گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

خاطره نویسی وبلاگی

در خلال نوشتن چند خاطره از روزگاران دانشجویی و معلمی و پس از آن، در این فکر بودم که در پستی دیگر، دست کم برخی از این خاطره­ ها را مرور کرده­ام. این بهانه­ ای شد که بیشتر به خوبی و بدی این موضوع، یعنی خاطره نویسی وبلاگی توجه کنم و چیزکی برایش بنویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۶:۲۶ - ۰ نظر خاطره نویسی وبلاگی ادامه »

سنت کار داوطلبانه

یکی از موضوعاتی که در این یکی دوسال همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته و برایم جالب توجه بوده، مقایسه­ ی سنت­های جامعه­ ی ایران و آمریکاست. سنت­­ها و آداب نیکو را باید ستود و پاس داشت. یکی از سنت­ های خوب این­ کشور اهمیت دادن به کار داوطلبانه است. اینجا، آدم­ها در شرایط و به دلایل مختلفداوطلبانه کار می­کنند؛ یا براساس مقرراتی مجبورند گواهی انجام ساعاتی کار داوطلبانه را در کارنامک (رزومه) خود داشته باشند (برای مثال یک دانش­ آموز دبیرستانی در پایان تحصیل خود و برای ورود به دانشگاه، باید گواهی انجام ۳۶ساعت کار داوطلبانه را به مدرسه ارائه دهد)؛ یا می­خواهند کارنامک خود را پربار کنند و یا بدون هیچ نیاز مادی و تنها به قصد کمک به خود و اجتماع به کار داوطلبانه می­پردازند.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۵۶ - ۰ نظر سنت کار داوطلبانه ادامه »

هذیان نویسی

باز هم مدتی این سایت در دسترس نبود. اول جدیش نگرفتم و بعد که دیدم واقعا دارد از دست می­رود تمام تلاشم را کردم تا دوباره بالا بیاید. امروز از صبح خیلی زود نشستم به پیگیری و نامه­نگاری و سرانجام خودم توانستم سایت را ببینم، هرچند دیگران ظاهرا از چند روز قبل به آن دسترسی دارند. لابد اتفاقی هم نیافتاده است این مدت که نبود و یا بعد از این که باشد یا نباشد. شاید تنها فرقش این باشد که دلخوشی من است. گاهی نوشتن و گاهی درد دل کردن. نوشته­ های گاه و بیگاه که اگر برای هیچکس فایده­ای نداشته باشد، به من احساس زنده بودن می­دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۲۸ - ۰ نظر هذیان نویسی ادامه »

این خانه را دوست دارم

۱) مبلغ سالیه را به ارایه کننده سرویس میزبانی سایت نپرداختم، از مدار خارجش کردند و بعد که دوبارهسایت بالا آمد، در بیرون از مرزهای ایران دیده نمی شد. هر چه من می­نوشتم قابل مشاهده نیست، آنان می­نوشتند مشکلی ندارد و ما می­بینیم. از چند کامپیوتر و با چند مرورگر مختلف امتحان کردم، سایت در دسترس نبود. سرانجامروشن شد که این هم نوعی فیلترینگ است. یعنی اینکه تو وبگاهی داری و می­نویسی و خیال می­کنی که هرکس هرکجای جهان در جستجوی آن باشد آن را خواهد یافت. غافل است که به حرف­هایش اجازه نمی­دهند بیرون برود. حالا کمی بهتر معنی اینترنت ملی را می­فهمم. تا سرور تغییر کند بازهم چند روزی در دیدرس و دردسترس نبود. بسیار نگران بودم که دوستانی که به این صفحه سر می­زنند، از آن امید ببرند. دیدم چنین نشده است. ظاهرا، این خانه در خلال روزهایی که در دسترس من نبوده، میهمانانی داشته است. رد آمد و رفتشان هست. برخی­ها هم برایم یادداشت نوشته­اند. یادداشت­هایی که ذوق­زده­ام کرد. هم لطف بود و مهربانی، هم ره­آموزی. هم نشان از دلبستگی به این خانه داشت و هم نشان از همراهی­شان با من که از این خانه دورمانده یا دور افتاده­ام. دست کم این است که باید حرفم را پس بگیرم و بگویم، بودن و نبودنش یکسان نیست، دست کم برای خود من که از آن نیرو می­گیرم و باور می­کنم که کسی هنوز چشم به راه است. یادداشت­های میهمانان این خانه مرا به برافراشتن این بام نیرو می­دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۱۶ - ۰ نظر این خانه را دوست دارم ادامه »

مراد برقی

یک دوشنبه شب، کمی مانده به ساعت ۹بود. علی، شاگرد ارشد مغازه­ی قصابی، از پسرک پرسید: اوسا روزی چقدر به تو می­دهد؟ پسرک با خنده­ای معصومانه جواب داد: هیچی، تازه می­گوید برای اینجا بودن چیزی هم باید بدهی! علی یک سکه از دخل برداشت و کف دست پسرک گذاشت. بعد هم مرخصش کرد به خانه برود. پسرک مشتش را به هم فشرد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۱:۰۰ - ۰ نظر مراد برقی ادامه »

زمانی که نمی گذرد

در زندگی هر کسی پیش می­آید دوره­هایی که زمان نمی­گذرد. هر ثانیه­ می­شود یک روز، هر روز می­شود یک هفته و هر ماه به درازای یک سال می­پاید. ساعت دیواری حرفی نمی­زند و ابلهانه همان تیک تاک قدیمی را تکرار می­کند. این وقت­ها، آینه بهتر حرف می­زند، ولی تنها وقتی که این ثانیه­ها، روزها و هفته­ها را سپری کرده باشی و بعد می­توانی رد پای آن را در صورتت، زیر چشم­هایت و رنگ موهایت ببینی. این وقت­ها، ساعت­ها زل می­زنی در یک لیوان چای، متوقف می­شوی روی یک صفحه­ی کتاب، خیره می­شوی به جایی در نقطه­ای دور و نامعلوم. درست برای همین زمان­هاست که فروغ گفته است: می­توان ساعات طولانی/ با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت/ خیره شد در دود یک سیگار/ خیره شد در شکل یک فنجان/ در گلی بی­رنگ، بر قالی/ در خطی موهوم، بر دیوار.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۵۲ - ۰ نظر زمانی که نمی گذرد ادامه »

فرصت دلتنگی

می­نشینم پشت میزم. کاغذ، قلم، خط کش و تقویم را آماده کرده ام. برنامه­ی درسی را هم گذاشته­ ام پیش چشمم. روزهایی را که کلاس دارم در یک ردیف می­نویسم. بعد، تاریخ آن روزها را در تقویم پیدا می­کنم و تاریخ هر روز را در ستونی زیر نام همان روز هفته می­نویسم. مشخص می­شود هر درسی در یک نیمسال چند هفته کلاس دارد و چه روزهایی به تعطیلات برخورد خواهد کرد. روی کاغذ، بعضی کلاس­ها چهارده نشست و بعضی، حتی بیشترتا پانزده و شانزده نشست هم فرصت برگزار شدن دارد. در عمل، البته هیچ وقت چنین نمی­شود. تعطیلی­های هفته­ های اول و آخر نیمسال و تعطیلات پیش­بینی نشده، همیشه سبب می­شود کلاس­ها سیزده، یا در بهترین حالت چهارده نشست برگزار شود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۳۰ - ۰ نظر فرصت دلتنگی ادامه »