گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

چرا نمی توانم بنویسم؟

دیرگاهی است از نوشتن، این نخستین عشق راستین زندگیم فاصله گرفته­ام. ریشه­ های آن را خوب می­دانم. ریشه­ هایش به حدود سه سال قبل برمی­گردد. روزگاری که دیگ سینه از نهفتن حرف­ های بسیاری جوش می­زد و راهی به گفتن و نوشتنش نبود. روزگاری که حرف­ های دلت را نمی ­توانستی برزبان بیاوری و جز آن هم هرچه می­ نوشتی بی ­ربط بود و همین بود که هربار که دست به قلم می ­بردم بنویسم، همه چیز نیمه کاره رها می­­ شد و برمی­ گشتم سر خانه­ ی اول یعنی ننوشتن.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۷:۰۸ - ۰ نظر چرا نمی توانم بنویسم؟ ادامه »

روز معلم و بازخوانی چند خاطره

دیروز روز معلم بود. من هم از روزی که خودم را شناختم و به­یاد می­آورم در کلاس درس بوده­ام. معلمان بسیار داشته­ام، از پدر و مادرم که نخستین معلمان زندگیم بودندتا معلم پایه­ ی نخست دبستان که نامش فرشته­ ی سخندان بود و فرشته­ ای بود و باید برایش بگویم: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود. معلمان خوبی چون او و معلمانی که یگانه ابزارشان برای تعلیم و تربیت چوب تر بود و خشونت و خشونت. به لطف همین معلمان بود که از برخی درس­ها از جمله ریاضی برای همیشه بیزار شدم. به لطف همان­ها بود که در سال­ های دوران دبستان، از مدرسه فرار می­ کردم و می ­رفتم دنبال بازی و شیطنت. با همان معلمان بود که راه و رسم زندگی آموختم، بالیدم و خود جامه­ ی معلمی در بر کردم. در این پست قصد دارم برخی خاطرات دوران تحصیل و تدریس را مرور کنم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۶:۵۳ - ۰ نظر روز معلم و بازخوانی چند خاطره ادامه »

خاطره نویسی وبلاگی

در خلال نوشتن چند خاطره از روزگاران دانشجویی و معلمی و پس از آن، در این فکر بودم که در پستی دیگر، دست کم برخی از این خاطره­ ها را مرور کرده­ام. این بهانه­ ای شد که بیشتر به خوبی و بدی این موضوع، یعنی خاطره نویسی وبلاگی توجه کنم و چیزکی برایش بنویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۶:۲۶ - ۰ نظر خاطره نویسی وبلاگی ادامه »

سنت کار داوطلبانه

یکی از موضوعاتی که در این یکی دوسال همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته و برایم جالب توجه بوده، مقایسه­ ی سنت­های جامعه­ ی ایران و آمریکاست. سنت­­ها و آداب نیکو را باید ستود و پاس داشت. یکی از سنت­ های خوب این­ کشور اهمیت دادن به کار داوطلبانه است. اینجا، آدم­ها در شرایط و به دلایل مختلفداوطلبانه کار می­کنند؛ یا براساس مقرراتی مجبورند گواهی انجام ساعاتی کار داوطلبانه را در کارنامک (رزومه) خود داشته باشند (برای مثال یک دانش­ آموز دبیرستانی در پایان تحصیل خود و برای ورود به دانشگاه، باید گواهی انجام ۳۶ساعت کار داوطلبانه را به مدرسه ارائه دهد)؛ یا می­خواهند کارنامک خود را پربار کنند و یا بدون هیچ نیاز مادی و تنها به قصد کمک به خود و اجتماع به کار داوطلبانه می­پردازند.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۵۶ - ۰ نظر سنت کار داوطلبانه ادامه »

هذیان نویسی

باز هم مدتی این سایت در دسترس نبود. اول جدیش نگرفتم و بعد که دیدم واقعا دارد از دست می­رود تمام تلاشم را کردم تا دوباره بالا بیاید. امروز از صبح خیلی زود نشستم به پیگیری و نامه­نگاری و سرانجام خودم توانستم سایت را ببینم، هرچند دیگران ظاهرا از چند روز قبل به آن دسترسی دارند. لابد اتفاقی هم نیافتاده است این مدت که نبود و یا بعد از این که باشد یا نباشد. شاید تنها فرقش این باشد که دلخوشی من است. گاهی نوشتن و گاهی درد دل کردن. نوشته­ های گاه و بیگاه که اگر برای هیچکس فایده­ای نداشته باشد، به من احساس زنده بودن می­دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۲۸ - ۰ نظر هذیان نویسی ادامه »

این خانه را دوست دارم

۱) مبلغ سالیه را به ارایه کننده سرویس میزبانی سایت نپرداختم، از مدار خارجش کردند و بعد که دوبارهسایت بالا آمد، در بیرون از مرزهای ایران دیده نمی شد. هر چه من می­نوشتم قابل مشاهده نیست، آنان می­نوشتند مشکلی ندارد و ما می­بینیم. از چند کامپیوتر و با چند مرورگر مختلف امتحان کردم، سایت در دسترس نبود. سرانجامروشن شد که این هم نوعی فیلترینگ است. یعنی اینکه تو وبگاهی داری و می­نویسی و خیال می­کنی که هرکس هرکجای جهان در جستجوی آن باشد آن را خواهد یافت. غافل است که به حرف­هایش اجازه نمی­دهند بیرون برود. حالا کمی بهتر معنی اینترنت ملی را می­فهمم. تا سرور تغییر کند بازهم چند روزی در دیدرس و دردسترس نبود. بسیار نگران بودم که دوستانی که به این صفحه سر می­زنند، از آن امید ببرند. دیدم چنین نشده است. ظاهرا، این خانه در خلال روزهایی که در دسترس من نبوده، میهمانانی داشته است. رد آمد و رفتشان هست. برخی­ها هم برایم یادداشت نوشته­اند. یادداشت­هایی که ذوق­زده­ام کرد. هم لطف بود و مهربانی، هم ره­آموزی. هم نشان از دلبستگی به این خانه داشت و هم نشان از همراهی­شان با من که از این خانه دورمانده یا دور افتاده­ام. دست کم این است که باید حرفم را پس بگیرم و بگویم، بودن و نبودنش یکسان نیست، دست کم برای خود من که از آن نیرو می­گیرم و باور می­کنم که کسی هنوز چشم به راه است. یادداشت­های میهمانان این خانه مرا به برافراشتن این بام نیرو می­دهد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۵:۱۶ - ۰ نظر این خانه را دوست دارم ادامه »

مراد برقی

یک دوشنبه شب، کمی مانده به ساعت ۹بود. علی، شاگرد ارشد مغازه­ی قصابی، از پسرک پرسید: اوسا روزی چقدر به تو می­دهد؟ پسرک با خنده­ای معصومانه جواب داد: هیچی، تازه می­گوید برای اینجا بودن چیزی هم باید بدهی! علی یک سکه از دخل برداشت و کف دست پسرک گذاشت. بعد هم مرخصش کرد به خانه برود. پسرک مشتش را به هم فشرد.

۱۳٩۴/۰۲/۱۴ ساعت ۲۱:۰۰ - ۰ نظر مراد برقی ادامه »