گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

پادکست

یکی ازکارهای جدی ماه‌های گذشته درزندگی من گوش کردن به پادکست بوده‌است. با پادکست شگفت انگیز علی بندری شروع شد و ادامه پیدا کرد با رادیوچهرازی، رادیو صدای زمین، رادیو دیو،رادیو دال، رادیو مرز، رادیو شهرزاد، رادیو بندر تهران،رادیو آفساید، رادیو عجایب، رادیو جولان،ناوکست، چکش، صداهای عامه پسند، کرون، فردوسی‌خوانی، تا مجله‌ی شنیداری سماک (سلام ما به ادبیات کاربردی) که دکتر فرشید سادات شریفی در مونترال کانادا تولید می‌کند. بسیاری از این پادکست‌ها را می‌توان در وبسایت ناملیک یافت. بسیاری دیگر را هم در فیدهای پادکست گیر مثل (Podcast) آیفون یافت. در تلگرام هم اگر عضو کانال تهران پادکست باشید، فایل برخی پادکست‌ها را می‌گذارد. همین امروز من از این کانال به یکی از قسمت‌های پادکست«بهترین خودت شو!» را شنیدم که مصاحبه‌ای بود با شاهین کلانتری.

۱۳٩۷/۱۰/۲۶ ساعت ۱۵:۴۸ - ۰ نظر پادکست ادامه »

یول

امروز فیلم یول رو دیدم، شاهکار یولماز گونی فیلمساز ترک. داستان چند زندانی که با هم به مرخصی فرستاده می‌شوند و بیرون زندان سرنوشتی در انتظار هر یک از آنهاست. مکان رویدادها کشور ترکیه است و داستان بیشتر در جامعه‌ی کرد جریان دارد.

۱۳٩۷/۱۰/۲۵ ساعت ۲۱:۰۷ - ۰ نظر یول ادامه »

آغاز دوباره

می‌خواهم بنویسم. برای اینکه به نوشتن نیاز دارم. به زندگی کردن با واژه‌ها. برای کسی که دور از زادگاه، زبان مادری و همزبانانش زندگی می‌کند این خطر که شوق و توان نوشتن به زبان مادری را از دست دهد خطری بسیار جدی است.

۱۳٩۷/۱۰/۲۴ ساعت ۲۰:۵۶ - ۰ نظر آغاز دوباره ادامه »

از تبار آشیان بر باد

از تبار آشیان بر باد نام سومین دفتر شعر من است که به تازگی در بوستون توسط انتشارات کتاب زمین به چاپ رسیده است.

۱۳٩۷/۰٩/۱۴ ساعت ۲۰:۲۸ - ۰ نظر از تبار آشیان بر باد ادامه »

خبر خوش

خبر خوش نداریم، به تعبیری، خبر خوش اصلا خبر نیست. در فرهنگ خودمان هم می‌گوییم بی‌خبری خوش خبری . در زبان انگلیسی هم داریم (No news, good news).

خبرها را که مرور می‌کنیم جز خبرهای بد چیزی نمی‌یابیم: از جنگ‌ها، ترورها، کشته شدن‌ها، کشتن‌ها. از آدم‌های بد و کارهای بد. دوست داستم یک وبسایت درست می‌کردم باعنوان خبر خوش و از مخاطبان خواهش کنم خبرهای خوش خودشان را برایم بفرستند. خبرهایی که بعد اجتماعی و عمومی‌ آن از جنبه‌ی شخصی و خصوصی آن بیشتر باشد. گزیده‌ی آن خبرها را منتشر کنم. دلم سخت خبر خوش می‌خواهد. خبرهایی که با همبخشی آن با دیگران حالشان را بهتر کند.

۱۳٩۷/۰۸/۳۰ ساعت ۰٩:۴۳ - ۱ نظر خبر خوش ادامه »

دلم برای نوشتن تنگ شده است

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده است. برای دوستانم، دانشجویانم و مخاطبانم. برای نوشتن ها و خواندن ها. برای کامنت ها.

نمی دانم چرا نوشتن اینجا کم شد. اینجا بود و نجوا در حلقه کاتبان. بعد فیس بوک آمد. بعد از آن تلگرام و کانال تلگرامی که حالا هم هست. دیگر کسی شاید حوصله خواندن اینها را نداشته باشد. همان جور که من هم دیگر حوصله این نوشتن ها را ندارم. زمان است. می گذرد. عوض می شود. عوض می شویم. زمان است دیگر.

۱۳٩۵/۰٩/۰۲ ساعت ۲۰:۰۰ - ۲ نظر دلم برای نوشتن تنگ شده است ادامه »

اشک، سکوت و دیگر هیچ

روز پدر مبارک باد!

نخستین سال های تدریسم در دانشگاه الزهراء بود. حوالی ساعت ده صبح در اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجویانم آمد و روبرویم نشست. از بچه های کارشناسی بود. سلام و احوالپرسی کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. چند دقیقه ای بی هیچ حرف و حرکتی به من نگاه کرد. چشم های درشت و معصومش به من خیره شده بود و من نمی دانستم او چرا اینطور به من زل زده است. همینطور نگاه می کرد. من هاج و واج بودم. کم کم چشمانش به اشک نشست. به پهنای صورتش می بارید و چیزی نمی گفت. به هر زبانی بود از او خواهش می کردم چیزی بگوید. چیزی نمی گفت. تنها بی صدا و دلسوز گریه می کرد. از آن وقت ها بود که مانده بودم از کوره در بروم و عصبانی شوم یا نه. چیزی نگفتم. من هم نشستم و نگاهش کردم. گفتم خوب گریه کن. هرقت گریه هایت تمام شد اگر خواستی حرف بزن. او هم همین کار را کرد. بر خلاف برخی ها که در این مواقع به خلوتی می روند و پس از آرام گرفتن بر می گشتند، او ترجیح داده بود درست روبروی من و چشم در چشم من گریه کند. من هم تسلیم این خواست عجیب او شده بودم.

۱۳٩۵/۰۲/۰۱ ساعت ۲۰:۴۱ - ۱۱ نظر اشک، سکوت و دیگر هیچ ادامه »