گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

در روزهای آخر اسفند

این روزها زمین دارد نفس می‌کشد و بهار کم کم قدم رنجه می‌کند و قدوم مبارک را بر دل‌ها می‌گذارد. هرچند هنوز سرد است، امید بهار این سردی را هم قابل تحمل می‌کند. شوق بهار هست،اماحال و هوای عید نوروز نیست. هیاهو پایان کلاس‌ها؛ تعطیل شدن مدرسه‌ها؛ خانه‌تکانی‌ها؛ خیابان‌های شلوغ و مملو از جمعیتی که در تدارک سور و سات نوروز به خیابان آمده‌اند. شتاب‌های اسفندی این‌جا نیست؛تلاش برای انجام دادن کارهای عقب افتاده و ناتمام. یاد دوران کودکی می‌افتم. این روزها دلم غنج می‌زد برای شنیدن خبر تعطیلی مدرسه‌ها و آغاز تعطیلات عید. انکار نمی‌کنم که از همان سر سفره‌ی هفت سین و از همان شلیک توپ سال تحویل، شمارش معکوس شروع دوباره‌ي مدرسه‌ها آغاز می‌شد و هول آن در جانم بود و هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم به سیزدهم اسفند، این هول بیش‌تر می‌شد و باعث می‌شد سیزده اسفند به دور از تمام خرافات، واقعا روز نحسی باشد. همان‌طور که از او اول اسفند سال را تمام شده می‌گرفتیم و شمارش معکوس شروع سال نو را آغاز می‌کردیم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۱۰:۰۱ - ۰ نظر در روزهای آخر اسفند ادامه »

نوشتن میان دو سال کهنه و نو

حالا شروع می‌کنم به نوشتن که یک ساعت به شروع سال نو مانده است، شاید مثل قدیم‌ها که فکر می‌کردیم در موقع تحویل سال هر کجا و مشغول انجام هر کاری باشیم، تمام سال را درگیر همان‌کار خواهیم بود، تمام سال مشغول نوشتن باشم. این حرف اگر چه نادرست اما بسیار دلچسب است. دست کم انگیزه‌ای است برای این‌که در آستانه‌ی نو شدن سال مثلاً خواب نباشیم و یا عصبانی نشویم و غضبناک نباشیم. انگیزه‌ای است برای این‌که برویم سراغ یک کار خوب در لحظه‌های خوب. لحظه‌های خوبی که همه کنار عزیزان و یا به‌ یاد عزیزانند و در کنار سفره‌ی هفت سین بهترین دعاها و آرزوهایشان را نثار هم می‌کنند. دل‌ها را با هم صاف می‌کنند و برای هم خوبی و خیر می‌خواهند.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۵٩ - ۰ نظر نوشتن میان دو سال کهنه و نو ادامه »

پژوهش و امانت داری

امروز یکی از دانشجویانم یادداشتی برایم فرستاد و در آن به مطلبی اشاره کرد که در وبلاگ دانشمند گرانقدر جناب آقای رسول جعفریان منتشر شده است. نام مطلب آقای جعفریان چنین است: «علامه مجلسی و تطبیق دو روایت بر ظهور دولت صفویه». با خواندن متن مقاله با نظر دانشجویم همداستان شدم که این نوشته بخشی است از متنی که من در کتابم با عنوان مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران در عصر صفوی نوشته‌ام.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۵۷ - ۰ نظر پژوهش و امانت داری ادامه »

صعب روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب دنباله‌ی جستجو در تصوف ایران که بخش دوم کتاب جستجو در تصوف ایران است، از خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی سخن می‌گوید.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۵۳ - ۰ نظر صعب روزی، بوالعجب کاری پریشان عالمی ادامه »

آزمون نیمه متمرکز دکترا

امروز در ایران آزمون نیمه متمرکز دکترا برگزار شده است. از چگونگی برگزاری آزمون و مواد آن اطلاعی ندارم. همین‌قدر می‌دانم که داوطلبانی که نمره‌ی لازم را کسب کنند، به دانشگاه‌ها و گروه‌ها معرفی می‌شوند. چندین سال است که تجربه‌ی برگزاری آزمون متمرکز کارشناسی ارشد را داشته‌ایم. به‌زعم من که نتایج آن را با دقت ارزیابی کرده‌ام، آن تجربه کاملاً شکست خورده است.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۵۱ - ۰ نظر آزمون نیمه متمرکز دکترا ادامه »

این خانه متروکه نیست

همکار ارجمندم در دانشگاه الزهرا، سرکار خانم دکتر احمدی در وبلاگ خود، با زمانه، پستی را نوشته‌اند درباره‌ی خانه‌ای متروکه. مثل همیشه که به وبلاگ‌هایی که می‌شناسم سر می‌زنم و رصد می‌کنم، صفحه را باز کردم که عنوان تکراری باز آمد بهار را در وبلاگ ببینم. پستی تازه دیدم و خواندم. یادداشتی نوشتم و دلم نیامد آن یادداشت را این‌جا نیاورم و به بهانه‌اش چیزی ننویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۴۷ - ۰ نظر این خانه متروکه نیست ادامه »

چشم می ترسد، دست کار می کند

این ضرب المثل را برای نخستین بار از مادر همسرم شنیدم، سال‌ها پیش در مشهد که داشتم برای امتحان اعزام درس می‌خواندم. انبوه کتاب‌ها را گذاشته بودم پیش چشمم و عزا گرفته بودم که حالا چه کسی این کتاب‌ها را می‌خواند! این ضرب المثل کمکم کرد که هر وقت چشمم ترسید بدانم دستم مشغول کار است و دلم گرم شود. این ماه گذشته هم این ضرب‌ المثل برایم دوباره کار کرد. از کاری که نمی‌خواهم جزئیاتش را بگویم ۱۲۰ صفحه مانده بود. نه ماه قبل که می‌رفتم سپرده بودمش به ویراستار و گفته بود که فکری به حالش می‌کند. خوب می‌دانستم که او نمی‌تواند فکری به حال آن صفحات کتاب بکند. حال کسی را پیدا کرده بودم که با یک کاسه ماست لب دریا نشسته بود و ماست را در آب می‌زد. پرسیدند چه می‌کنی و پاسخ داد که دوغ درست می‌کنم. در مقابل نگاه و خنده‌ی طرف گفت می‌دانم که نمی‌شود، ولی اگر بشود چقدر دوغ می‌شود!؛ با این حال هر بار زنگ می‌زدم و خبر می‌گرفتم که شاید شده باشد و اگر بشود چه می‌شود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۴۶ - ۰ نظر چشم می ترسد، دست کار می کند ادامه »