تورا من چشم در راهم

مراد برقی

یک دوشنبه شب، کمی مانده به ساعت ۹بود. علی، شاگرد ارشد مغازه­ی قصابی، از پسرک پرسید: اوسا روزی چقدر به تو می­دهد؟ پسرک با خنده­ای معصومانه جواب داد: هیچی، تازه می­گوید برای اینجا بودن چیزی هم باید بدهی! علی یک سکه از دخل برداشت و کف دست پسرک گذاشت. بعد هم مرخصش کرد به خانه برود. پسرک مشتش را به هم فشرد. انگار چیزی در دست دارد که نباید کسی از آن بویی ببرد. تا جایی که نفس داشت دوید. از قصابی محل تا خانه حدود ده دقیقه راه بود، گذر از یکی دو خیابان کوتاه و یک کوچه­ی باریک دراز. پسرک همه را با تمام نفس دوید. درست مثل تلاش علی در بازی الک دولک، البته بدون کشیدن زوو. فقط زیر نور یکی از تیرهای چراغ برق ایستاد. دستش را باز کرد. نگاه کرد و برق یک سکه­ی نوی پنج ریالی را دید. دوباره محکم دستش را بست و به دویدن ادامه داد. در کمرکش کوچه، یکی از بچه محل­هایش را دید. بچه محل پرسید: چه خبره؟ کجا با این عجله؟ سئوال بی­معنایی بود. بچه محل باید می­دانست که سر ساعت ۹سریال مراد برقی و هفت دختران شروع می­شود و برای همین درکوچه و خیابان پرنده هم پرنمی­زند. همه با شتاب می­روند که به موقع به سریال برسند. ولی انگار بچه محل فهمیده بود که این دویدن، از جنس دویدن برای رسیدن به تماشای سریال تلویزیونی نیست. شاید برق چشم­های پسرک را دیده بود و شاید صدای تپش تند قلبش را که داشت از قفسه­ی سینه بیرون می­افتاد شنیده بود. شاید برای همین چنان سئوال بی­ربطی کرد. جوابش هم این بود که: حقوق گرفته­ام. پسرک صبر نکرد که فضولی بچه محل کش پیدا کند. صدایش را شنید که می­پرسید چقدر؟ ولی آنقدر دور شده بود که بچه محل جوابش را نشنود و به خود زحمت جواب دادن نداد. به خانه رسید... بعد چه شد؟ پسرک این تکه­ها را خوب به یاد داشت. بعد از گذشت سال­ها، چیز دیگری یادش نمی­آمد. حتی به یاد ندارد که سریال را درست دیده بود یا نه؟ حتی نمی­تواند به یاد بیاورد، سرنوشت آن پنج ریالی نو چه شد و آن را خرج کرد یا خرج نکرد. پسرک از خاطره­ی اولین حقوقی که در زندگیش گرفته بود تنها همین را به یاد داشت!

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http