گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

آغاز سال پنجم

این روزها سایت من وارد پنجمین سال زندگی خود شده است. اولین پست را در اول شهریور ۱۳۸۶نوشتم، با عنوان مهر در راه است! از آن زمان، چهار سال، یا صد و نود و دو هفته می‌گذرد و من امروز صد و نود و پنجمین پست را می‌نویسم، یعنی تقریباً هفته‌ای یک پست.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۲۴ - ۰ نظر آغاز سال پنجم ادامه »

مهری دیگر

بعد از يك سال و چند ماه دوری از درس و كلاس، فردا دوباره کلاس‌ها شروع می‌شود. این شروع، از یک طرف برایم خوشایند و شیرین است و از سوی دیگر ناخوشایند. رفتن به کلاس و بودن با بچه‌ها را دوست داشته‌ام و همین در من شوقی می‌آفریند که همیشه‌ در مهر ماه و پیش از شروع کلاس‌ها به سراغم می‌آید و مرا ذوق زده می‌کند. برای همین حس خوبی دارم و امیدوارم اولین کلاسم کلاس خوب و رضایت‌بخشی باشد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۲۱ - ۰ نظر مهری دیگر ادامه »

پراکنده گویی

درباره‌ی چند موضوع می‌خواهم خیلی کوتاه و گذرا بنویسم

اول) حس تعلیق و انتظاری که پیش از رفتن داشتم و مرا در یک فضای عصبی وحشتناک قرار داده بود، بعد از برگشتن هم به فاصله‌ي کوتاهی برگشته‌ است به سراغم. حتی نمی‌توانم به فردا فکر کنم.

دوم) همین حس و حس‌های دیگری است که نمی‌گذارد بنویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۱۴ - ۰ نظر پراکنده گویی ادامه »

حس و حال آدم ها

همه‌ی ما در زندگی دوره‌هایی را داریم که فقط می‌توان با مصدر انگلیسی – فارسی هنگ کردن توصیفش کرد. از این کلمه که معمولا اهالی دیار رایانه از آن استفاده می‌کنند، به‌قصد استفاده کردم، چون معتقدم برای وصف این دوره‌ها کلمه‌ای جز این بلد نیستم. برای توضیح این‌ پرسش که چرا هنگ می‌کنیم باید از یک کلمه‌ی بیگانه و رایانه‌ای دیگر استفاده کنم: لوپ.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۱۱ - ۰ نظر حس و حال آدم ها ادامه »

کوتاه مثل آه!

این نام کتاب رباعی‌های منصور اوجی است. راستش فکر کردم کوتاه‌ نویسی هم ممکنه یک راه حل خوب باشه.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۰۸ - ۰ نظر کوتاه مثل آه! ادامه »

یاد یلداهای دور

یلدا چقدر خاطره دارد برای من. یلداهای دور.یلدایی که شب نخستین دیدار و گفتگو با همراه دهه های بعدی زندگیم بود و آغازی بود برای تشکیل یک زندگیی، در مشهد در خانة حجت و الهه. یلداهای دیگری که با این دو سپری کردیم. یلدایی که شب قبلش حجت با موتور آمد و قرار شب بعد را گذاشت برای دور هم جمع شدن با خانواده‌هایی که آن روزها یلداها را با هم می‌گذراندیم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۰۵ - ۰ نظر یاد یلداهای دور ادامه »

دل من و دست تو

شبی که تصادف کردم و دستم شکست، تقریبا تا پاسی از شب گذشته گرفتار بیمارستان و گچ گرفتن دستم بودم. به خانه که برگشتم خواب بودی. صبح روز بعد که بیدار شدی و دستم را آویخته به گردنم دیدی جمله‌ای شاعرانه گفتی. چیزی شبیه به این مضمون که دل من دست تو است؛ ایهامی بود در آن جمله: شاید معنی نزدیکش این بود که دوستت دارم و معنی دورش این بود که دل من هم مثل دست تو شکسته‌ است و از این حادثه متأثرم. آن روزها گذشت و دست من جراحی شد و بعد هم خوب شد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۰۳ - ۰ نظر دل من و دست تو ادامه »