تورا من چشم در راهم

این‌روزها

   گاهی فکر می‌کنی وسط رود خروشانی نشسته‌ای و جریان آب تو را با خود می‌برد و کسی نیست به دادت برسد؛ یا اینکه در برهوت بی‌نهایتی رها شده‌ای، نه صدای تو را کسی می‌شنود و نه صدای کسی به تو می‌رسد. گاهی احساس می‌کنی خبر بدی در راه است و اضطرابش را داری، نه خبر بد به تو می‌رسد که جانت را خلاص کند و نه اضطراب پایانی دارد. نمی‌دارم چگونه می‌شود از این حس و حال رها شد، چگونه می‌شود برگشت به زندگی طبیعی و همان معلم تاریخ بود با همان دنیای جدی کوچک. احساسم این است که شاعر بودن با شاعرانه زندگی کردن ملازم است. برای همیشه شاعر بودن باید همیشه گیرنده‌های حسی قوی و فعال باشد. باید حس قدرتمندی همیشه در زندگی جریان داشته باشد. فعال بودن همیشگی گیرنده‌های حسی آدم را زودرنج‌تر، حساس‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌کند. خبر بیماری و ناراحتی یک دوست یک شاعر را بیش‌تر اندوهگین می‌کند تا یک مورخ را! خبرهای خوب و خبرهای بد در زندگی شاعرانه رسوب بیش‌تری دارد و اثر بیش‌تری می‌گذارد.
   نمی‌دانم این حرف‌ها چقدر درست است. راستش را بخواهید فضا و شرایطی را تجربه می‌کنم که در سال‌های دور شاعری تجربه نکرده بودم. آن روزها شاعری در کنار من حرکت می‌کرد و در نزدیک شدن به من فاصله‌ی مجاز را رعایت می‌کرد! ولی این روزها شاعری با من نیست در من است و فکر می‌کنم همین موضوع نتایج خوب و بد زیادی هم داشته باشد. اینجوری تولید شعر به انرژی حسی و عاطفی بسیاری نیاز دارد و مرارت بیش‌تری می‌خواهد. در عین حال شعر از شخصیت شاعر جدا نیست و بخشی جدا شده از خود اوست.

    شاید من اشتباه می‌کنم! شاید خیلی از شاعران بزرگ دنیا زندگی جدی و پر مرارتی داشته‌اند و در عین حال شاعر خوبی هم بوده‌اند. درباره‌ی تی. اس. الیوت می‌دانم که کارمند بانک بوده است و برخی شاعران نظامی را هم در اطراف خودم می‌شناسم که موفق بوده‌اند. به هر حال من، این روزها حس خوبی ندارم و نمی‌دانم این حس نتیجه‌ی شیطنت شاعر درون من است یا حدیث و حکایت دیگری در کار است. بهتر است به‌جای این حرف‌های بی‌نتیجه چند شعر بنویسم:

 

ترانه مجروح است

شکسته بال صدایم، ترانه مجروح است

عطوفت غزل عاشقانه مجروح است

 

بهار حس نشاط آور بدیعی نیست

دل شکوفه گرفته‌، جوانه مجروح است

 

کجاست مرهم عشقی به زخم‌های زمین

هنوز خانه سیاه است خانه مجروح است

 

به پرگشودن فردا نمی‌سپارم دل

که بال‌های زمان و زمانه مجروح است

 

(خانه سیاه است، نام فیلمی است که فروغ فرخزاد ساخته است)

 

جنون‌واره

 

برایت سرودی بخوانم، سرودی غزل‌وار

جنون‌واره‌ای با فراز و فرودی غزل‌وار

 

نمازی بخوانم، سماعی همه عاشقانه

نماز جنون، با رکوع و سجودی غزل‌وار

 

من از روزهای غریبی سپردم تو را دل

که در دفتر شعرهایم غنودی غزل‌وار

 

سپردم تو را، هیچ اما ندانستی این را

دل من حریری است با تار و پودی غزل‌وار

 

بیا تا به شکرانه در چشمهایت بسوزم

در آتش نهم باز اسپند و عودی غزل‌وار

 

تفأل زدم با نگاهت به دیوان حافظ

و آغوش جادوئیت را گشودی غزل‌وار

 

نه من دل به دیوان شعر نگاه تو دادم

دل شاعران جهان را ربودی غزل‌وار

 

سرنوشت

 

برایش نوشتم: تویی سرنوشت

تو بی‌سرنوشتی - برایم نوشت -

 

برایش نوشتم: در آیین من

افول تو یعنی غروب بهشت

 

جهان بی‌تو بی رنگ و بی رونق است

جهانی پر‌آزار و بی‌روح و زشت

 

برایش نوشتم: خدا از ازل

تو را، عشق را در نهادم سرشت

 

بیادم بیاور، ز یادم ببر

برایش نوشتم، برایم نوشت

 

 

بازگشت به صفحه قبل »

ديدگاه‌ها

  • khabgard:

    سلام.باز هم جسارتا عرض می کنم ، شاید این مرارتها که می گویید مرارت "تولید شعر!" نباشد. اصلا از جنس تولید نباشد،مرارت تولد باشد، درد زایش. شاعری با شما نیست و در شماست!بوبن جایی می گوید:"برای آنکه کمی_حتی اگر شده کمی_ زندگی کرد دو تولد لازم است: تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کنده شدن است. تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد..." شاید مبدأ و منشأ آن حس ناخوشایند و مبهم هم همین کنده شدن باشد. نمیدانم!

    ۱۳۸۶/۱۰/۰٩ ساعت ۲۱:۱۰
  • شیرازی:

    سلام استاد دل عاشقان ز بیم جان نترسد گرش کار افتد از سلطان نترسد چه باکست از بلاها عاشقان را که نوح از آفت طوD8 روز جنگ از جان نترسد کی ؂رب کرده عاشق چو اسماعیل از قربان نترسد جفا کش وقت رنج از غم ننالد مبارز روز جنگ از جان نترسد کی اندیشد ز دل آن را که دل نیست ز دریا مرد کشتیبان نترسد قوامی رازی

    ۱۳۸۶/۱۰/۰۶ ساعت ۱۰:۴۵
  • حسن حضرتی:

    آقای دکتر سلام اتفاقی با سایت شما آشنا شدم. از این که وبلاگ بنده را هم لینک کرده اید سپاسگزارم. به چهره متفاوتی از شخصیت شما در نوشته های مجازی تان روبرو شدم که برایم جذاب بود. برایتان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم. با اجازه شما سایت تان را من هم لینک می کنم. یا حق

    ۱۳۸۶/۱۰/۰۵ ساعت ۱۵:۵۲
  • بخشنده:

    بنام او که هر چه شکوفا شود به ذهن و دل ازوست به ترتیب روانی و ظرافت و به دلنشینی: اول:سرنوشت .دوم:جنون واره سوم:ترانه مجروح است. شعر تراوش روشنی درون است. برایتان موفقّیت آرزو میکنم

    ۱۳۸۶/۱۰/۰۴ ساعت ۲۱:۴۸

ارسال ديدگاه

//:http