تورا من چشم در راهم

فرصت دلتنگی

     می­نشینم پشت میزم. کاغذ، قلم، خط کش و تقویم را آماده کرده ام. برنامه­ی درسی را هم گذاشته­ ام پیش چشمم. روزهایی را که کلاس دارم در یک ردیف می­نویسم. بعد، تاریخ آن روزها را در تقویم پیدا می­کنم و تاریخ هر روز را در ستونی زیر نام همان روز هفته می­نویسم. مشخص می­شود هر درسی در یک نیمسال چند هفته کلاس دارد و چه روزهایی به تعطیلات برخورد خواهد کرد. روی کاغذ، بعضی کلاس­ها چهارده نشست و بعضی، حتی بیشترتا پانزده و شانزده نشست هم فرصت برگزار شدن دارد. در عمل، البته هیچ وقت چنین نمی­شود. تعطیلی­های هفته­ های اول و آخر نیمسال و تعطیلات پیش­بینی نشده، همیشه سبب می­شود کلاس­ها سیزده، یا در بهترین حالت چهارده نشست برگزار شود.

     می­نشینم پشت میزم. کاغذ، قلم، خط کش و تقویم را آماده کرده ام. برنامه­ی درسی را هم گذاشته­ ام پیش چشمم. روزهایی را که کلاس دارم در یک ردیف می­نویسم. بعد، تاریخ آن روزها را در تقویم پیدا می­کنم و تاریخ هر روز را در ستونی زیر نام همان روز هفته می­نویسم. مشخص می­شود هر درسی در یک نیمسال چند هفته کلاس دارد و چه روزهایی به تعطیلات برخورد خواهد کرد. روی کاغذ، بعضی کلاس­ها چهارده نشست و بعضی، حتی بیشترتا پانزده و شانزده نشست هم فرصت برگزار شدن دارد. در عمل، البته هیچ وقت چنین نمی­شود. تعطیلی­های هفته­های اول و آخر نیمسال و تعطیلات پیش­بینی نشده، همیشه سبب می­شود کلاس­ها سیزده، یا در بهترین حالت چهارده نشست برگزار شود.

     طرح درس­های نیمسال قبل را نگاه می­کنم. خیلی وقت­ها با توجه به زمان برگزاری کلاس و تجربه­ی نمیسال پیشین، طرح درس را تغییر می­دهم. برخی مباحث را حذف می­کنم و در پاره­ای موارد مباحث تازه­ای را جایگزین می­کنم. در گذشته، برای کلاس­های کارشناسی پژوهشی در نظر می­گرفتم. به­ تدریج که به بی­ثمری این کارهای درسی پی بردم، آن را دنبال نکردم. برای کلاس­های ارشد، برنامه­ریزی­ها همیشه دقیق­تر و زمان­برتر است. عناوین پژوهش­ها را مشخص می­کنم. برایشان در تقویم کلاس زمانی برای طرح در کلاس در نظر می­گیرم و این عنوان­ها را به­ صورت پیوسته در هر نیمسال تغییر می­دهم.  برای کلاس­های دکتری، معمولا یک طرح درس تازه می­نویسم و حتی روش کار را تغییر می­دهم. برنامه ­ریزی برای درس­های مشترک یکسان نیست، به ویژه اگر این درس­ها در دو رشته­ ی درسی باشد. برای نمونه، گاهی درس فلسفه­ ی تاریخ را در سه رشته ­ی متفاوت درس می­دادم؛ رشته­ های تاریخ، تاریخ تمدن ملل اسلامی و تاریخ و فلسفه ­ی آموزش و پرورش. سطح کلاس­ها با هم متفاوت بود و طرح درس­ها و کارهای کلاسی هم با هم تفاوت داشت. امروز می­دانم که طرح درس­های من بسیار خلاصه بوده است. اینجا طرح درس­ها کامل­تر است. اطلاعات بسیار کاملی درباره­ ی کلاس، استاد، منابع درسی هر نشست و جزئیات بسیار دقیق کارهای دانشجویان در این طرح درس­ها آورده می­شود. در ایران، بسیاری از استادان ما در ابتدای نیمسال طرح درسی به دانشجویان نمی­دهند. برخی از آنان هم که طرح درس می­نویسند، در طول نشست­ها بدان پایبند نمی­مانند. دیگر می­ماند بازبینی و مرتب کردن یادداشت­های درسی، جستجوی کتاب­هایی که در طول یک نیمسال با آن سر و کار دارم و در صورت نیاز یافتن متونی که باید در اختیار دانشجویان قرار دهم. تقریبا همه چیز برای رفتن به کلاس آماده شده است.

    تا همین چند سال پیش، همیشه برای رفتن به هر کلاس اضطراب داشتم. این اضطراب فقط زمانی به پایان می­رسید که به کلاس می­رفتم، روی صندلی می­نشستم، حضور و غیاب می­کردم و شروع می­کردم به حرف زدن و توضیح دادن درباره­ ی درس. چنین اضطرابی را همیشه دوست داشتم. اعتقاد پیدا کرده بودم که این اضطراب نشانه­ ی روزمره نشدن نسبت به کلاس و درس است. وقتی این بیتابی نباشد، یعنی عادت کردن، یعنی تمام شدن، یعنی زنگ خطر!  سال­هایی پیش از آنکه به بوستون بیایم، این زنگ خطر برایم به صدا درآمده بود. برای رفتن به خیلی از کلاس­ها دیگر اضطرابی در وجودم نبود. گاهی فکر می­کردم این نشانه­ای است از تسلط بیشتر، ولی در دل می­دانستم که دارم سر خودم را شیره می­مالم. کلاس رفتن و درس دادن همیشه برایم شیرین و لذت بخش بود. حتی اگر بیمار بودم و در تب می­سوختم، به کلاس که می­رفتم و گرم حرف زدن می­شدم، کاملا نسبت به بیماری بی­توجه می­شدم و تا تمام شدن کلاس سرحال بودم. حتی اگر بعد از آن حالم بدتر می­شد، ولی ترجیح می­دادم سر کلاس باشم تا در خانه و در حال استراحت. سال­های اول تدریس، از همان زمانی که در دانشگاه مشهد به کلاس رفتم، شاید سال 69، زیاد به دانشجویان عادت می­کردم. وقتی یک نیمسال تمام می­شد، هفته­ های بعد، در همان ساعت خاص، به یاد همان کلاس و همان بچه­ ها بودم. خیلی طول کشید که دیگر در این سال­های آخر، تمام شدن کلاس برایم به معنای آغاز دلتنگی نبود و شده بود آسودگی خیال.. حتی گاهی کلاسی را فراموش می­کردم! یک بار، در همین سه یا چهار سال قبل، کلاس پیش از ظهرم که تمام شد از دانشگاه رفتم. نیمه­ های راه رسیدن به خانه بودم که از گروه زنگ زدند که کلاس داری و چرا نیامده­ ای! سراسیمه برگشتم و با تأخیر به کلاس رسیدم. آن حس اضطراب که گونه­ ای شوق آغاز کلاس را هم با خود داشت، تبدیل شده بود به آسودگی و فراموشی. زنگ خطر به صدا درآمده بود.

     یکی از بچه­ ها در یادداشتی پرسیده بود که از آمدن مهر خوشحالم یا نه؟ هیچ سالی آغاز مهر برای من یک روز معمولی نبوده است. چه زمانی که دانشجو بودم و باید سرکلاس­های درس حاضر می­شدم و چه سالیان درازی را که معلم بودم و باید برای آموزش به کلاس می­رفتم. همیشه آغاز مهر برایم با شوقی همراه بوده است که نمی­توانم آن را وصف کنم. حالا هم این حس و حال همراه من است. کلاس و درسی در کار نیست. طرح درسی نمی­نویسم. برای شروع کلاسی برنامه­ریزی نمی­کنم. با این حال انگار آمدن مهر، یک اتفاق بسیار ویژه است برای من، چیزی شبیه یک تولد دوباره. حتی در این روزها که حتی برای دلتنگ شدن حوصله ندارم، برای مهر و کلاس درس دلتنگم. تنها کاری که می­توانم انجام دهم این است که به تمام کسانی که این دلتنگی را در دل و جان دارند، آغاز مهرماه را شادباش بگویم. برای کسانی که دیروز مهری دانشجویی داشتند و قرار است فردا، مهری متفاوت را در جامه­ ی استادی تجربه کنند. به همکارانم که باز روزهای کلنجار رفتن با بچه­ ها را آغاز می­کنند و به دانشجویان دیروز، امروز و شاید فردای خودم که دلتنگی برای آغاز مهر، همواره با دلتنگی برای تجدید دیدار آنان همراه بوده است. مهرتان تابنده باد.  

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http