تورا من چشم در راهم

اشک، سکوت و دیگر هیچ

نخستین سال های تدریسم در دانشگاه الزهراء بود. حوالی ساعت ده صبح در اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجویانم آمد و روبرویم نشست. از بچه های کارشناسی بود. سلام و احوالپرسی کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. چند دقیقه ای بی هیچ حرف و حرکتی به من نگاه کرد. چشم های درشت و معصومش به من خیره شده بود و من نمی دانستم او چرا اینطور به من زل زده است. همینطور نگاه می کرد. من هاج و واج بودم. کم کم چشمانش به اشک نشست. به پهنای صورتش می بارید و چیزی نمی گفت. به هر زبانی بود از او خواهش می کردم چیزی بگوید. چیزی نمی گفت. تنها بی صدا و دلسوز گریه می کرد. از آن وقت ها بود که مانده بودم از کوره در بروم و عصبانی شوم یا نه. چیزی نگفتم. من هم نشستم و نگاهش کردم. گفتم خوب گریه کن. هرقت گریه هایت تمام شد اگر خواستی حرف بزن. او هم همین کار را کرد. بر خلاف برخی ها که در این مواقع به خلوتی می روند و پس از آرام گرفتن بر می گشتند، او ترجیح داده بود درست روبروی من و چشم در چشم من گریه کند. من هم تسلیم این خواست عجیب او شده بودم. 

درست یادم نیست گریه هایش چقدر طول کشید. این قدر می دانم که برایم دقایق بسیار دشواری بود. هر چه بود اظمینان یافته بودم این گریه عمیق تر از آن است که از سر یک دلخوری دانشجویی یا یک اتفاق درسی باشد. خوب که گریه کرد، ادای کلمات بریده بریده را هم به گریه کردنش اضافه کرد. پدرم… پدرم… ترسیده بودم. پدرت چه شده است. خدای نکرده برایش اتفاقی افتاده است؟ خبر بدی درباره پدرت به تو داده اند؟ شاید ناصبوری من هم بیشتر رنجش می داد. 

گفت که پدرش با تاریخ خواندن او مخالف بوده است. از او خواسته بوده است رشته ی دیگری، شاید پزشکی بخواند. او گوش نداده بود. در کنکور تاریخ شرکت کرده بود و قبول شده بود. به دانشگاه آمده بود و به پدرش حقیقت را نگفته بود. در بین حرف هایش خبر خوب قبولی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران را هم داشت. اما موضوع چه بود. گفتم خوب حالا می توانی به پدرت بگویی. حالا می توانی بگویی که من خلاف میل تو رفتار کردم و تاریخ خواندم و موفق شدم و حالا هم به مراحل بالاتر رسیده ام. می توانی بگویی و او حتما دروغ تو را بر تو خواهد بخشود. هر چه باشد پدر است و چیزی نمی خواهد جز سعادت تو. 

مثل احمق ها فک می زندم و او همچنان گریه می کرد. مثل باران بهاری. ولی آزار دهنده و دلسوز. نمی توانستم بفهمم که دردش چیست. گفت اگر او بفهمد که من پیشرفت کرده ام خوشحال می شود، ولی من نمی توانم به او بگویم. او نمی تواند بفهمد. او دیگر هیچ وقت نمی فهمد که من چه کرده ام. چگونه می توانم به او بگویم، وقتی او حتی مرا که دخترش هستم نمی شناسد. او دیگر مرا نمی شناسد. نمی شناسد.

مات مانده بودم. چه باید می گفتم؟ چه باید می کردم. فقط می فهمیدم که او حق داشت. حق داشت این گونه ببارد. چیزی نگفتم.او باز هم نشست و گریه کرد. نیم ساعت دیگر یا بیشتر. گاهی هر حرفی برای دلداری احمقانه و مسخره است. فقط نگاهش می کردم. برای اولین بار بود که آرزو می کردم ای کاش می توانستم او را مانند پدرش در آغوش بگیرم و تسکینش دهم. او رفت. حرفی نزدیم. نه آن روز و نه هیچ روز دیگر. حالا گاهی مقاله هایش را در مجلات علمی می بینم و به یادش می افتم. روز پدر با به او تبریک می گویم. به همه آنان که پدرشان زنده است یا پدرشان را از دست داده اند. به آنان که از پدرشان دورند و آرزوی دیدار او را در دل دارند. به همه آنان که پدرشان دیگر آنان را نمی شناسد، ولی آنها همواره پدرشان را می شناسند و برایش دلتنگ اند.نخستین سال های تدریسم در دانشگاه الزهراء بود. حوالی ساعت ده صبح در اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجویانم آمد و روبرویم نشست. از بچه های کارشناسی بود. سلام و احوالپرسی کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. چند دقیقه ای بی هیچ حرف و حرکتی به من نگاه کرد. چشم های درشت و معصومش به من خیره شده بود و من نمی دانستم او چرا اینطور به من زل زده است. همینطور نگاه می کرد. من هاج و واج بودم. کم کم چشمانش به اشک نشست. به پهنای صورتش می بارید و چیزی نمی گفت. به هر زبانی بود از او خواهش می کردم چیزی بگوید. چیزی نمی گفت. تنها بی صدا و دلسوز گریه می کرد. از آن وقت ها بود که مانده بودم از کوره در بروم و عصبانی شوم یا نه. چیزی نگفتم. من هم نشستم و نگاهش کردم. گفتم خوب گریه کن. هرقت گریه هایت تمام شد اگر خواستی حرف بزن. او هم همین کار را کرد. بر خلاف برخی ها که در این مواقع به خلوتی می روند و پس از آرام گرفتن بر می گشتند، او ترجیح داده بود درست روبروی من و چشم در چشم من گریه کند. من هم تسلیم این خواست عجیب او شده بودم. 

درست یادم نیست گریه هایش چقدر طول کشید. این قدر می دانم که برایم دقایق بسیار دشواری بود. هر چه بود اظمینان یافته بودم این گریه عمیق تر از آن است که از سر یک دلخوری دانشجویی یا یک اتفاق درسی باشد. خوب که گریه کرد، ادای کلمات بریده بریده را هم به گریه کردنش اضافه کرد. پدرم… پدرم… ترسیده بودم. پدرت چه شده است. خدای نکرده برایش اتفاقی افتاده است؟ خبر بدی درباره پدرت به تو داده اند؟ شاید ناصبوری من هم بیشتر رنجش می داد. 

گفت که پدرش با تاریخ خواندن او مخالف بوده است. از او خواسته بوده است رشته ی دیگری، شاید پزشکی بخواند. او گوش نداده بود. در کنکور تاریخ شرکت کرده بود و قبول شده بود. به دانشگاه آمده بود و به پدرش حقیقت را نگفته بود. در بین حرف هایش خبر خوب قبولی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران را هم داشت. اما موضوع چه بود. گفتم خوب حالا می توانی به پدرت بگویی. حالا می توانی بگویی که من خلاف میل تو رفتار کردم و تاریخ خواندم و موفق شدم و حالا هم به مراحل بالاتر رسیده ام. می توانی بگویی و او حتما دروغ تو را بر تو خواهد بخشود. هر چه باشد پدر است و چیزی نمی خواهد جز سعادت تو. 

مثل احمق ها فک می زندم و او همچنان گریه می کرد. مثل باران بهاری. ولی آزار دهنده و دلسوز. نمی توانستم بفهمم که دردش چیست. گفت اگر او بفهمد که من پیشرفت کرده ام خوشحال می شود، ولی من نمی توانم به او بگویم. او نمی تواند بفهمد. او دیگر هیچ وقت نمی فهمد که من چه کرده ام. چگونه می توانم به او بگویم، وقتی او حتی مرا که دخترش هستم نمی شناسد. او دیگر مرا نمی شناسد. نمی شناسد.

مات مانده بودم. چه باید می گفتم؟ چه باید می کردم. فقط می فهمیدم که او حق داشت. حق داشت این گونه ببارد. چیزی نگفتم.او باز هم نشست و گریه کرد. نیم ساعت دیگر یا بیشتر. گاهی هر حرفی برای دلداری احمقانه و مسخره است. فقط نگاهش می کردم. برای اولین بار بود که آرزو می کردم ای کاش می توانستم او را مانند پدرش در آغوش بگیرم و تسکینش دهم. او رفت. حرفی نزدیم. نه آن روز و نه هیچ روز دیگر. حالا گاهی مقاله هایش را در مجلات علمی می بینم و به یادش می افتم. روز پدر با به او تبریک می گویم. به همه آنان که پدرشان زنده است یا پدرشان را از دست داده اند. به آنان که از پدرشان دورند و آرزوی دیدار او را در دل دارند. به همه آنان که پدرشان دیگر آنان را نمی شناسد، ولی آنها همواره پدرشان را می شناسند و برایش دلتنگ اند.

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • 🙏:

    🙊😂🙏you are nice, wise and successful

    ۱۳٩۵/۰۸/۲۸ ساعت ۰۴:۳۸
  • 🙏:

    سلام استاد. امیدوارم حالتون خوب باشه. شعرهاتون هم خیلی خوب و دلنشین هستن ممنون.

    ۱۳٩۵/۰۷/۲۰ ساعت ۱۰:۰٩
  • م.ف:

    سلام استاد بزرگوار از بهترين خاطرات خوش دوران دانشجويي حضور در كلاس درس شما بود ما ورودي هاي سال 87 همگي خاطرات خوشي از كلاس شما و تدريس شما داشتيم . يادش بخير انشااله هميشه شاد و سلامت و سربلند باشيد.

    ۱۳٩۵/۰۵/۱۵ ساعت ۲۱:۳۸
  • دانشجویی از گذشته:

    سلام استاد, مگه آدمها برای از کوره در رفتن فکر میکنن یا تصمیم میگیرن؟ شاید معلمها این جورین

    ۱۳٩۵/۰۴/۲۳ ساعت ۰۵:۳۴
  • ن/ف:

    هیچ واژه ای برای بیان احساسم نمیتوانم پیدا کنم جز اینکه تنها با دیدن وبسایت شما تمام خاطرات دوران دانشجویی که الان چیزی نزدیک به 15 سال از ان زمان میگذرد برایم تداعی شد و شما هیچ گاه از ذهن من پاک نخواهید شد مثل همیشه زنده و سبز ...

    ۱۳٩۵/۰۴/۱۳ ساعت ۰۲:۴۵
  • ز.مصفا:

    بسیار خوشحالم که دوباره چشمانم به فروغ روشنای سبز این خانه روشن شد. برقرار باشید و سربلند.

    ۱۳٩۵/۰۲/۱۲ ساعت ۱۲:۰۸
  • ز.مصفا:

    معلم عزیزمن تو تاجدار محفلی شکوفه های گچ به روی تارک گرامی ات نشسته اندو بازهم سپیدگشته ای چنان فرشته ها بدون بال..... 🌸روزمعلم بر شما استاد ارجمند و نیکنامم گرامی باد🌸

    ۱۳٩۵/۰۲/۱۲ ساعت ۰۶:۰۵
  • بچ:

    استاد سلام, استاااااااد روز ایرانی معلم, با همه نامفهوم بودنش پیشاپیش بر شما مبارک باد. امیدوارم سالهای سال سلامت و پرنشاط به تدرس و پژوهش ادامه بدید ;-) :-)

    ۱۳٩۵/۰۲/۱۱ ساعت ۰۵:۵۲
  • آفرینش:

    سلام و درود. برای من و مطمئنا دیگر کسانی که روزگاری در محضرتان افتخار شاگردی داشته اند، شما همواره استاد و معلم نمونه ای بوده اید. استاد گرانقدر رورتان مبارک سربلندی و سرفراز بمانید همچون همیشه.

    ۱۳٩۵/۰۲/۱۱ ساعت ۰۲:۲۵
  • طیبه جنگ آزموده:

    سلام استاد حال شما؟؟خیلی خوشحالیم که تو تلگرام پیدذتون کردیم فقط ای کاش آیدی شخصی خودتونم میذاشتین تا عرض ادبی کنیم...ازطرف بچه های تاریخ الزهرا،ورودیای85

    ۱۳٩۵/۰۲/۱۰ ساعت ۱۳:۰۱
  • پورتراب:

    سلام استاد گرامی. روز پدر بر شما هم مبارک باشد.

    ۱۳٩۵/۰۲/۰۴ ساعت ۰۶:۱۲

ارسال ديدگاه

//:http