گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی گاه‌نوشته‌های تاریخی و ادبی
تورا من چشم در راهم

اشک، سکوت و دیگر هیچ

روز پدر مبارک باد!

نخستین سال های تدریسم در دانشگاه الزهراء بود. حوالی ساعت ده صبح در اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجویانم آمد و روبرویم نشست. از بچه های کارشناسی بود. سلام و احوالپرسی کردم و منتظر شدم حرفش را بزند. چند دقیقه ای بی هیچ حرف و حرکتی به من نگاه کرد. چشم های درشت و معصومش به من خیره شده بود و من نمی دانستم او چرا اینطور به من زل زده است. همینطور نگاه می کرد. من هاج و واج بودم. کم کم چشمانش به اشک نشست. به پهنای صورتش می بارید و چیزی نمی گفت. به هر زبانی بود از او خواهش می کردم چیزی بگوید. چیزی نمی گفت. تنها بی صدا و دلسوز گریه می کرد. از آن وقت ها بود که مانده بودم از کوره در بروم و عصبانی شوم یا نه. چیزی نگفتم. من هم نشستم و نگاهش کردم. گفتم خوب گریه کن. هرقت گریه هایت تمام شد اگر خواستی حرف بزن. او هم همین کار را کرد. بر خلاف برخی ها که در این مواقع به خلوتی می روند و پس از آرام گرفتن بر می گشتند، او ترجیح داده بود درست روبروی من و چشم در چشم من گریه کند. من هم تسلیم این خواست عجیب او شده بودم.

۱۳٩۵/۰۲/۰۱ ساعت ۲۰:۴۱ - ٩ نظر اشک، سکوت و دیگر هیچ ادامه »

رخدادی دیگر

https://telegram.me/mfmonfared
این آدرس کانال تلگرام من با نام رخداد است. از دوستانی که تمایل دارند نوشته های کوتاه مرا دریافت کنند خواهش می کنم به این کانال بپیوندند. اگر مایل بودید دوستان مشترکمان را هم دعوت کنید، به ویژه دوستانی که در سال های پشت سر افتخار معلمی آنان را داشته ام و اکنون هر یک در گوشه ای از ایران یا کشور دیگری زندگی می کنند. خوشحال می شوم برایتان بنویسم.

۱۳٩۴/۱۲/۲۴ ساعت ۱۲:۴۵ - ۰ نظر رخدادی دیگر ادامه »

معجزه

معجزه

فردا که از خواب برخیزی، چشمهایت را بگشایی و به آسمان نگاه کنی، معجزه ای را خواهی دید. خواهی دانست که در جهان چیزی همین پیش پای بیدار شدنت رخ داده است. خطاست که چشم خود را روی آن معجزه ببندی، نمی توانی و نباید نادیده اش بگیری. هرچند شاید زمانی دراز با آن زیسته باشی و آن را درنیافته باشی. فردا که بیدار شدی، اگر راستی بیدار شده باشی و دروغی درکار نباشد، باید به دنیا جور دیگری نگاه کنی تا معجزه ای را که از آن می گویم به چشم ببینی.

۱۳٩۴/۱۲/۲۱ ساعت ۱۵:۳۵ - ۱ نظر معجزه ادامه »

جهان کوچک کوچک کوچک

تصویر یکی از کهکشان های جهان هستی

دوست نازنینی برایم نامه ای نوشته و از از بن جان از روزگار کج مدار گلایه کرده است. دیدم بهتر است به جای یک نامه برایش یک پست وبلاگی بنویسم. آن را بخوانید.

۱۳٩۴/۱۱/۱۸ ساعت ۱۴:۱۸ - ۲ نظر جهان کوچک کوچک کوچک ادامه »

گزارش یک رویداد

استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب

دوست فرهیخته ام دکتر معصومعلی پنجه در پستی در فیسبوک خود نوشته اند: «یکی دو دهه است پژوهش در "تاریخ تشیع در ایران" رونق گرفته و پایان نامه ها و کتاب های بسیاری- فارغ از کیفیت آن- در این زمینه نگاشته شده است، جای آن دارد که "تاریخ تسنن در ایران" هم بویژه در دوران پسا مغول و علی الخصوص پسا صفویه کاویده شود! یاد دارم یک دهه پیش استادم دکتر محمدعلی کاظم بیگی دانشجویی را که اصرار داشت درباره تاریخ تشیع در مازندران سده های نخست اسلامی مطالعه کند، تشویق کرد که به "تاریخ تسنن در مازندران" همان دوره بپردازد.» به بهانه این نوشتار، برایتان از رویدادی مرتبط با این موضوع می نویسم که امیدوارم پیشتر به آن اشاره نکرده باشم.

۱۳٩۴/۰٩/۱۱ ساعت ۰۷:۰۵ - ۴ نظر گزارش یک رویداد ادامه »

کوچه

شاید کوچه ای شبیه این!

تازگی ها دوباره شروع کرده ام به شعر گفتن. چند غزل گفته ام. یکی از آنها را که یک غزل-ترانه است اینجا می نویسم تا پس از مدت ها رنگ و روی این صفحه عوض شود.

۱۳٩۴/۰٩/۰۴ ساعت ۱٩:۴۴ - ۲ نظر کوچه ادامه »

در کلاس درس

در جشن دانش آموختگی دانشجویانم

از اولین باری که به عنوان معلم به کلاس درس رفتم٬ یعنی تابستان سال ۱۳۵۹ سی و پنج سال می گذرد. از اولین حضورم هم در یک کلاس درس دانشگاه٬ یعنی مهرماه سال ۱۳۶۷ هم تقریبا بیست و هفت سال سپری شده است. هر جا که برای تدریس وارد شدم٬ چه وقتی که سال اول دبیرستان بودم و به عنوان معلم جهادگر به روستای آفرین در اطرفت تهران رفتم٬ چه زمانی که دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و برای تدریس به دانشگاه آزاد تربت حیدریه رفتم و چه وقتی بعد از دفاع از پایان نامه دکترا٬ کار خود را در گروه تاریخ دانشگاه الزهراء آغاز کردم٬ کسی نپرسید که چه دوره یا کلاس آموزشی را برای یادگیری مهارت ها و دانش تدریس٬ یا روش های تدریس تاریخ طی کرده ام.

۱۳٩۴/۰۴/۰۸ ساعت ۰٩:۲۳ - ۲ نظر در کلاس درس ادامه »