تورا من چشم در راهم

قصه گردی

چند شعر می نویسم. تازه نیست، اما شاید برای شکستن سکوت بد نباشد.

 

منظره

پشت پنجره

کم کم همه چیز سبز می‌شود

درخت‌ها

پرندگان

بند رخت‌ها

بهار

می‌نشیند پشت دوچرخه

باد می‌اندازد

زیر دامن دخترها

شیطنت‌های تماشا

پشت پنجره

خدا نقاشی می‌کشد

سبز

سرخ

بنفش

شادی

شیرینی

دل من

در بوم نیست

در من

زمستان

بی خیال توالی تقویم

در تو به توی آینه

تکرار می‌شود

 

قصه گردی

بالای سرم بنشین

از کتاب بچگی‌ها

برایم قصه‌ای بخوان

که بیدار شوم

*

به قصه ات آمدم

که بازی کنم

که بازی شوم

که بخوانم

که خوانده شوم

از این قصه به آن

از آن قصه به این

قصه‌گردی می‌کنم

*

در پیچ تند قصه‌ها

سرم گیج می‌رود

نفسم تند می‌شود

بعد از این گره

شاید از قصه رفته باشم

 به یک قصه‌ی دیگر

در قصه‌ها می‌دوم

*

به قصه‌ها می‌آییم

در قصه‌های هم بازی می‌کنیم

با قصه‌های هم پیر می‌شویم

قصه تمام شدنی نیست

 

کالسکه

پشت کالسکه‌ ات می‌دوم

 بالا می‌پرم

 نوک‌ضربه‌های شلاق

می‌سوزاندم

طعم خون و چرک صورتم را

فراموش می‌کنم

تا خود خدا

شلاق می‌خورم

و می‌آیم

 

درخت

زیر درخت

دامن چادرت را باز کن

مژده

شوق

آسمان

چشمک

مواظب باش

چیزی زمین نریزد

 

پرواز

از طبقه‌ی هزارم همین دنیا

می‌پرم

و به پایین پرواز می‌کنم

وای اگر

چتری که ندارم

باز نشود

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http