تورا من چشم در راهم

کشیدۀ آبدار

 

     دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم. اول سال بود. صبح ها تا ساعت دوازده به مدرسه می رفتم و بعدازظهرها هماز ساعت دو تا چهار.درکلاس ساعت دو عصر بودمکه معلمی برای نخستین بار به کلاس آمد. نامش را که خوب به خاطر دارم نمی نویسم. به یاد ندارم چند دقیقه از زمان کلاس سپری شده بودکهصدای مهیبی در کلاس پیچید. هنوز هم در پس سال ها آن صدای هول آور را می شنوم. شاید یکی از بچه های ردیف اول کلاس بود. کشیدۀ آبدار معلم درست و حسابی چسبیده بود و احتمالا خودش کلی از آن لذت برده بود. به زعم او شاید، گربۀ شیطنت بچه ها، دم حجلۀ کلاس، در نخستین دقایق کشته شده بود. به زعم من، آن گربه سال هاست زنده است و بر صورت روح و روان بسیاری از ما که در آن کلاس و کلاس ها بوده ایم پنجه می زند و آزارمان می دهد.

     این مقدمه را نوشتم که از برخی نگرش های نادرست در کار آموزش بگویم، از سال های نخستین تحصیل، تا آخرین سال های دانش آموختگی در عالی ترین مراحل. این روزها، ویدئوهای زیادی را میبینم دربارۀ شیوه های صحبت کردن در کلاس و ارتباط بادانشجویان. ظرایف بسیار زیادی چون نحوۀ لباس پوشیدن،  چگونگی برخورد چشم در چشم با حاضران، نحوۀ ایستادن در کلاس، چگونگی استفاده از تکنیک گونه گونگی صدا، نقش حرکات دست ها و اجزای صورت، چگونگی لبخند ها، سکوت ها، و کنترل سیستم عصبی و روحی در هنگام سخنرانی و یا ارائۀ مطلب در کلاس. برخی از این ها را البته از برخی استادان برجسته ام آموخته  و یا به تجربۀ سال های دراز تدریس دریافته بودم. با این حال انکار نمی کنم، که بسیار از این آموزه ها را یا نمی دانستم و یا اگر می دانستم به کار نمی بستم. برای نمونه همواره می دانستم که نحوۀ لباس پوشیدن یک معلم تأثیر بسیار زیادی در جذب مخاطبان و بالا بردن امکان موفقیت او در کار آموزش دارد. با این حال، در محیطی که حتی کمی آراسته بودن به چشم می آمد و غیر طبیعی دانسته می شد، آراسته بودن چندان ضروری و ساده نبود. 

    به عنوان نمونه ای دیگر، توجه به حضور و اهمیت دادن به تک تک مخاطبان کلاس آموزه ای بود که همواره در کلاس ها در نظر داشتم و برایم اهمیت داشت. کوشش می کردم نگاه هایم را به تساوی توزیع کنم و با یاد گرفتن نام بچه ها، همه را به نام بخوانم و با این کار نشان دهم که برای من به عنوان یک معلم اهمیت دارند. برخی از این نام ها بعد از گذشت سالیان دراز نیز هنوز در خاطرم مانده است. با این حال در همین زمینه نیز، نمی توانم انکار کنم که دربسیاری موارد جدیت، سختگیری و پرخاشگری بیش از اندازه ام حتی برای دانشجویانی که می دانستند این رفتارها از سر دلسوزی و تعصب حرفه ای است آزار دهنده بود. بسیاری از دانشجویانی که با من تز تحصیلی خود را گذراندند، در لابلای یادداشت هایی که برایشان می نوشتم، صدای فریادهای مرا شنیده اند و آزار دیده اند. برخی از دوستانم گفته اند و انتقاد کرده اند و برخی هم شکیبا بوده و شکایتی نکرده اند. در طی این سال ها همواره کوشیده ام که با گفتار و رفتار خود به هیچ عنوان دانشجویانم را کوچک نشمارم و تحقیر نکنم. رفتاری که در برخی از استادان و حتی برخی از همکاران خود دیده بودم و از آن بیمناک بودم. با این حال نمی توانم انکار کنم که گاهی ناخواسته، آنان را از نگرشی منفی انباشته ام. این ها البته داوری من است و حتما داوری بچه ها، اگر به راحتی بتوانند اظهار کنند، نکته های آموزنده ای را برایم در بر خواهد داشت.

    آن معلم را هیچگاه نپذیرفتم و دوست نداشتم. اگر چه به سبب روخوانی خوبم به من اعتماد کامل داشت و حتی گاه کلاس را به من می سپرد و خود به کارهایی مثل مجله خواندن می پرداخت، ولی من هیچ وقت نتوانستم او را بپذیرم و به او اعتماد کنم. امیدوارم من با رفتارم چنین بی اعتمادی مهیبی را در کسی به وجود نیاورده باشم. 

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http