گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

این خانه متروکه نیست

همکار ارجمندم در دانشگاه الزهرا، سرکار خانم دکتر احمدی در وبلاگ خود، با زمانه، پستی را نوشته‌اند درباره‌ی خانه‌ای متروکه. مثل همیشه که به وبلاگ‌هایی که می‌شناسم سر می‌زنم و رصد می‌کنم، صفحه را باز کردم که عنوان تکراری باز آمد بهار را در وبلاگ ببینم. پستی تازه دیدم و خواندم. یادداشتی نوشتم و دلم نیامد آن یادداشت را این‌جا نیاورم و به بهانه‌اش چیزی ننویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۴۷ - ۰ نظر این خانه متروکه نیست ادامه »

چشم می ترسد، دست کار می کند

این ضرب المثل را برای نخستین بار از مادر همسرم شنیدم، سال‌ها پیش در مشهد که داشتم برای امتحان اعزام درس می‌خواندم. انبوه کتاب‌ها را گذاشته بودم پیش چشمم و عزا گرفته بودم که حالا چه کسی این کتاب‌ها را می‌خواند! این ضرب المثل کمکم کرد که هر وقت چشمم ترسید بدانم دستم مشغول کار است و دلم گرم شود. این ماه گذشته هم این ضرب‌ المثل برایم دوباره کار کرد. از کاری که نمی‌خواهم جزئیاتش را بگویم ۱۲۰ صفحه مانده بود. نه ماه قبل که می‌رفتم سپرده بودمش به ویراستار و گفته بود که فکری به حالش می‌کند. خوب می‌دانستم که او نمی‌تواند فکری به حال آن صفحات کتاب بکند. حال کسی را پیدا کرده بودم که با یک کاسه ماست لب دریا نشسته بود و ماست را در آب می‌زد. پرسیدند چه می‌کنی و پاسخ داد که دوغ درست می‌کنم. در مقابل نگاه و خنده‌ی طرف گفت می‌دانم که نمی‌شود، ولی اگر بشود چقدر دوغ می‌شود!؛ با این حال هر بار زنگ می‌زدم و خبر می‌گرفتم که شاید شده باشد و اگر بشود چه می‌شود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۴۶ - ۰ نظر چشم می ترسد، دست کار می کند ادامه »

مخزن اکسترنال کتابخانه

نمی‌دانم که این رسم و ابداع هاروارد است یا کتابخانه‌‌های دیگر آمریکا و یا کتاب‌خانه‌های دیگر دنیا هم این رسم را دارند یا نه. فقط می‌دانم رسم خوبی است و البته متکی به سیستم آی تی بسیار پیشرفته‌ی دانشگاه. قبلا در پستی نوشته بودم که کتابخانه شصت کتاب امانت می‌دهد. حالا می‌گویم که آن حرف درست نبود و به روایت یک کتابدار این‌جا، این موضوع که کاربری صدها کتاب در اختیار داشته باشد، بسیار طبیعی است. خوب این کتاب‌ها هم برای مدت طولانی به امانت داده می‌شود، یعنی از همان اولی که من شروع کردم به امانت گرفتن کتاب، هر کتابی را که می‌گرفتم تاریخ برگشتش را می‌زدند سپتامبر. اولش کلی کیف می‌کردم که هیچ نگرانی از بابت نگه داشتن کتاب ندارم و هر وقت بخواهم می‌توانم از آن استفاده کنم و آن را تحویل دهم. اما موضوع واقعا همان‌گونه که فکر می‌کردم نبود.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۴۳ - ۰ نظر مخزن اکسترنال کتابخانه ادامه »

جشن روز استقلال آمریکا

دیروز چهارم جولای بود، روز استقلال آمریکا و رهایی این کشور از دست انگلیسی‌ها. آمریکایی‌ها به بوستون می‌گویند روح آمریکا، چرا که در جنگ‌های استقلال نقش چشمگیری ایفا کرد و رویدادهایی چون بوستون تی‌پارتی که به مبارزه‌ی مردم با استعمار انگلیس مربوط می‌شود، در همین‌جا روی داده است. از چند روز قبل بعضی دوستان گفته بودند که این روز، روز مهمی است و در خانه نمانید. در سطح شهر قرار بود مراسم متعددی برگزار شود که از آن جمله رژه و آتش بازی بود. رژه و مراسم رسمی در صبح بود که ترجیح دادیم از خانه بیرون نیاییم، ولی برای عصر حدود ساعت هفت غروب از خانه زدیم بیرون برای دیدن آتشبازی بر روی رودخانه‌ی چارلز.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰٩:۳۳ - ۰ نظر جشن روز استقلال آمریکا ادامه »

نقد و نقد هراسی

در فضای مجازی گشت می‌زدم و وبسایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف را جستجو می‌کردم که چشمم به مطلبی افتاد که در فروردین ماه امسال در وبسایت باشگاه اندیشه منتشر شده بود با عنوان حرکت با کلمه. نویسنده‌ی محترم، آقای محمد حسن صنعتی در جایی از نوشته‌ی خود، بی آن‌که مناسبتی داشته باشد از گزیده‌ی تاریخ بیهقی که من سال‌ها پیش فراهم کرده بودم یاد کرده‌اند و نوشته‌اند: "وجه دیگر این است که چه کسی می خواهد زبان و ادبیات را تعریف کند. اخیراگزیده دیگری از تاریخ بیهقی خریده ام که مهدی فرهانی منفرد انتخاب و شرح و منتشر کرده. در مقدمه گزیده اش نوشته: «هرچه گزیده تاریخ بیهقی بوده،اهل ادبیات ترتیب د اده اند ومن تاریخ خوانده ام. »بااین حال در مقدمه اش ورود به وجوه ادبی تاریخ بیهقی هم پیدا کرده. مرادم این است که انگار همه حق دارند در هر مقوله ای صاحب نظر و نظریه پرداز با شند. و به نظرم همانطور که دلیلی برای حق داشتن شان نیست دلیلی برای حق نداشتن شان هم نیست." این نوشته انگیزه‌ی شد تا درباره‌ی دغدغه‌ای دیرینه بنویسم.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۴۵ - ۰ نظر نقد و نقد هراسی ادامه »

شاید این یک بیماری باشد!

اول) این شاید یک بیماری باشد. هر وقت می‌خواهم صفحه را باز کنم و چیزی بنویسم، حتی گاهی بعد از نوشتن چند سطر، پشیمان می‌شوم و از نوشتن چشم می‌پوشم. به درونم که برمی‌گردم ، همیشه خودم را با این سؤال مواجه می‌بینم که این نوشته‌ها که ممکن است وصف احوالات شخصی باشد، یا گزارش دیده‌ها و شنیده‌های یک سفر، برای دیگران چه اهمیت یا جاذبه‌ای دارد؟

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۴۰ - ۰ نظر شاید این یک بیماری باشد! ادامه »

حس خوب امروز

از کامنت هایی که امروز دریافت کردم خوشحالم. بعضی کامنت‌ها رو منتشر نکردم. چون باید ویرایش می‌شد و این سایت من علاوه بر خیلی چیزای دیگه، امکان ویرایش کامنت‌ها رو هم نداره.

۱۳٩۴/۰۲/۱۵ ساعت ۰۸:۳۶ - ۰ نظر حس خوب امروز ادامه »