گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

زمانی که نمی گذرد

در زندگی هر کسی پیش می­آید دوره­هایی که زمان نمی­گذرد. هر ثانیه­ می­شود یک روز، هر روز می­شود یک هفته و هر ماه به درازای یک سال می­پاید. ساعت دیواری حرفی نمی­زند و ابلهانه همان تیک تاک قدیمی را تکرار می­کند. این وقت­ها، آینه بهتر حرف می­زند، ولی تنها وقتی که این ثانیه­ها، روزها و هفته­ها را سپری کرده باشی و بعد می­توانی رد پای آن را در صورتت، زیر چشم­هایت و رنگ موهایت ببینی. این وقت­ها، ساعت­ها زل می­زنی در یک لیوان چای، متوقف می­شوی روی یک صفحه­ی کتاب، خیره می­شوی به جایی در نقطه­ای دور و نامعلوم. درست برای همین زمان­هاست که فروغ گفته است: می­توان ساعات طولانی/ با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت/ خیره شد در دود یک سیگار/ خیره شد در شکل یک فنجان/ در گلی بی­رنگ، بر قالی/ در خطی موهوم، بر دیوار.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۵۲ - ۰ نظر زمانی که نمی گذرد ادامه »

فرصت دلتنگی

می­نشینم پشت میزم. کاغذ، قلم، خط کش و تقویم را آماده کرده ام. برنامه­ی درسی را هم گذاشته­ ام پیش چشمم. روزهایی را که کلاس دارم در یک ردیف می­نویسم. بعد، تاریخ آن روزها را در تقویم پیدا می­کنم و تاریخ هر روز را در ستونی زیر نام همان روز هفته می­نویسم. مشخص می­شود هر درسی در یک نیمسال چند هفته کلاس دارد و چه روزهایی به تعطیلات برخورد خواهد کرد. روی کاغذ، بعضی کلاس­ها چهارده نشست و بعضی، حتی بیشترتا پانزده و شانزده نشست هم فرصت برگزار شدن دارد. در عمل، البته هیچ وقت چنین نمی­شود. تعطیلی­های هفته­ های اول و آخر نیمسال و تعطیلات پیش­بینی نشده، همیشه سبب می­شود کلاس­ها سیزده، یا در بهترین حالت چهارده نشست برگزار شود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۳۰ - ۰ نظر فرصت دلتنگی ادامه »

یادی از منزوی بزرگ به بهانه ی زاد روز او

اول مهر زادروز حسین منزوی است، کسی که امروزه به­عنوان یکی از قله­ های غزل در زبان پارسی شناخته شده است. دوستدارانش به او القاب مختلفی داده­اند، همچون ماه غزل ایران و یا پدر غزل نئوکلاسیک ایران. دوران دبیرستان را می­گذراندم که نخستین بار با غزل او و مجموعه­ ی «حنجره­ی زخمی تغزل» آشنا شدم. غزل­های او را بیش از هر شاعر دیگری در زبان فارسی زمزمه کرده­ ام و در حافظه­ دارم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۱۲ - ۰ نظر یادی از منزوی بزرگ به بهانه ی زاد روز او ادامه »

امید

مجموعه­ ی تلویزیونی مسافران را که سال­ها قبل در ایران پخش می­شد دوست داشتم. واقعیت زندگی روزمره­ ی ما، وقتی در قالب گزارش­ های پایانی هر قسمت، برای کنفدراسیون کهکشان راه شیری فرستاده می­شد، با سادگی هر چه تمام­تر، واقعیت­ های ساده و شگفت­ انگیز زندگی ما را یادآوری می­کرد. در پایان قسمت بیست و هشتم مسافران، در گزارش بهرام، درباره­ ی کارکرد امید در میان مردم زمین نکته­ های مهمی آمده است. این نکته­ ها که واقعیت زندگی ماست، شیرین و شنیدنی و در عین حال، هولناک است. قسمتی از آن گزارش را در زیر می­خوانید. این توصیف، کلید درک علت اصلی بسیاری از شجاعت­ های ماست، شجاعت­ هایی :که با هیچ عقل سلیمی جور در نمی­آید، ولی مرتکب می­شویم و خیلی وقت­ها هم جواب می­دهد. این قسمت نوشته­ ی پیمان قاسم خانی است

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۵٩ - ۰ نظر امید ادامه »

نوشانوش

شوکرانی نطلبیده

یا دق­زهری خودخواسته

هر چه هست،

غرقت می کند در

اقیانوس کابوس

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۴۴ - ۰ نظر نوشانوش ادامه »

کشیدۀ آبدار

دانش آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم. اول سال بود. صبح ها تا ساعت دوازده به مدرسه می رفتم و بعدازظهرها هماز ساعت دو تا چهار.درکلاس ساعت دو عصر بودمکه معلمی برای نخستین بار به کلاس آمد. نامش را که خوب به خاطر دارم نمی نویسم. به یاد ندارم چند دقیقه از زمان کلاس سپری شده بودکهصدای مهیبی در کلاس پیچید. هنوز هم در پس سال ها آن صدای هول آور را می شنوم. شاید یکی از بچه های ردیف اول کلاس بود. کشیدۀ آبدار معلم درست و حسابی چسبیده بود و احتمالا خودش کلی از آن لذت برده بود. به زعم او شاید، گربۀ شیطنت بچه ها، دم حجلۀ کلاس، در نخستین دقایق کشته شده بود. به زعم من، آن گربه سال هاست زنده است و بر صورت روح و روان بسیاری از ما که در آن کلاس و کلاس ها بوده ایم پنجه می زند و آزارمان می دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۳۵ - ۰ نظر کشیدۀ آبدار ادامه »

قصه گردی

چند شعر می نویسم. تازه نیست، اما شاید برای شکستن سکوت بد نباشد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۲۴ - ۰ نظر قصه گردی ادامه »