دوم راهنمایی برایم یک سال فراموش نشدنی بود. سالی که چهار بار در امتحانات نهایی از درس ریاضی نمره­ی هشت گرفتم و در خرداد و شهریور دو سال پیاپی در کوزه جا خوش کردم. مادرم برای اعتراض به مدرسه آمده بود و پاره آجری از دست یکی از بچه­ ها در رفته و خورد بود به صورت او. مدرسه به تکاپو افتاده بود که نکند مادرم شکایت کند و دچار مشکل شوند. جلب رضایت او بسیار ساده بود، یعنی دادن دو نمره در درس ریاضی به فرزندش که من باشم، برای این که سال دوم را هم مردود و از مدرسه اخراج نشوم. با جوهر پاک کن تمام نمره­ ها از دفاتر پاک شد و من آمدم نشستم سر کلاس سوم.

   روزی که نتیجه را گرفتم، از ترس کتک­های جانانه­ای که در خانه انتظارم را می­ کشید، از در دیگر مدرسه بیرون رفتم و به خانه بازنگشتم. خیالم بود بروم شاگرد یک جواهرسازی شوم و پول دربیاورم. یکی از بچه­­ های محل در همان سال­ها رفته بود شاگرد جواهرسازی شده بود و حسابی راضی و خوشحال بود و من هم دوست داشتم راه طلایی او را ادامه دهم. فرارم از خانه یک شب بیشتر طول نکشید و به سفارش مادرم، یکی از بچه­ های محل دستگیرم کرد و کت بسته تحویلم داد. پدر و مادرم که کمی ترس برشان داشته بود، ظاهرا در همان چند ساعت فراری بودنم، با خود قول و قرار گذاشته بودند که دست از خشونت بردارند و به خانه که برگشتم با ملایمت با من رفتار کنند. شب هم سرشام حسابی مهربان شدند و گفتند عیبی ندارد! همه که نباید درس بخوانند. تو هم می­توانی مثل خیلی­ها سرکار بروی و پول دربیاوری و دستت توی جیب خودت برود. البته آن زمان هم من دستم توی جیب خودم می­رفت، ولی پولی در آن نبود! بدبختانه فردای آن روز ورق برگشت و من دوباره شدم دانش­آموز سال سوم راهنمایی. البته وقتی من اتفاقی را که در مدرسه روی داده بود شنیدم، به رگ غیرتم برخورد و تصمیم گرفتم همه چیز را بگذارم کنار و درس بخوانم. همه چیز آن روزها یعنی فوتبال، دوچرخه­ سواری و دخترک کم ­سن و سالی که آن روزها برای اینکه دوچرخه­ ام را سوار شود با من بر سر مهر بود و در عالم نوجوانی حواسم را پرت کرده بود.

   همه چیز را کنار گذاشتم. شدم یک آدم دیگر. شروع کردم به درس خواندن. کم کم تشویق­ها شروع شد. من شدم مایه­ی افتخار خانواده و همه پشت سر و پیش روی من و البته جوری که من بشنوم از من تعریف و تمجید می­ کردند. من هم قند در دلم می­سابیدند و قد می­ کشیدم. این بود که شروع کردم به درس خواندن. سال سوم دبیرستان سال انقلاب بود. از همان اول سال شروع کردم به جدی گرفتن درس ریاضی. یک شاگرد زرنگ مدرسه را پیدا کرده بودم و خواهش کرده بودم با من ریاضی کار کند. علاوه بر کلاس درس خودم که عصرها بود، در نوبت صبح هم سرکلاس درس دبیر ریاضی خوش اخلاقم آقای شیبانی می­رفتم و خلاصه نشان می­دادم که اوضاع عوض شده است و من تصمیم دارم از پس این درس بربیایم. آن سال چون سال انقلاب بود و ما چند ماهی بیشتر درس نخواندیم، امتحانات چندان دشواری هم برگزار نشد و من طعم قبول شدن در خردادماه را در دوران راهنمایی چشیدم.

  این را هم بگویم که در همان دوران راهنمایی شروع کرده بودم به نوشتن، داستان کوتاه و بلند، قطعات سوزناک ادبی درباره­ی مفاسد اجتماعی و همچنین شعر. همان سال سوم نوشته­ هایم را به معلم تاریخ که معلم هنر هم بود نشان دادم. یک دفتر بزرگ دویست برگ، مثل دفتر محضرهای ازدواج و طلاق. اسم معلم ما آقای نامداری بود، خط بسیار خوبی داشت و بسیار انقلابی بود. گمان می­کنم کمی هم چپ می­زد. نوشته­ هایم را که خواند بسیار تحویلم گرفت. گفت اگر ده سال دیگر به­طور مرتب بخوانی و بنویسی می­شوی صمد بهرنگی. بگذریم که من هرگز به پیشرفتی که او در نظر داشت نایل نشدم. علاقه­ ی زیادی به صمد  داشت و او را اوج پیشرفت ادبی می­دانست. همین آقای نامداری هم بود که مجموعه­ای از داستان­های صمد را به من داد که مطالعه کنم، از جمله قصه­ی ماهی سیاه کوچولو. شعری هم گفته بودم که زیاد تحویلش نگرفت و گفت بهتر است دنبال شعر و شاعری نگردی و کار نوشتن را جدی بگیری و دنبال کنی. من که از همان روزهای اول آدم نصیحت پذیری نبودم، نوشتن را کنار گذاشتم و رفتم دنبال شعر و شاعری که داستان آن دراز است و به اینجا مربوط نمی ­شود.کاش حرف او را گوش داده بودم.

   دبیرستان را حسابی درس خواندم. به آموزشگاه زبان شکوه و بعد موسسه­ ی ملی زبان رفتم و زبان انگلیسی­ام بسیار خوب شد و همین سبب شد در درس­ های دیگر هم پیشرفت کنم و بشوم سرآمد کلاس و مدرسه. خانواده دیگر کاری به کارم نداشت و خودم می­ خواندم و نمره­های خوبی می­گرفتم و سال چهارم،شده بودم امید اول کنکور مدرسه. در آن سال­ها معلم تاریخ ما آقای احمد توکلی بیدهندی بود که تأثیر بسیار زیادی روی شاگردانش داشتو مراهمبه تاریخ علاقه ­مند کرد. بی­نهایت جدی بود، با احساس درس می­داد و همه را مجذوب خود می­کرد. در درس جغرافیا هم یک کتاب به من و چند نفر دیگر جایزه داد. جایزه کار خود را کرد و من وقتی کنکور دادم و دریافتم که به ه­یچ­ وجه نمی­توانم در رشته­ ی زبان انگلیسی یا ادبیات فارسی نمره بیاورم، تاریخ را انتخاب کردم و در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شدم و از سربازی در نیروی دریایی در پادگان حسن رود (بین رشت و انزلی) ترخیص شدم و به تهران برگشتم و بار سفر بستم برای مشهد.

  اولین کلاس­ درسی که به­ عنوان معلم رفتم در همان دوران دبیرستان بود. تابستان سال ۵۹بود که برای خدمت در راه خدا!به جهاد سازندگی پیوستم و به­عنوان معلم به یکی از روستاهای اطراف تهران به نام آفرین فرستاده شدم. در آن روستا که در هشتاد کیلومتری تهران بود، به بچه­ هایی که تجدیدی داشتند، درس­های مختلفیمثل ادبیات فارسی و زبان انگلیسی یاد می­دادم و طعم شیرین معلمی از همان روزها در دل و جانم نشست. به­ویژه که بچه­های روستای آفرین هم بسیار قدردان و با ادب بودند و همیشه شرمنده­ی لطفشان بودم. یک ماشین هم از مرکز جهاد سازندگی ما را به روستا می­ برد و برمی­ گرداند و برای همین می­ توانم بگویم در همین اولین تجربه، معلم پروازی هم بودم که آن هم خودش کلی ذوق و شوق به همراه داشت. البته پولی در کار نبود، ولی همان عزت و احترام کلی ارزش داشت. (ناگفته نماند که بخشی از بدبختی و عقب ماندگی مالی من در دوره­های بعد زندگی به همین جهادگری­ ها مربوط می­شود. شاید اگر کاری کرده بودم و پولی پس­ انداز کرده بودم، آن پول می ­توانست سرمایه­ ای برای دوره های بعد باشد).

   در مشهد، یکی دو سالی را در مدارس راهنمایی و دبیرستان­ های مشهد درس دادم. تجربه­ ی خوبی نبود و خوب فهمیدم در دبیرستان نمی­توانم معلم خوبی باشم و اصلا زبان بچه­ ها و مدیران را نمی­ فهمم. تجربه ­ی درس دادنم در دانشگاه آزاد هم بر­می­گردد به سال ۱۳۶۶که در دانشگاه مشهد شده بودم دانشجوی کارشناسی و به توصیه­ی دوست خوبم آقای قاسم خان قوام به دانشگاه آزاد تربت حیدریه معرفی شدم برای تدریس دروس عمومی از جمله تاریخ اسلام.

   اولین باری که به کلاس رفتم برایم به خاطره­ای فراموش نشدنی تبدیل شد. امیدوارم جای دیگری آن را ننوشته باشم و اگر هم نوشته­ام بازگویی­اش شیرین است. به کلاسی وارد شدم که صد نفر در آن گوش تا گوش یا سبیل در سبیل نشسته بودند. در کلاس دبیرانی هم بودند که در مرز بازنشستگی بودند و فکر می­کنم کم سن و سال­ترین آن جمع صد و یک نفره من بودم. وارد کلاس که شدم و رفتم و کیفم را گذاشتم روی میزی که مخصوص استادان بود تمام کلاس با هم به خنده افتاد. هیچ کدام از آن­ها از من کم سن و سال تر نبود و هیچ کس باورش نمی­شد که من بتوانم برای آن کلاس معلمی کنم. من هم اگر چه در آغاز کمی اضطراب داشتم، ولی به تدریج بر اوضاع مسلط شدم. پانزده عنوان تحقیق را آماده کرده بود و بچه ­ها باید انتخاب می­کردند و هر کس باید در یک جلسه یک ربع تا بیست دقیقه در کلاس صحبت می­کرد. طرح و برنامه­ ام را برای تمام جلسات کلاس در همان جلسه­ ی اول در اختیارشان گذاشتم و فکر نمی­کنم تا آن روز کسی برایشان به این شیوه کلاس را آغاز نکرده بود.

   کارم که تمام شد، از بچه ­هایی که پژوهشی را انتخاب کرده بودند خواستم که منابع را از من سوال کنند. سیل پرسش­ها سرازیر شد و حتی کسانی هم که پژوهشی نداشتند پرسشی را مطرح می­کردند. خوشبختانه ذهن من هم بسیار تیز شده بود و به پرسش­ها خوب جواب می­دادم. مطابق عادتی که از آن به بعد پیدا کردم در کلاس راه می­ رفتم و حرف می­زدم و بحث می­کردم. وقت کلاس که تمام شد، احساس کردم بچه­ ها مرا به­ عنوان معلم خود پذیرفته­ اند و ارتباط خوبی برقرار شده است. چند نیمسال تحصیلی در تربت حیدریه درس دادم و بعد هم درس دادن در دانشگاه­ های آزاد نیشابور و بعدها شاهرود راهم (تنها برای یک نیمسال) تجربه کردم. این تجربه­ های معلمی برایم بسیار خوب بود.

   تازه از پایان­ نامه­ ی کارشناسی ارشدم در مشهد دفاع کرده­ بودم، در همان گروهی که در آن درس خوانده بودم تدریس را آغاز کردم. یک نیمسال صفویه را درس دادم که در دوره­ی دکترا در تهران پذیرفته شدم و به تهران آمدم. یک نیمسال هم در سال ۱۳۷۴برای تدریس دروس صفویه (اینبار دیگر واقعا به­ صورت پروازی ) به مشهد رفتم و دیگر ارتباطم با دانشگاه مشهد قطع شد. بعد از گرفتن مدرک دکترا هم بی­درنگ به دانشگاه الزهرا آمدم و در گروه تاریخ که در آن زمان استاد دانشمندم، جناب آقای دکتر عالم زاده مدیر آن بود تدریس تاریخ را آغاز کردم و به همت همان بزرگ­مرد هم در همان دانشگاه استخدام شدم.

از آن سال­ ها تا همین سال پیش که یک نمیسال را درتهران درس دادم، تدریسم در دانشگاه الزهرا ادامه یافت. در این سال­ ها درس­های بسیاری آموختم و تجربه­ های گرانقدری کسب کردم. سال­ها سرحال و پر تلاش و پرتکاپو درس دادم و حس می­ کردم خستگی ناپذیرم، ولی خستگی به سراغم آمد. سال قبل از آمدنم به فرصت مطالعاتی، یعنی سال ۱۳۸۹، کاملا خسته بودم و دوست داشتم مدتی استراحت کنم. دوست داشتم وقفه­ای حاصل شود تا کار تحقیق را دنبال کنم. وقفه حاصل شد و زیادی هم طول کشید. بعد از یک سال غیبت، یک نیمسال برگشتم و درس دادم و دوباره برگشتم به همین جا، یعنی بوستون و دانشگاه هاروارد. دلم برای درس و کلاس تنگ شده است. برای دانشجویان پراستعداد و زحمت­کشی که افتخار بزرگ زندگیم معلمی آنان است. در طی این سال­ها من در دانشگاه­ های دیگر از جمله پژوهشگاه علوم انسانی، دانشگاه علوم و تحقیقات و دانشگاه تهران هم درس دادم. در مقام مقایسه، دانشجویانم را در دانشگاه الزهرا به­عنوان دانشجویانی سخت­کوش و بی­ادعا در جایگاهی بالاتر قرار می­دهم و آنان را تحسین می­کنم. نمی ­دانم دوباره کی می­ توانم به کلاس درس برگردم. نمی­دانم روزگار چه بازی خواهد کرد. در این سال­ها از همکاران عزیزم در دانشگاه بسیار آموختم. بسیاری از دانشجویانم یا در زمان معلمی خود معلم بودند، یا بعدها به جرگه­ ی معلمان پیوستند. دیروز روز معلم بود و این هفته، هفته­ ی معلم است. بهانه­ ای است برای یاد کردن از آنان که به ما آموختند؛ پدر و مادر، آموزگاران، دبیران، استادان، همکاران و دانشجویانی که همواره دوستشان خواهم داشت. این روزها را به پاس از خود گذشتگی­ هایشان بزرگ می ­دارم، شادباش می ­گویم و مهر و تلاششان را پاس می ­دارم.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http