گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

این خانه را دوست دارم

۱) مبلغ سالیه را به ارایه کننده سرویس میزبانی سایت نپرداختم، از مدار خارجش کردند و بعد که دوبارهسایت بالا آمد، در بیرون از مرزهای ایران دیده نمی شد. هر چه من می­نوشتم قابل مشاهده نیست، آنان می­نوشتند مشکلی ندارد و ما می­بینیم. از چند کامپیوتر و با چند مرورگر مختلف امتحان کردم، سایت در دسترس نبود. سرانجامروشن شد که این هم نوعی فیلترینگ است. یعنی اینکه تو وبگاهی داری و می­نویسی و خیال می­کنی که هرکس هرکجای جهان در جستجوی آن باشد آن را خواهد یافت. غافل است که به حرف­هایش اجازه نمی­دهند بیرون برود. حالا کمی بهتر معنی اینترنت ملی را می­فهمم. تا سرور تغییر کند بازهم چند روزی در دیدرس و دردسترس نبود. بسیار نگران بودم که دوستانی که به این صفحه سر می­زنند، از آن امید ببرند. دیدم چنین نشده است. ظاهرا، این خانه در خلال روزهایی که در دسترس من نبوده، میهمانانی داشته است. رد آمد و رفتشان هست. برخی­ها هم برایم یادداشت نوشته­اند. یادداشت­هایی که ذوق­زده­ام کرد. هم لطف بود و مهربانی، هم ره­آموزی. هم نشان از دلبستگی به این خانه داشت و هم نشان از همراهی­شان با من که از این خانه دورمانده یا دور افتاده­ام. دست کم این است که باید حرفم را پس بگیرم و بگویم، بودن و نبودنش یکسان نیست، دست کم برای خود من که از آن نیرو می­گیرم و باور می­کنم که کسی هنوز چشم به راه است. یادداشت­های میهمانان این خانه مرا به برافراشتن این بام نیرو می­دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۱۶ - ۰ نظر این خانه را دوست دارم ادامه »

مراد برقی

یک دوشنبه شب، کمی مانده به ساعت ۹بود. علی، شاگرد ارشد مغازه­ی قصابی، از پسرک پرسید: اوسا روزی چقدر به تو می­دهد؟ پسرک با خنده­ای معصومانه جواب داد: هیچی، تازه می­گوید برای اینجا بودن چیزی هم باید بدهی! علی یک سکه از دخل برداشت و کف دست پسرک گذاشت. بعد هم مرخصش کرد به خانه برود. پسرک مشتش را به هم فشرد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۱:۰۰ - ۰ نظر مراد برقی ادامه »

زمانی که نمی گذرد

در زندگی هر کسی پیش می­آید دوره­هایی که زمان نمی­گذرد. هر ثانیه­ می­شود یک روز، هر روز می­شود یک هفته و هر ماه به درازای یک سال می­پاید. ساعت دیواری حرفی نمی­زند و ابلهانه همان تیک تاک قدیمی را تکرار می­کند. این وقت­ها، آینه بهتر حرف می­زند، ولی تنها وقتی که این ثانیه­ها، روزها و هفته­ها را سپری کرده باشی و بعد می­توانی رد پای آن را در صورتت، زیر چشم­هایت و رنگ موهایت ببینی. این وقت­ها، ساعت­ها زل می­زنی در یک لیوان چای، متوقف می­شوی روی یک صفحه­ی کتاب، خیره می­شوی به جایی در نقطه­ای دور و نامعلوم. درست برای همین زمان­هاست که فروغ گفته است: می­توان ساعات طولانی/ با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت/ خیره شد در دود یک سیگار/ خیره شد در شکل یک فنجان/ در گلی بی­رنگ، بر قالی/ در خطی موهوم، بر دیوار.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۵۲ - ۰ نظر زمانی که نمی گذرد ادامه »

فرصت دلتنگی

می­نشینم پشت میزم. کاغذ، قلم، خط کش و تقویم را آماده کرده ام. برنامه­ی درسی را هم گذاشته­ ام پیش چشمم. روزهایی را که کلاس دارم در یک ردیف می­نویسم. بعد، تاریخ آن روزها را در تقویم پیدا می­کنم و تاریخ هر روز را در ستونی زیر نام همان روز هفته می­نویسم. مشخص می­شود هر درسی در یک نیمسال چند هفته کلاس دارد و چه روزهایی به تعطیلات برخورد خواهد کرد. روی کاغذ، بعضی کلاس­ها چهارده نشست و بعضی، حتی بیشترتا پانزده و شانزده نشست هم فرصت برگزار شدن دارد. در عمل، البته هیچ وقت چنین نمی­شود. تعطیلی­های هفته­ های اول و آخر نیمسال و تعطیلات پیش­بینی نشده، همیشه سبب می­شود کلاس­ها سیزده، یا در بهترین حالت چهارده نشست برگزار شود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۳۰ - ۰ نظر فرصت دلتنگی ادامه »

یادی از منزوی بزرگ به بهانه ی زاد روز او

اول مهر زادروز حسین منزوی است، کسی که امروزه به­عنوان یکی از قله­ های غزل در زبان پارسی شناخته شده است. دوستدارانش به او القاب مختلفی داده­اند، همچون ماه غزل ایران و یا پدر غزل نئوکلاسیک ایران. دوران دبیرستان را می­گذراندم که نخستین بار با غزل او و مجموعه­ ی «حنجره­ی زخمی تغزل» آشنا شدم. غزل­های او را بیش از هر شاعر دیگری در زبان فارسی زمزمه کرده­ ام و در حافظه­ دارم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۰:۱۲ - ۰ نظر یادی از منزوی بزرگ به بهانه ی زاد روز او ادامه »

امید

مجموعه­ ی تلویزیونی مسافران را که سال­ها قبل در ایران پخش می­شد دوست داشتم. واقعیت زندگی روزمره­ ی ما، وقتی در قالب گزارش­ های پایانی هر قسمت، برای کنفدراسیون کهکشان راه شیری فرستاده می­شد، با سادگی هر چه تمام­تر، واقعیت­ های ساده و شگفت­ انگیز زندگی ما را یادآوری می­کرد. در پایان قسمت بیست و هشتم مسافران، در گزارش بهرام، درباره­ ی کارکرد امید در میان مردم زمین نکته­ های مهمی آمده است. این نکته­ ها که واقعیت زندگی ماست، شیرین و شنیدنی و در عین حال، هولناک است. قسمتی از آن گزارش را در زیر می­خوانید. این توصیف، کلید درک علت اصلی بسیاری از شجاعت­ های ماست، شجاعت­ هایی :که با هیچ عقل سلیمی جور در نمی­آید، ولی مرتکب می­شویم و خیلی وقت­ها هم جواب می­دهد. این قسمت نوشته­ ی پیمان قاسم خانی است

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۵٩ - ۰ نظر امید ادامه »

نوشانوش

شوکرانی نطلبیده

یا دق­زهری خودخواسته

هر چه هست،

غرقت می کند در

اقیانوس کابوس

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۱٩:۴۴ - ۰ نظر نوشانوش ادامه »