گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

شاید چند شعر

ذهنم خیلی ملتهب است. چند ماهی است باز برگشته‌ام سراغ شعر خواندن و شعر گفتن. حس می‌کنم چیزی دارد ذهنم را زیر و رو می‌کند. نمی‌دانم همه چیز دارد خراب می‌شود یا چیزی ممکن است ساخته شود. لحظه‌ای از غزل فرار می‌کنم و چند لحظه بعد فکر می‌کنم تجربه‌هایم را در غزل گفتن نباید دور بیاندازم. زمانی استاد نازنینم دکتر اشرف زاده به من می‌گفت یک غزل‌سرای خوب بهتر از یک نوپرداز متوسط است. بگذریم که برای من حکم یاسین را داشت و نه نو پرداز شدم و نه غزل‌سرا! این روزها اضطراب عجیبی دارم؛ از حس ویرانی پرم؛ دغدغه های شاعری به دلم چنگ می‌زند. چیزهایی می‌گویم و اصلا نمی‌دانم چقدر شعر است و اصلا چیست. چند تایشان را می‌نویسم، بدون اینکه به این نوشته‌ها اعتقادی داشته باشم:

۱۳۸۶/۰۸/۱۵ ساعت ۲۱:۱۰ - ۶ نظر شاید چند شعر ادامه »

نکته‌ای انتقادی در تاریخ بیهقی

۱۳۸۶/۰۸/۱۳ ساعت ۱۷:۳۰ - ۰ نظر نکته‌ای انتقادی در تاریخ بیهقی ادامه »

چند بیت در سوگ دکتر قیصر امین پور

۱۳۸۶/۰۸/۱۰ ساعت ۰۰:۰۸ - ۰ نظر چند بیت در سوگ دکتر قیصر امین پور ادامه »

شاعری که رفت؛ شاعری که ماند

کسی که با دل ما ارتباط آبی داشت هزار پنجره مضمون آفتابی داشت امروز سه شنبه (۸//۸/۸۶) به دانشکده که وارد می شدم، نوشته‌ای را روی در دیدم: برگه‌ای که دورش نواری سیاه بود ، وسطش عکس آقای امین پور بود و زیرش این عبارت که جمله‌ای است از یکی از معروف‌ترین شعرهای او نوشته شده بود: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود! زنگ زدم و از دوست عزیزم آقای رجب زاده پرسیدم و او هم گفت که خبر مربوط به همین چند ساعت قبل است و بعد چند پیام کوتاه هم آمد با همین جمله: ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!

۱۳۸۶/۰۸/۰۸ ساعت ۱۲:۱۴ - ۱ نظر شاعری که رفت؛ شاعری که ماند ادامه »

آرامگاه شناسی و تاریخ

۱۳۸۶/۰۸/۰۶ ساعت ۱۱:۲۰ - ۰ نظر آرامگاه شناسی و تاریخ ادامه »

باز هم کتاب مهاجرت علمای شیعه

۱۳۸۶/۰۸/۰۲ ساعت ۱۸:۴۸ - ۰ نظر باز هم کتاب مهاجرت علمای شیعه ادامه »

پس از دوازده سال: یادداشت‌های سفر مشهد (3)

دیشب به تهران برگشتم. در فرودگاه به سراغ یکی از مسؤولان هما رفتم و خواهش کردم مهمان نوازی مشهدی‌ها را کامل کند و او هم لطف کرد و بلیطی برایم صادر کرد. با نیم ساعت تأخیر ساعت 30/4 پرواز کردیم و 40/5 در تهران به زمین نشستیم، یعنی یک ساعت و ده دقیقه‌ی بعد. بعد از رسیدن از فرط خستگی از حال رفتم و امروز هم تازه‌ فرصت کرده‌ام متمرکز شوم و بنویسم. چند نکته را باید بنویسم که هم درباره‌ی این سفر است و هم یادآوری خاطراتی که در این سفر در ذهن و دلم جان گرفت و مرا به سال‌های دور بازگرداند. باز هم در قالب چند یادداشت.

۱۳۸۶/۰۷/۲٩ ساعت ۱۸:۵۳ - ۶ نظر پس از دوازده سال: یادداشت‌های سفر مشهد (3) ادامه »