تورا من چشم در راهم

باز هم مهر ماه در راه است!

 سال‌های سال است که ماه مهر برایم مثل همهٔ ماه‌های سال نیست. هر دورهٔ زندگیم این ماه با به‌رنگی تجربه کرده‌ام. از روزهای کودکی گرفته و وحشت دور شدن از خانه و خانواده تا سال‌های نوجوانی و شوق فرار از مدرسه؛ از سال‌های دبیرستان که عاشق آمدن مهرو شروع درس و کلاس و مدرسه بودم تا سال‌های دانشجویی و گرفتاری‌های سفر به مشهد در حجم وحشتناک سفرهای روزهای پایانی شهریور و تن سپردن به زندگی سخت و رنج‌آور در مشهد و تا روزهای تدریس در دانشگاه و شوق معلمی و دغدغهٔ کلاس و درس. در تمام این سال‌ها آمدن مهر  همیشه برایم آمیزه‌ای از شوق و دلهره بوده است؛ شوق آغاز فصلی جدید و دلهره از تکررار خودم!

   این‌روزها به آمدن مهر که می‌اندیشم مثل سال‌های پیش معلمی، طعم آن برایم یکسره شوق شیرین نیست. چاشنی دلهره را هم با خود ندارد. هر چه به مهر نزدیکتر می‌شوم، اندوه رسیدن فصل تکرار در من بیش‌تر لانه می‌گیرد. تکرار همان حرفها و کارها و بحث‌ها جدل‌ها. گفتن حرف‌های نخ‌نما و تکراری که روحم را سوهان می‌زند و لحظه‌ام را تلخ می‌کند. چرا نباید با خودم صادق و صمیمی باشم؟ دست کم اینجا که رو در روی هیچ دانشجوی سربزیر مبادی آداب نیستم تا برایش ژست بگیرم و حرف‌های عالمانه بلغور کنم. خسته‌ام از تکرارها و تکرارها

     چه چیز تازه‌ای در این روز‌هاست؟ رضا کیانیان(بازیگری که دوستش دارم) در مصاحبه‌ای می‌گفت که جهان هیچ چیز تازه‌ای ندارد و همه چیز نشخوار چیزهایی است که از قبل در جهان وجود داشته‌است. من البته سعادتمندم که آدمهای پیش رویم همیشه تازه می‌شوند؛ هر بار نسلی نو و چهره‌هایی تازه. حرف‌های قبلی را باز تکرار می‌کنم، چنان که هر جمله‌آم کشفی جدید است که در همان لحظه در حریم الهام آن قرار گرفته‌ام. خود، اما می‌دانم که الهامی در کار نیست!

   شاید درد این است که امسال تابستان پژوهش تازه‌ای نداشته‌‌ام و بیشتر وقتم را تهیه و بروزرسانی همین تارنمای لعنتی بوده‌است. شاید هر پژوهشی حرفی تازه خلق کند و آن حرف تازه کلاس و درس را رنگ تازگی بدهد. نمی‌دانم شاید در راه کسانی باشند که همین حرف‌های  تکراری  برایشان شوق و شرری تازه ‌به ارمغان آورد و همان شوق و شرر کورسویی باشد برای پیمودن راهی تازه!

    پیرمرد درونم حسابی فسیل شده است. شاید از آن کودکی گه‌گاه از پشت لحظه‌هایم سرک می‌کشد و بازیگوشی می‌کند کاری ساخته باشد. مگر همان کودک نبود که مرا به سمت وبلاگ نویسی هل داد؟ شاید همین تارنما و وبلاگ بتواند دریچهٔ تازه‌ای باشد برای ارتباط من و دیگران. راهی باشد برای پرسیدن‌ها و پاسخ گفتن‌ها. شاید وجود چنین راهی برای من و دانشجویانم از ضروریات دنیای پر مشغلهٔ امروز باشد و بتواند تنگناهای زمانی و مکانی را کمتر کند؛ هرچند، پیرمرد درونم هنوز غرّ و لند می‌کند و به  کارآمدی آن ایمان ندارد!خوب نمی‌توانم تشخیص دهم که  صدای این پیر مرد است یا آن کودک که نهیبم می‌زند: باید خود را آماده کنی: برنامه‌ات را مرور کن، کارهای نیمه کاره‌ را به پایان ببر آمادهٔ رفتن به کلاس شو. باز هم مهر ماه در راه است!

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • بی نشان :

    وقتی نوشته تان را خواندم نمی‌دانم چرا، ولی ناگهان دلم گرفت. شاید همه نسبت به روزهای آغازین مهر و بوی پاییز چیزی شبیه این حس غریب را دارند. شوق دیدار دوستان قدیم و معلم‌هایی که در پس خاطرات تبدیل به معشوق‌هایی دست نیافتنی شده بودند و بوی مداد پاک کن و تراشه مداد و اضطراب دیر رسیدن به برنامه صبحگاهی ...حالا سالها از آن روز ها گذشته و چند سالی ست که خودم را در این روز ها با پرداختن به کودک دبستانی ام مشغول میکنم. با هیجان او همراه میشوم ومثل یک مادر فهمیده و دلسوز ساعتها در فروشگاه‌های لوازم التحریر به او فرصت انتخاب میدهم اما خودم می‌دانم کودک درونم مرا به این بازی می کشاند. خدا را شکر که فرزندم این فرصت را به من می‌دهد.

    ۱۳۸۶/۰۶/۳۱ ساعت ۱۱:۰۶

ارسال ديدگاه

//:http