تورا من چشم در راهم

مهر، روز اول پاییز

صبح خیلی زود بی‌خواب شدم. از جا بلند شدم و رفتم سراغ گوشی تلفن و تلگرام. مثل سال‌هایی که اولین کار روزم آمدن به سراغ همین وبسایت بود و سال‌های بعد که اولین کارم چک کردن خبرهای بالاترین شد. دیدم اول مهر است. دوباره یاد همین وبسایت افتادم و سال‌هایی که برای اول مهر چیزی می‌نوشتم، روزهای آخر شهریور. دلم بدجوری تنگ شد برای مهر. برای مهری که دیگر حال و هوایش‌را ندارم. دیگر آمدنش با شور و شوق شروع درس و کلاس همراه نیست. برای مهری که دیگر مهر نیست.

سخت است که سال‌های سال، این روز برایت مهم‌ترین اتفاق سال باشد و ناگهان معنای خود را از دست بدهد. سخت است که سال‌های سال این روز دلت را چنگ بزند. از همان روزهای دوری که برای رفتن یا نرفتن به مدرسه گریه می‌کردم، تا روزهایی که شوق دیدن دوستان و همکلاسی‌ها مهر مهربان را رنگ و بوی دیگری می‌داد. از روزهایی که از روز و شب قبل برای رفتن به مدرسه و کلاس آماده می‌شدیم. دفتر و کتاب و لباس می‌خریدم. یقه به کت می‌دوختم. ناخن می‌گرفتم و لباس اتو می‌کردم. تا روزهایی که برنامه‌ی کلاس‌ها را تنظیم می‌کردم. طرح درس می‌نوشتم. به کارهای بچه‌ها و جلسات درس و کتاب‌ها و مباحث کلاسی فکر می‌کردم. تا روزهایی که در همین برگه‌ی مجازی برای آمدن مهر دلتنگی می‌کردم و به استقبال آمدنش می‌رفتم.

حالا چندین سال است که سال تحصیلی برای من از اوایل شهریور آغاز می‌شود. شور و حال آغاز یک سال تحصیلی تازه را ندارد. حال و هوای آن، حال و هوای آن روزهای دیر و دور نیست. برای دیدن چهره‌ی تازه، یا دوباره دیدن چهره‌های آشنا در محیط دانشگاه و دانشکده و کلاس بی‌تابی نمی‌کنم. حالا چندین سال است که برایم مهر دیگر تنها روز اول پاییز است.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http