گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

از تبار آشیان بر باد

از تبار آشیان بر باد نام سومین دفتر شعر من است که به تازگی در بوستون توسط انتشارات کتاب زمین به چاپ رسیده است.

۱۳٩۷/۰٩/۱۴ ساعت ۲۰:۲۸ - ۰ نظر از تبار آشیان بر باد ادامه »

خبر خوش

خبر خوش نداریم، به تعبیری، خبر خوش اصلا خبر نیست. در فرهنگ خودمان هم می‌گوییم بی‌خبری خوش خبری . در زبان انگلیسی هم داریم (No news, good news).

خبرها را که مرور می‌کنیم جز خبرهای بد چیزی نمی‌یابیم: از جنگ‌ها، ترورها، کشته شدن‌ها، کشتن‌ها. از آدم‌های بد و کارهای بد. دوست داستم یک وبسایت درست می‌کردم باعنوان خبر خوش و از مخاطبان خواهش کنم خبرهای خوش خودشان را برایم بفرستند. خبرهایی که بعد اجتماعی و عمومی‌ آن از جنبه‌ی شخصی و خصوصی آن بیشتر باشد. گزیده‌ی آن خبرها را منتشر کنم. دلم سخت خبر خوش می‌خواهد. خبرهایی که با همبخشی آن با دیگران حالشان را بهتر کند.

۱۳٩۷/۰۸/۳۰ ساعت ۰٩:۴۳ - ۱ نظر خبر خوش ادامه »

دلم برای نوشتن تنگ شده است

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده است. برای دوستانم، دانشجویانم و مخاطبانم. برای نوشتن ها و خواندن ها. برای کامنت ها.

نمی دانم چرا نوشتن اینجا کم شد. اینجا بود و نجوا در حلقه کاتبان. بعد فیس بوک آمد. بعد از آن تلگرام و کانال تلگرامی که حالا هم هست. دیگر کسی شاید حوصله خواندن اینها را نداشته باشد. همان جور که من هم دیگر حوصله این نوشتن ها را ندارم. زمان است. می گذرد. عوض می شود. عوض می شویم. زمان است دیگر.

۱۳٩۵/۰٩/۰۲ ساعت ۲۰:۰۰ - ۲ نظر دلم برای نوشتن تنگ شده است ادامه »

اشک، سکوت و دیگر هیچ

روز پدر مبارک باد!

نخستین سال های تدریسم در دانشگاه الزهراء بود. حوالی ساعت ده صبح در اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجویانم آمد و روبرویم نشست. از بچه های کارشناسی بود. سلام و احوالپرسی کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. چند دقیقه ای بی هیچ حرف و حرکتی به من نگاه کرد. چشم های درشت و معصومش به من خیره شده بود و من نمی دانستم او چرا اینطور به من زل زده است. همینطور نگاه می کرد. من هاج و واج بودم. کم کم چشمانش به اشک نشست. به پهنای صورتش می بارید و چیزی نمی گفت. به هر زبانی بود از او خواهش می کردم چیزی بگوید. چیزی نمی گفت. تنها بی صدا و دلسوز گریه می کرد. از آن وقت ها بود که مانده بودم از کوره در بروم و عصبانی شوم یا نه. چیزی نگفتم. من هم نشستم و نگاهش کردم. گفتم خوب گریه کن. هرقت گریه هایت تمام شد اگر خواستی حرف بزن. او هم همین کار را کرد. بر خلاف برخی ها که در این مواقع به خلوتی می روند و پس از آرام گرفتن بر می گشتند، او ترجیح داده بود درست روبروی من و چشم در چشم من گریه کند. من هم تسلیم این خواست عجیب او شده بودم.

۱۳٩۵/۰۲/۰۱ ساعت ۲۰:۴۱ - ۱۱ نظر اشک، سکوت و دیگر هیچ ادامه »

رخدادی دیگر

https://telegram.me/mfmonfared
این آدرس کانال تلگرام من با نام رخداد است. از دوستانی که تمایل دارند نوشته های کوتاه مرا دریافت کنند خواهش می کنم به این کانال بپیوندند. اگر مایل بودید دوستان مشترکمان را هم دعوت کنید، به ویژه دوستانی که در سال های پشت سر افتخار معلمی آنان را داشته ام و اکنون هر یک در گوشه ای از ایران یا کشور دیگری زندگی می کنند. خوشحال می شوم برایتان بنویسم.

۱۳٩۴/۱۲/۲۴ ساعت ۱۲:۴۵ - ۰ نظر رخدادی دیگر ادامه »

معجزه

معجزه

فردا که از خواب برخیزی، چشمهایت را بگشایی و به آسمان نگاه کنی، معجزه ای را خواهی دید. خواهی دانست که در جهان چیزی همین پیش پای بیدار شدنت رخ داده است. خطاست که چشم خود را روی آن معجزه ببندی، نمی توانی و نباید نادیده اش بگیری. هرچند شاید زمانی دراز با آن زیسته باشی و آن را درنیافته باشی. فردا که بیدار شدی، اگر راستی بیدار شده باشی و دروغی درکار نباشد، باید به دنیا جور دیگری نگاه کنی تا معجزه ای را که از آن می گویم به چشم ببینی.

۱۳٩۴/۱۲/۲۱ ساعت ۱۵:۳۵ - ۱ نظر معجزه ادامه »

جهان کوچک کوچک کوچک

تصویر یکی از کهکشان های جهان هستی

دوست نازنینی برایم نامه ای نوشته و از از بن جان از روزگار کج مدار گلایه کرده است. دیدم بهتر است به جای یک نامه برایش یک پست وبلاگی بنویسم. آن را بخوانید.

۱۳٩۴/۱۱/۱۸ ساعت ۱۴:۱۸ - ۲ نظر جهان کوچک کوچک کوچک ادامه »