گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

پرواز را به‌خاطر بسپار

باز هم به سراغ وبلاگ شادروان دکتر سید حسن حسینی رفتم: براده‌های روح. وبلاگی در پرشین بلاگ که ده پست بیشتر ندارد؛ از اول تا هشتم فروردین سال ۱۳۸۳. مرگ شاعر را برای ادامه دادن وبلاگش امان نداد! ۹ پست نخستین یادداشت‌هایش کامنت‌هایی دارد در حد معمول از نظر شمار نظرات. پست دهم و آخرین پست یادداشت‌هایش تا امروز که من سراغش رفتم و این یادداشت را می‌نویسم ۳۷۲ یادداشت داشت. بعضی از رفتن او خبر نداشتند و او را به دیدن وبلاگشان دعوت می‌کردند و یا آگهی می‌گذاشتند برای او برای پول درآوردن آسان از طریق اینترنت. بعضی‌ها هم برای فصل و وصل با دیگر کامنت گذاران کامنت می‌گذاشتند. گروهی هم خویشاوندان، شاگردان، دوستان و دوستدارانش بودند که کم نبودند و برخی انگار که برسر مزار سید بیایند درد دل کرده‌اند و از اندوه فراقش مویه کرده‌اند. بعضی‌ها هم ... بگذریم.

۱۳۸۶/۱۰/۲٩ ساعت ۲۰:۰۷ - ۴ نظر پرواز را به‌خاطر بسپار ادامه »

گنج خدا

۱۳۸۶/۱۰/۲۶ ساعت ۱۳:۲۴ - ۱ نظر گنج خدا ادامه »

یادی از امیرکبیر

۱۳۸۶/۱۰/۲۱ ساعت ۱۷:۳۶ - ۰ نظر یادی از امیرکبیر ادامه »

درباره‌ی یادداشت یک دوست

حق با شماست دوست من. من هیچگاه نخواسته و نخواهم خواست، معلمی باشم با نگاهی خشک و بی‌انعطاف به تاریخ و کار دانشگاهی. هرگز دوست نداشته‌ام در لاک پژوهش‌های جدی و پیرمردانه‌ی تاریخ فرو روم و از پشت شیشه‌های ته استکانی یک محقق فکستنی و رو به انقراض جهان را بنگرم. حق با شماست. دانشجویان گروه‌های تاریخ خیلی دنیای محدودی دارند و در پدید آمدن و یا دست کم تداوم این محدودیت و گسترش نیافتن این دنیا، استادان ما نقش انکار ناپذیری دارند. اگر به استادان خودم در رشته‌ی تاریخ جسارت نکرده باشم ـ که هرگز چنین قصدی ندارم ـ باید خود را مخاطب قرار دهم و اذعان کنم که ما استادان تاریخ هم دنیای محدودی داریم و آن محدودیت را به دانشجویانمان انتقال می‌دهیم. کمتر می‌خوانند، کمتر سرک می‌کشند به عوالم دیگر، کمتر خطر می‌کنند و کمتر علاقه دارند از لاک خود بیرون بیایند.

۱۳۸۶/۱۰/۲۱ ساعت ۱۶:۴۰ - ۲ نظر درباره‌ی یادداشت یک دوست ادامه »

رساله‌ی «مجمع التهانی و محضرالامانی» از محمد طوسی

۱۳۸۶/۱۰/۱۴ ساعت ۱۱:۳۵ - ۱ نظر رساله‌ی «مجمع التهانی و محضرالامانی» از محمد طوسی ادامه »

این‌روزها

گاهی فکر می‌کنی وسط رود خروشانی نشسته‌ای و جریان آب تو را با خود می‌برد و کسی نیست به دادت برسد؛ یا اینکه در برهوت بی‌نهایتی رها شده‌ای، نه صدای تو را کسی می‌شنود و نه صدای کسی به تو می‌رسد. گاهی احساس می‌کنی خبر بدی در راه است و اضطرابش را داری، نه خبر بد به تو می‌رسد که جانت را خلاص کند و نه اضطراب پایانی دارد.

۱۳۸۶/۱۰/۰۴ ساعت ۱۶:۴۸ - ۴ نظر این‌روزها ادامه »

دو یادداشت تاریخی جدید

۱۳۸۶/۰٩/۲۸ ساعت ۲۱:۳۸ - ۰ نظر دو یادداشت تاریخی جدید ادامه »