تورا من چشم در راهم

خانه‌ي مادری

از محل کار که برمی‌گردم، دوست دارم سری بزنم به خانه‌ی مادرم. خانه‌ای که حالا باید خانه‌ي مادری بناممش. راهم را کج کنم که بروم خانه‌ی مادر. زمستان است. سرد است. سرما خورده‌ام. سردم است. . زنگ نمی‌زنم. می‌روم. هر جا رفته باشد پیدایش می‌شود. هست. در را باز می‌کند. می روم  به اتاقی که بخاری دارد. مستقیم می‌روم کنار بخاری گازی. دست‌هایم را می‌گیرم روی بخاری . کنار بخاری دراز می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم. مادرم رواندازی برایم می‌آورد. خود را به خواب می‌زنم. می‌گویم مریضم مادر. سرمای بدی خورده‌ام. می‌گوید سوپ بگذارم. می‌گویم نه. فقط می‌خواهم گرم شوم. برای گرم شدن، چه جایی بهتر از خانه‌ي مادر. دوست دارم بنشینم و حرف بزنم. درد دل کنم. بروم از نانوایی سر کوچه نان بربری بخرم و برگردم. مادر به هر حال سوپ گذاشته است. احتیاجی به تآیید من نیست. اینجا امن‌ترین جای جهان است. بهترین و آسوده‌ترین پناهگاه دنیا. 

از دانشگاه برمی‌گردم. هوس می‌کنم راهم را کج کنم و بروم خانه‌ی مادر. نمی‌شود. دیگر راه خیلی دور است. نه به دوری مشهد که بشود راحت رفت و بلیط اتوبوس گرفت و صبح روز بعد در خانه بود. خیلی دور است. هر یک در قاره‌ای هستیم و این فاصله‌ی زیادی است. روحم سرما خورده است و این سرماخوردگی روح از بدترین آفات مهاجرت است.

بازگشت به صفحه قبل »

ارسال ديدگاه

//:http