تورا من چشم در راهم

یاد باد آن‌که مرا یاد آموخت

 

نخستین آموزگارم را به یاد دارم. گذشت روزگار هیچ‌گاه تصویر مهربان و دوست داشتنی او را در ذهنم کمرنگ نکرده است. هنوز بعد از گذشت حدود ۳۷ سال، خوب به یاد دارم. درست مثل این‌که خاطره‌ای مربوط به همین امروز صبح را به یاد می‌آورم و نقل می‌کنم. در دبستان فروهر نو درس می‌خواندم. مدرسه‌ای بود در انتهای خیابان بی‌سیم نجف‌ آباد در جنوب شهر تهران که امروز طیب نامیده می‌شود و آن مدرسه دیگر از آنجا به جایی دیگر انتقال داده شده است. معلم سال اول ابتدایی من خانم فرشته‌ی سخندان بود. به یاد می‌آورم او را که بالا پوش سیاه و سپیدش را روی دوش انداخته است و در کلاس قدم می‌‌زند؛ چنان مهربان و با آرامش که گویی روی ابرها قدم برمی‌دارد. مدادی در دست دارد، سر هر میز می‌رود و مشق‌ها را می‌بیند و بچه‌ها را به نگاه و لبخندی مهربان می‌نوازد. فقط همان سال معلم ما بود و از آن مدرسه رفت. سال پنجم بودیم که یک بار خبر شدیم که خانم سخندان به مدرسه آمده و در دفتر مدرسه است. بچه‌ها با تمام ترسی که از مدیر مدرسه آقای امیرسعید داشتند، از دیوار بالا می‌رفتند تا خود را به ترده‌های فلزی پنجره‌ی دفتر مدیر مدرسه برسانند، خود را از آن آویزان کنند و برای لحظه‌ای هم که شده یک بار دیگر خانم سخندان را ببینند. من نیز مثل بچه‌های دیگر کلاس پنجم همین‌طور با آویزان شدن از پنجره توانستم یک بار دیگر او را ببینم. دیگر ندیدمش و نمی‌دانم کجاست. یکی از آرزوهایم این است که از او خبری بشنوم و از حال و روزش با خبر شوم. هرجا که هست ستایش بی‌کران خود را نثارش می‌کنم  و درود و سلامش می‌فرستم.

   سال چهارم آقای رضا دژ عباسی معلم ما بود در همان مدرسه. روز اولی که به کلاس وارد شد سکوت سنگینی برکلاس سایه انداخته بود. در میان آن سکوت، ناگهان صدای بلند وحشتناکی در کلاس پیچید و همه از روی نیمکت‌هایمان بالا پریدیم. آقای دژ عباسی با نواختن یک سیلی مردانه به گوش کودکی که هرگز نفهمیدم چه خطایی کرده بود از کلاس زهر چشم گرفت و تا پایان سال کسی در کلاس جیک نزد. کم کم وقتی دید در درس اجتماعی خوب از روی کتاب می‌خوانم با من مهربان شد و کارهای کلاس را به من سپرد. از روی کتاب می‌خواندم، مشق بچه‌ها را می‌دیدم و تمرین‌های ریاضی و جدول ضربشان را خط می‌زدم و خلاصه از ترس آقا معلم کسی هم جرأت نداشت از حرفم سر پیچی کند. تابستان که برای کار به سلمانی نزدیک خانه رفتم که سه ماه را در آنجا کارآموزی کنم و در تعطیلات تابستان بی‌کار و بی‌عار نباشم و در کوچه‌ها پرسه نزنم، دست بر قضا دیدم آقای دژ عباسی هم همسایه‌ی صاحب مغازه‌ی سلمانی است و غالباّ به آنجا می‌آمد و با هم گپ می‌زدند و خلاصه سال پنجم را هم حسابی مورد لطف او قرار داشتم.

   خانم رستمی و خانم سیمین سنگ‌پی هم از معلمان سال پنجم دبستانم بودند. خانم رستمی بد اخلاق و بد هیبت بود و خانم سنگ‌پی خوشرو و مهربان. نمی‌دانم چرا آن سال به درس و مدرسه بی‌علاقه شدم. گاهی از مدرسه در می‌رفتم و تمام روز را در کوچه و پارک نزدیک خانه بازی می‌کردم و ظهر هم با قیافه‌ای حق به‌جانب و خسته و کوفته به خانه برمی‌گشتم. چون آن سال‌ها در مدرسه به بچه‌ها تغذیه‌ی رایگان می‌دادند، من هم برای آنکه لو نروم موقع برگشت به خانه سیبی و موزی می‌خریدم و به‌عنوان این‌که میلی به خوردن سهمیه‌ام نداشته‌ام آن را به خانه می‌آوردم. چند بار هم لو رفتم و معلوم شد که به مدرسه نمی‌روم. مادرم معمولاّ صدایش را در نمی‌آورد و اجازه می‌داد به خانه بیایم و لباس‌های مدرسه را درآورم. بعد با شلنگ آب به جانم می‌‌افتاد و حالا نزن و کی‌بزن. بعضی روزها هم که در همان کوچه از شکل و شمایل مادرم می‌فهمیدم لو رفته‌ام کیف و کتاب را در کوچه رها می‌کردم و در می‌رفتم. یک بار که از دست کتک‌های مادرم فرار کرده‌ و به پارک محله‌ رفته بودم(پارکی که آن روزها به آن پارک ولیعهد می‌گفتند و  بعدها نام پارک ولیعصر را بر آن نهادند)، از جانب یکی از بچه محل‌ها دستگیر شدم و کتف بسته به مادرم تحویل داده شدم. بچه محل‌ ما رامین که چند سال هم از من بزرگ‌تر بود دید روی نیمکتی در پارک نشتسته‌ام. آمد کنارم نشست و حال و احوالم را پرسید. بعد هم مچ دستم را گرفت و کشان کشان مرا به خانه برد و کتک مفصل و مبسوطی نوش جان کردم.

   در دوران راهنمایی اوضاع خوبی نداشتم. بیشتر به دنبال بازی فوتبال و بازیگوشی بودم. اول راهنمایی را بد نبودم، ولی از سال دوم شروع کردم به لنگ زدن. به‌خصوص در درس ریاضی که اصلاً به آن علاقه‌ای نداشتم. معلم عزیز و مهربانم آقای سعیدی بود.  بعدها هم او را بارها دیدم. از آن معم‌های سخت‌گیری بود که حاضر نبود ۷۵/۹ کسی را ۱۰ بدهد. البته در درس‌های دیگرم هم تعریفی نداشتم. معلم قرآنی داشتیم به نام آقای مهرنیا که می‌خواست به ضرب کتک و مشت و لگد به ما قرآن بیاموزد! همیشه می‌گفت اگر چه امروز شما را آزار می‌دهم ولی وقتی بعد‌ها به یاد من بیافتید مرا دعا خواهید کرد. من نه آن سال‌ها قرآن آموختم و نه آن خاطره‌های تلخ هیچ‌گاه برایم شیرین شد. معلم جغرافیا و تعلیمات دینی  ما آقای اسدالله زاده بود. مرد اردبیلی تند خویی که با فوتبالیست‌ها میانه‌ی خوبی را نداشت. به پا داشتن کتانی همان و گرفتن نمره‌ی تک در درس تاریخ در تمام سال همان. در عوض معلم تاریخمان خانم کمیلی که ظاهراً همسر آقای اسدالله زاده هم بود و گاهی مشترکاً با هم به کلاس می‌آمدند بسیار مهربان و محبوب بود. خانمی که شاید بتوانم بگویم نخستین بذرهای علاقه‌مندی به تاریخ را در دلم کاشت. ولی اوضاع از این حرف‌ها خراب‌تر بود. آن سال را رکورد شکستم و یک ضرب رفوزه شدم.

   سال بعد به عنوان شاگرد دوساله باز هم سر کلاس دوم نشستم. علاقه‌ام به درس بیش‌تر شده بود و از سر ناچاری بیش‌تر تن به درس می‌دادم. با این حال، به فوتبال موضوع دیگری هم اضافه شده بود که حسابی وقتم را پر می‌کرد. عمویم برای پسرش مسعود دو چرخه‌ی دسته بلندی خریده بود و چون آن دوچرخه سبب تنبلی و درس‌نخوانی او شده بود، لطف کردند و آن را به من دادند. عشق دوچرخه سواری هم به عشق فوتبال اضافه شده بود. این بود که در خرداد از چهار درس تجدید شدم، از جمله ریاضی که در آن ۸ گرفتم و آقای سعیدی حاضر نبود آن را به ۱۰ تبدیل کند. من هم حاضر نبودم یک قدم عقب بنشینم، بیش‌تر کار کنم و دو نمره بیش‌تر بگیرم. این بود که در شهریور هم باز ۸ گرفتم و برای سال دوم مردود شدم و در کوزه افتادم.

   با خواهر بزرگم برای گرفتن کارنامه رفتم. کارنامه را که گرفتم و آقای اسدالله زاده با طعن و تمسخر خبر مردودی دوباره‌ام را داد. یواشکی، جوری که خواهرم مرا نبیند از لای جمعیت بچه‌ها بیرون آمدم و از مدرسه زدم بیرون. تصمیم خودم را گرفته بودم. یکی از دوستان هم‌محله‌ام به نام علی زمانی آن روزها درس و مدرسه را کنار گذاشته بود و در یک مغازه‌ی جواهر سازی کار می‌کرد و از کارش هم بسیار راضی بود. من هم تصمیم گرفته بودم به همان کار بپردازم. یک صبح تا عصر را خیابان گردی کردم و سرانجام طبق معمول دستگیر شدم و به خانه بازگردانده شدم. البته این بار دیگر کتک و تهدید و غضبی در کار نبود. خانواده، از جمله مادرم، حسابی ترسیده بودند که مبادا مرا  از دست بدهند، تندی و سخت‌گیری آنان مرا از خانه فراری دهد و پشیمانی هم سودی نداشته باشد. شروع کردند به نصیحت که چه اشکالی دارد؟ همه که نباید درس بخوانند! می‌روی سرکار و دست کم زندگی خودت را اداره می‌کنی. آرامش کامل برقرار بود و من هم که از مدرسه اخراج شده بودم، می‌دانستم راه بازگشتی وجود ندارد. آن سال‌ها تابستان‌ها به بازار می‌رفتم و در یک خیاطی کارمی‌کردم. صاحب مغازه آقا مهدی حسابی تشویقم می‌کرد که آن سال هم مردود شوم و به همان مغازه‌ی خیاطی بروم و تازه آن زمان کار خیاطی را به من بیاموزد.

    اما از بد حادثه اوضاع دوباره عوض شد و من مجبور شدم به‌مدرسه بروم. مادرم برای گرفتن پرونده به مدرسه رفت و در دعوایی که نمی‌دانم چگونه درگرفته بود، پاره آجری به سرش خورد و لبش شکافت. اوضاع چنان بد شد که مدیر و معاون مدرسه از بیم کشیده شدن کار به شکایت و دادگاه و دیه و این مسائل، در همان دفتر مدرسه نمره‌ی ۸ مرا در همه‌ی دفاتر به ۱۰ تبدیل کرده بودند و  قبول شده بودم. خبر را که فهمیدم حسابی از خودم بدم آمد. احساس کردم بی‌مسؤولیتی و ندانم‌کاری‌های من موجب آسیب دیدن مادرم شده است و ضربه‌ی عاطفی شدیدی خوردم. تصمیم گرفتم راه و رسمم را تغییر دهم و بچسبم به درس. تصمیم گرفتم همه چیز را جبران کنم.

   آن سال، سال انقلاب بود. انقلابی در من و انقلابی در جامعه و کشور. سال سوم را کولاک کردم. کم کم تنبیه‌ها و خشونت‌ها جای خود را به تشویق و محبت داد. تمام خانواده، آشکار و نهان از این‌که عوض شده‌ام با هم حرف می‌زدند و می‌گفتند و این‌که دیگر آدم قبلی نیستم. از شنیدن این تعریف‌ها که گاهی عامدانه چنان گفته می‌شد که من بشنوم و گاهی خود استراق سمع می‌کردم، ذوق می‌کردم. من هم حسابی درس می‌خواندم. حتی با این‌که در نوبت عصر به مدرسه می‌رفتم، در کلاس ریاضی آقای شیبانی در نوبت صبح هم شرکت می‌کردم و خوب هم ریاضی می‌خواندم. آن سال با نمره‌های بسیار خوبی قبول شدم. علی‌رغم این‌که می‌توانستم به رشته‌های ریاضی و تجربی بروم، خودم فرهنگ و ادب را دوست داشتم و در نهایت به اصرار مدرسه سر از رشته‌ی اقتصاد اجتماعی در آوردم. معلم هنر و تاریخ ما در آن روزها آقای نامداری بود. مرد هنرمندی که دید سیاسی عمیقی هم داشت. در تعطیلات تابستان، قبل از آن‌که به کلاس سوم بیایم شروع کرده بودم به نوشتن. همیشه ‌انشای من در کلاس خوب بود و حتی در آن سال‌های ضعف و تنبلی در درس انشا خوب بودم. دفتری از نوشته‌‌هایم فراهم کرده‌ بودم و آن را به آقای نامداری دادم. او خواند و بسیار تشویقم کرد. حتی گفت که اگر ۱۰ سال دیگر پیوسته بخوانی و بنویسی از فلان نویسنده هم مشهورتر خواهی شد. نویسنده‌ای که آن روزها نامش بر سر زبان‌ها بود و من به‌ خواندن داستان‌هایش علاقه‌ی فراوانی داشتم. آقای نامداری اولین معلمی بود که مرا به تاریخ نزدیک کرد و همواره خود را رهین منت او می‌دانم.

   پس از قبولی در سال سوم راهنمایی، تابستان را به‌خواهش پدرم به یک مؤسسه‌ی خصوصی آموزش زبان رفتم و دو ترم زبان انگلیسی خواندم. معلم زبانم آقای مشتاق، روز اول ۵ لغت از من پرسید و من فقط معنی یک لغت را می‌دانستم. حسابی آبرویم پیش بچه‌ها رفته بود و مجبور شدم برای جلسه‌ی بعد کمی لغت حفظ کنم. جلسه‌ی بعد وقتی او ۵ لغت پرسید من معنای ۴ لغت را می‌دانستم. به من گفت مشخص است که مطالعه کرده‌ای و پیشرفته‌‌ای؛ پیشرفت در گرو تلاش است. حرف او بی‌نهایت به‌دلم نشست و کمکم کرد. در دبیرستان هم در همه‌ی درس‌ها عالی بودم. در ادبیات، فلسفه، تاریخ، جغرافیا، زبان انگلیسی، زبان عربی و  در همه‌ی درس‌ها تلاش می‌کردم و با جدیت زیادی پیش می‌رفتم. فاصله‌ی من از دیگر هم‌کلاسی‌هایم بسیار زیاد شده بود و همین سبب شده بود بارها مدیر مدرسه آقای شیرازی که خود دبیر ریاضی بود، از من بخواهد که تغییر رشته دهم و به رشته‌ی ریاضی بروم. من اصرار داشتم که نه از سر ضعف و ناتوانی، که از سر علاقه به علوم انسانی آمده‌ام و این رشته را دوست دارم.

   سال سوم و چهارم دبیر تاریخ و جغرافیای من آقای احمد توکلی بیدهندی بود و من درجای دیگری درباره‌ی او نوشته‌ام(حلقه‌ی کاتبان، وبلاگ نجوا، زنگ تاریخ، یاد استاد). او دبیر بسیار توانمند و موفقی بود که بسیاری از شاگردانش را به تاریخ و جغرافیا دلبسته کرد و آن‌ها در همان رشته‌ها تحصیل خود را ادامه دادند. سال سوم برایم سال عجیبی بود. در یک مؤسسه‌ی خصوصی زبان انگلیسی می‌خواندم و تا ترم ۶ پیش رفته بودم. در مؤسسه‌ای دیگر الکترونیک می‌خواندم و شعر می‌گفتم و می‌نوشتم و خلاصه حسابی درگیر بودم. شاید به همین دلیل بود که در پایان سال تحصیلی بیمار شدم و چند وقتی را در بیمارستان فیروز آبادی شهر ری بستری شدم و استراحت کردم. حسبه، تب مالت و روماتیسم مفصلی با هم به سراغم آمده بود و خوش اقبال بودم که جان سالم به‌در بردم.

 در دوران تحصیلم در دانشگاه فردوسی مشهد از محضر استادان گروه‌های تاریخ و ادبیات دانشگاه مشهد بهره بردم. استادان مرحومان آقای دکتر عبدالهادی حائری، دکتر محمد مستأجر حقیقی، دکتر محمد کاظم خواجویان، دکتر محمد علوی و  دکتر ابوالفضل نبئی  بر من منت دارند و در محضرشان درس‌ها آموخته‌آم. به‌ویژه استادان دکتر محمد کاظم خواجویان و دکتر عبدالهادی حائری که معلمان بزرگی بودند و توفیق شاگردی در محضرشان از افتخارات زندگی من است. دکتر حائری برای من الگوی تمام عیاری بود. من هم تشنه و جویا و همواره در هر جا که فرصتی پیش می‌آمد از او می‌پرسید. در کلاس، در خیابان، در پیاده‌روی‌ها و در بیمارستان هنگامی‌که بر بستر بیماری بود. او هم همواره جواب می‌داد. هیچ‌گاه از زیاد پرسیدن خسته‌نمی‌شد، حتی در بستر بیماری. دکتر حائری تنها مجموعه‌ای از اطلاعات علمی و دانش تاریخی نبود. پیش و بیش از هر چیز او انسانی بود که امثال من درس رفتار انسانی از او می‌آموختیم. در برابر هیچ نقدی برنمی‌آشفت و روی ترش نمی‌کرد. من و همسرش هر دو شاگردش بودیم. یک بار روز معلم سبد گلی تهیه کردیم و به منزلش رفتیم و به او تبریک گفتیم. حائری برای من بیش از یک استاد بود و سپاس و ستایش در برابر بزرگی‌ها و بزرگواری‌هایش بسیار ناچیز است.

  همچنین استادانی چون آقای نقی لطفی، دکتر حسین الهی، دکتر غلامرضا ورهرام، دکتر مریم میراحمدی و همچنین دکتر مسعود فرنود در گروه تاریخ آن دانشگاه درس می‌گفتند و من توفیق شاگردیشان را داشتم. به‌ویژه استاد عزیزم دکتر مسعود فرنود که از او بسیار ها آموخته‌ام و در پژوهش و اخلاق رهین درس‌ها و بزرگواری‌های او هستم و خواهم بود.

   در گروه ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد هم من تقریباً افتخار شاگردی همه‌ی آن استادان را داشتم. بزرگانی چون دکتر رضا اشرف زاده، دکتر محمد جعفر یاحقی، دکتر عباسقلی محمدی، دکتر حسین فاطمی، دکتر حسین رزمجو و دکتر محمد مهدی ناصح. در این میان البته استاد دکتر رضا اشرف زاده استادی بود که بیرون از کلاس درس هم چون مشوق و راهنمای بزرگوار و عزیزی مرا به تلاش در زمینه‌ی ادبیات و شاعری تشویق می‌کرد و همواره هادی و دستگیر من بود. 

 در دانشگاه مشهد من در درس فلسفه‌ی تاریخ استادی داشتم که بر من تأثیر عمیقی نهاد و مرا به به فلسفه‌ی تاریخ و مباحث مربوط به آن علاقه‌مند کرد. استادم دکتر عبدالکریم سروش که همواره از کلاس درسش و از نوشته‌ها و آثار مکتوبش بهره برده‌ام و همواره خود را رهین دانش وسیع و اندیشه‌ی ژرف او می‌دانم و آنچه را که در فلسفه‌ی تاریخ می‌دانم وامدار اویم.

   در دانشگاه تربیت مدرس تهران و در دوران تحصیل در دوران دکترا هم استادان متعددی داشتم. استادانم دکتر محمد اسماعیل رضوانی و دکتر عبدالحسین نوایی که به رحمت حق پیوستند و استادان دیگری چون دکتر عزیزالله بیات، دکتر محمد مصدق رشتی و همچنین دکتر هاشم آقاجری که از محضرشان استفاده کردم و بسیاری دیگر که نامشان را ممکن است فراموش کرده باشم. از این استادان، دکتر مصدق رشتی بیمار است. برایش آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم هرچه زودتر بهبودی کامل خود را به دست آورد.

    به تمام استادانی که نامشان را ذکر کردم  و به کسانی که در یادم نبودند ولی بر من حق استادی دارند، درود بیکران می‌فرستم و می‌ستایمشان. بر دست‌های پرمهرشان بوسه می‌زنم و از خداوند می‌خواهم که روح آنان را که نیستند قرین رحمت کند و آنان را که هستند و همچنان شاگردان خود را از پرتو انوار وجودشان بهره‌مندمی‌کنند، عمر پر برکت و عزت دهد. تلاش و مهربانی و لطفشان را ارج می‌نهم و همواره رهین منت آنانم.

   

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • افروز:

    کاش همیشه خاطره ها همین جور واضح تو ذهنمون بمونه

    ۱۳۸۸/۰۵/۰۷ ساعت ۱۲:۰۶
  • الهام چیذری:

    باز هم ترا‍ژدی مدارس پسرانه !!

    ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ ساعت ۱۳:۴۰
  • فاطمه کشاورز :

    سلام بر شما ! امروز توفیق پیدا کردم تا کتابتون را به بچه های دانشکده معرفی کنم ... دو شعر خواندم ... تقدیر و سنگسالی را ... برای مراسم شعر خوانی امروز بعضی از شاعران جوان نیز آمده بودند که شعر یکی از آنها بسیار خوب و خواندنی بود ... شاعر جوانی که تحصیلات دانشگاهی نداشت و با استعداد فراوانی چنین شعری را سروده است ... من از او خواهش کردم که شعرش را برایم بنویسد تا شما هم آن را بخوانید ... با ارادت و احترام فراوان فاطمه کشاورز 17-اردیبهشت-87

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۷ ساعت ۲۰:۲۰
  • غریبه آشنا:

    سلام خاطرات تان بسیار زیبا و جذاب بود .شما از عزت نفس بالایی برخوردارید چرا که تمام خاطرات گذشته تان را با تمام صداقت و سادگی بیان می کنید .شاید هرکس دیگری جز شما بود از گفتن چنین خاطراتی پرهیز می کرد.باز هم از شما در س گرفتم اینکه هرچه که بودیم را نباید به خاطر آنچه هستیم فراموش کنیم وآن را از خود ودیگران پنهان کنیم

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۶ ساعت ۱۴:۵۷
  • باران:

    س.ل.ا.م.جناب استاد.این صداقت ورک گوییتان در بیان خاطرات بسیار دوست داشتنی ست.راستش من هم یکبار در دوران ابتدایی تجدید آوردم اما به کلی دوران کودکی ام را فراموش کرده بودم اما شما باعث شدید آن خاطرات دوباره برایم زنده شوند. ضمن اینکه نوشته تان با طنز هم همراه بود که من با خواندنش کلی کیف کردم وخندیدم که البته این حکایت توانمندی شماست در نگاشتن. در آخر چه خوبست که همیشه از استادانتان یادی می کنید واقعیتش استادان محدودی هستند که اینقدر روی شاگردانشان تا ثیر بگذارندمن از میان تمامی استادانم فقط یک نفر به نام خانم دکتر م.ح بودند که به جرات می توانم بگویم زندگی ام را متحول کردند . برای تمامی استادانی که به جز علم، درس زندگی هم می دهند آرزوی سربلندی وسرشار از شادی و مهم تر از همه جاودانگی را دارم. راستی روزتان هم مبارک.

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۵ ساعت ۱۶:۳۳
  • سیما سلطانی:

    نمی‌دانستم شما هم شاگردی دکتر فاطمی را کرده اید. یادش بخیر و روانش شاد باد. یادم هست که از او در حافظ 2 نمره‌ +A گرفتم. به من گفت نمره‌ات به جا، حالا چند غزل دیگر بخوان. امتحان من به طول انجامید و بچه‌ها پشت در منتظر که حالاست که صدای فریاد استاد که بسیار عادی بود بیرون می‌آید. اما نیامد. استاد چنان با من تاریخی، به مدد حافظ، بر سر لطف آمده بود که کسی باور نمی‌کرد. یادش به‌ خیر.

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۴۶
  • رستمی :

    سلام.یادآوری خاطرات تحصیلیتان یادآور روزهای خوش تحصیلی من نیز بوده است.از اینکه همنام معلم بداخلاقتان در پنجم دبستان شده ام برای خودم متاسفم. امیدوارم آنقدر توانسته باشم در محضر استاد گرانقدر، وظایف تلمذی خود راانجام داده باشم که این بار نام رستمی در قالب شاگرد در ذهنتان تداعی خاطره ای نیک باشد .روزتان مبارک

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۴ ساعت ۰۶:۵۱
  • سادات ن‍ژاد:

    سلام، خاطرات سالهای تحصیلتان _ اگر چه بسیار سریع و فهرست وار_ جذاب و خواندنی بود.من هم سپاس و قدردانی خود را تقدیم به شما و همه کسانی می دارم که در این سالها زحمت راهنمایی مرا بر عهده داشته اند.

    ۱۳۸۷/۰۲/۱۲ ساعت ۲۲:۵۸

ارسال ديدگاه

//:http