تورا من چشم در راهم

هذیان نویسی

باز هم مدتی این سایت در دسترس نبود. اول جدیش نگرفتم و بعد که دیدم واقعا دارد از دست می­رود تمام تلاشم را کردم تا دوباره بالا بیاید. امروز از صبح خیلی زود نشستم به پیگیری و نامه­نگاری و سرانجام خودم توانستم سایت را ببینم، هرچند دیگران ظاهرا از چند روز قبل به آن دسترسی دارند. لابد اتفاقی هم نیافتاده است این مدت که نبود و یا بعد از این که باشد یا نباشد. شاید تنها فرقش این باشد که دلخوشی من است. گاهی نوشتن و گاهی درد دل کردن. نوشته­ های گاه و بیگاه که اگر برای هیچکس فایده­ای نداشته باشد، به من احساس زنده بودن می­دهد.

«جایی میان زمین و آسمان مانده­ام که نمی­دانم کجاست، می­دانم که به آسمان نزدیک نیست و همین حوالی زمین است، ولی پاهایم را روی زمین، یا زمینی را زیر پاهایم حس نمی­کنم و همین وجودم را آکنده می­کند از هراسی ناشناخته. همیشه خود را آدم روزهای سخت دانسته بودم و هرگز باور نداشتم که روزهایی خواهد آمد که اینقدر سخت باشد و من اینقدر در گذران آن پر از احساس ناتوانی باشم. همیشه فکر می­کردم گذر زندگی مرا آنقدر قوی کرده است که سخت­ ترین­ هایش را تاب بیاورم و لبخند بزنم و آنقدر اختیار چشم­هایم را داشته باشم که کسی شفافیت اشک را در آن نبیند و نتواند حدس بزند که این چشمه­ ی درون چقدر جوشان است و بو نبرد که این دیگ در آستانه­ ی سررفتن است. حالا اما چنان ادعایی را دیگر ندارم و اگر هم داشته باشم خودم دست کم می­توانم خوب به آن بخندم. حالا جایی میان زمین و آسمان، نه در آسمان و نه روی زمین، چنان­که زیر پایم را محکم حس کنم غوطه­ ورم و مراقب دست و سر و پایم هستم که در این غوطه خوردن­ها آسیبی نبیند.»

این بریده­ ی ویرایش شده­ی بخشی از یک نامه ­است که چندی پیش به یک دوست نوشتم. شاید بد نباشد یک قسمت از یک پیام فیس بوکی را هم برایتان بیاورم:

«این سال های اخیر من اصلا خودم نبودم. خستگی مزمن بی­پایانی با من بود و قطار زندگی داشت از ریل طبیعی خود خارج می شد و کاری هم از دستم برای خودم و دیگری بر نمی­آمد. حس می­کردم ادامه ­ی آن وضع به صلاح نیست و باید کوشش می­کردم برای تغییر دادنش. حالا هم البته همان آش است و کاسه­ های بیشتری که باید ظرف دلتنگی­هایم هم باشد. با این همه دلم برای بچه­ ها -دانشجویانم- تنگ است. برای کلاس­ها، رساله­ها، دفاع­ها. تنها خوشحالیم این است که حالا بهتر می­فهمم کجا هستم. قوت و ضعف­هایم چیست و شناخت واقعی­تری نسبت به خودم، آنچه هستم و آنچه باید باشم پیدا کرده­ام. اطمینان دارم وقتی برگردم، برای محیطم آدم مفید­تری خواهم بود.»

 این روزها دارم نوشتن به زبان انگلیسی را تمرین و تجربه می­کنم. یکی دو مقاله­ ی کوتاه نوشته­ام که شاید اگر بتوانم خودم را متقاعد کنم بگذارمش در قسمت انگلیسی همین وبگاه. انگار نوشتن، عشق همیشگی من است. مهم­ترین چیزی که پیشتر می­دانستم و حالا بیشتر می­دانم و به یقین من بدل شده، این است که اولین ویرایش هر چیزی آشغال است. هر نوشته به چندین ویرایش نیاز دارد. حالا بهتر می­فهمم که چرا گفته­ اند:

مرد جهان بین هنرمند را

عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه اندوختن

در دگری تجربه بردن به کار

راستی اگر زندگی هم می­توانست ویرایش دیگری داشته باشد، شاید ویرایش دیگر آن خواندنی تر می­بود.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http